205
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-1930 дней
Архив постов
205
روزها تا شب و شبها بیوقفه تا به صبح با خودم کلنجار میروم کلنجاری بیصدا در سکوتی که فقط خودم آن را میشنوم میجنگم تا آدمی نرمال به نظر برسم آدمی که میخندد، حرف میزند، و در میان جمع جایی برای خودش میسازد اما هر بار که به دیگران نگاه میکنم میفهمم که این جنگ بیحاصل است دغدغههایمان از هم دورند آنها درگیر چیزهایی هستند که من حتی درکشان نمیکنم و من درگیر چیزهایی هستم که شاید هرگز زبانی برای گفتنشان پیدا نکنم دایم در حال کلنجار رفتن با خودم و با زندگی هستم با این پرسش بیپایان که چه چیزی درست است و چه چیزی غلط که چطور میتوانم خودم را از این اعماق خاموش افسردگی بیرون بکشم اما این روزها چیزهایی میبینم که بیش از همیشه افسردهام میکند آدمهایی میبینم که نمیتوانم حتی به حیوانات نسبتشان بدهم چرا که آنوقت به حیوانات توهین کردهام من در این میان فقط تماشا میکنم و در سکوت به کلنجار بیسرانجام خودم ادامه میدهم.
«پرهام»
205
واقعا برایم مهم نیست
جنگ بشود،جنگ نشود،
گران بشود،ارزان بشود،بمیرم،زنده بمانم…
این بار واقعا خسته ام و چه کسی مانند یک انسان خسته میتواند بگوید:
«به درک هر چه میخواهد بشود»و دروغ نگفته باشد؟
