Echo of my shadow
Открыть в Telegram
ॐ زن زندگی آزادی. Welcome to Tony Stark fanclub. Carpediem. Professional yapper. She/her talk:http://t.me/BluChtBot?start=60a3aa02b1daa98f8f43 Me: @Bomblalala Private:https://t.me/+10oE7ZBkD0BiMTVk
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
464
Подписчики
-224 часа
+37 дней
+9830 дней
Архив постов
مثلا من درحالت عادی یک صفحه درس رو سه ساعت طول میکشه بخونم ولی تحت فشار نیم ساعته جمعش میکنم.
درحالتی که تحت فشار نباشم، عملکردم خیلی کند میشه چون ذهنم اینطوریه که واو تو کلی تایم داری برای انجام اینکار.
نمیدونم چطوری بگم ولی اگر استرس نداشته باشم و تحت فشار نباشم نمیتونم تمرکز کنم. تمرکزم با کوچیک ترین چیزا به هم میخوره.
شاید شما اسم خودتون رو بذارید آدم شب امتحان، ولی بنده آدم صبح امتحان هستم. یعنی تا وقتی استرس اینکه امتحان دارم تا ماتحت فرو نره تو وجودم نمیشینم درس بخونم. نصف امتحانهای نهم رو صبح امتحان میخوندم.
من واقعا از اون دسته آدمایی هستم که باید حتما روشون فشار باشه تا کارشونو انجام بدن
If you were a mutant in X-men
میتونستی دود سیگار، یا مه رو کنترل کنی(کلا هرچیزی که به شکل بخار یا دوده)
میتونستی به کمکش پرواز کنی، بهش اشکال مختلف بدی، مه ایجاد کنی، چشمای یکی رو بسوزونی و یکی رو خفه کنی.
و همیشه یا سیگار دم دستت بود، یا یک ابر دودی شکل بالای سرت درست میکردی تا هروقت نیاز داشتی از قدرتت استفاده کنی.
همچنین میتونستی حجم دود رو کاهش یا افزایش بدی و اگر یک قسمت خاصی رو باهاش میپوشوندی، حرکات هرکسی که پا به اون محدوده میذاشت رو حس میکردی.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که تو یک جادهی مهی گم شده بودی و حسابی ترسیده بودی، بخاطر همین به صورت ناخودآگاه شروع میکنی مههارو کنار زدن تا بتونی راهت رو پیدا کنی.(شاید دقیقا اونجا مطمئن نشی که میوتنتی و چندین بار دیگه از این اتفاقها بیفته که بفهمی)
If you were a mutant in X-men
قدرت این رو داشتی که دستات رو تبدیل به هر سلاحی که میخوای بکنی. دستات میتونستن چاقو، شمشیر، تفنگ، تفنگ آبپاش(سلاح آبیاری گیاهان وحشی، وای آروشا هیومرت وحشتناکه) باشن.
فقط کافیه تصور کنی که دستات میخوان تبدیل به چه سلاحی بشن و بعد اتفاق میفته. تنها باگش اینه که اگر نتونی "تصورش" کنی، نمیتونی عملیش کنی. بخاطر همین همیشه باید هوشیار باشی و حواست باشه کسی تمرکزت رو به هم نزنه.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که مشغول فرار از مدرسه بودی، نگهبان مدرسه افتاده بود دنبالت و پات داخل سیم گیر میکنه و با خودت میگی کاشکی یه چاقو داشتم که میبریدمش و همون لحظه دستت تبدیل به چاقو میشه.
من هربار چالش میذارم به خودم میگم آروشا اینبار کوتاه بنویس حوصله داری ۹۴۷۳۹۴ تا پاراگراف توضیح بدی همه چیزو؟ ولی باز نمیتونم. هرچی مینویسم بیشتر میاد.
If you were a mutant in X-men
میتونستی نقطه ضعفها و ضربات وارد شده به خودت رو برای طرف مقابل بازتاب کنی. یعنی اگر به تو مشت بزنه، خودش به همون مقدار دردش میگیره. ولی همیشه این اتفاق نمیفته، شرطش اینه که موقعی که این اتفاق داره میفته بدنت رو با یه لایهی نوری سبز بپوشونی. این لایه هربار که از قدرت استفاده میکنی کمی ترک برمیداره و تو باید ترکهای اون رو هم کنترل کنی که پوشش سبز از بین نره و خودت آسیب نبینی.
علاوه بر ضربات فیزیکی، میتونی احساسات منفی رو هم بازتاب کنی. اگر کسی ناراحتت کنه، میتونی ناراحتیت رو بهش منتقل کنی.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که یکی از پسرای مدرسه مشغول اذیت کردن دوستت بود و تو درحالی که داشتی بهش کمک میکردی مشت خوردی و اونقدر عصبی شدی که درد مشتت به اون پسر منتقل شد و بعد از اون دیگه کسی جرعت نکرد تو و دوستات رو اذیت کنه.
(و اینکه خیلی کولی عاشقتم)
If you were a mutant in X-men
میتونستی با خوردن میوههای مختلف تواناییهای متفاوت بدست بیاری و حتی رنگشون رو هم بگیری.(که ممکنه به خواص خود اون میوه ربط داشته باشه یا نداشته باشه)
مثلا وقتی توتفرنگی میخوردی قرمز میشدی و میتونستی سایزت رو تغییر بدی(کوچیک یا بزرگ بشی)
یا وقتی پرتغال میخوردی هم رنگش رو میگرفتی و هم میتونستی یک مایع چسبناک پرت کنی به سمت این و اون و بچسبونیشون به جاهای مختلف.
اگر هویج میخوردی بیناییت به شدت قوی میشد و میتونستی تا کیلومترها اون ور تر رو ببینی.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرت شدی که تعداد زیادی توتفرنگی خوردی و روز بعدش با بدن قرمز، درحالی که کل اتاق رو اشغال کرده بودی بیدار شدی.
If you were mutant in X-men
میتونستی رنگهارو کنترل کنی. حتی بافت و جنسشون رو. این شامل این هم میشه که گاهی حتی میتونستی نقاشیهایی رو که میکشی واقعی کنی.
بر فرض، اگر نیاز به یک سلاح داشتی میتونستی نقاشیش رو بکشی و بعد واقعیش کنی. تنها محدودیتت اینه که میتونی فقط اون چیزی رو که نقاشی کردی به همون شکل واقعی کنی و هیچ تغییری نمیتونی تو شکلش ایجاد کنی و همچنین نمیتونی باهاشون یک موجود زنده خلق کنی.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که وضعیت روحی خوبی نداشتی و استاد نقاشیت فشار زیادی روت گذاشته بود، توهم موقع نقاشی دیگه کرش اوت میکنی و یهو میبینی که رنگات دارن به در و دیوار پاشیده میشن و نقاشیهایی که کشیدی یهو جلوت ظاهر میشن.
If you were a mutant in X-men
میتونستی کلونهای باکی درست کنی-(شوخی کردم ببخشید)
جدا از شوخی، میتونستی اشخاص مختلف رو خلق کنی و ازشون کلون درست کنی.(که باکی هم میتونه شاملش باشه به هرحال)
میتونستی به هر تصویر ذهنی، کارکتر خیالی و... زندگی ببخشی و برای مدت نسبتا کوتاهی واقعیش کنی.
احتمالا هروقت حوصلت سر میرفت چندتا کاراکتر درست میکردی و مینداختیشون به جون هم بعد درحال خوردن پفیلا به مشاجرهشون نگاه میکردی.
و خب محدودیتت اینه که نمیتونی آدمای واقعی رو کلون کنی یا درستشون کنی، صرفا میتونی کرکترای خیالی و فیکشنال رو واقعی کنی.
بنظرم اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که با یک کرکتر تلویزیونی آبسسد بودی و کل شبانه روز بهش فکر میکردی و یک روز صبح پاشدی دیدی داره از بالا نگاهت میکنه.
(در آخر هم که عاشق چریکم)
If you were a mutant in X-men
قدرتت ارتباط با حیوانات بود. میتونستی با تقلید کردن صدای هر حیوون باهاشون صحبت کنی، یا یک سری سیگنالهایی ارسال کنی که توجهشون رو جلب کنه.
هرچند قدرتت کمی محدود به فاصله است و وقتی که جوونتر بودی، نمیتونستی در فاصله زیاد باهاشون ارتباط برقرار کنی، ولی به مرور که تمرین کردی تونستی سیگنالهات رو به مکانهای دورتری هم بفرستی.
احتمالا از بچگی خیلی رابطه نزدیکی با حیوانات داشتی و بعد از یک مدت حرفاشون رو میفهمیدی ولی خودت متوجه نمیشدی که این یک چیز عجیبه تا اینکه وقتی پدر و مادرت میفهمن خیلی فریک اوت میکنن و بعد از اون متوجه همه چیز میشی.(آخرم بگم که خیلی نازی خداحافظ)
