ru
Feedback
My opinions

My opinions

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана

📈 Аналитический обзор Telegram-канала My opinions

Канал My opinions (@opinionwave) является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 13 900 подписчиков, занимая место в категории Другое.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 13 900 подписчиков.

Согласно последним данным от 13 сентября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 13 927, а за последние 24 часа — -427, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 2.48%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 5.06% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 351 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 715 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 3.

📝 Описание и контентная политика

Описание канала не предоставлено.

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 14 сентября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Другое.

13 900
Подписчики
-42724 часа
+13 3827 дней
+13 92730 дней
Архив постов
Jul 7
Jul 7

به‌نظر من، احتمال حمله زمینی به جزایر از چیزی که بسیاری تصور می‌کنند به ما نزدیک‌تر است. تمام این حملات و فشارهایی که این روزها می‌بینیم، اگر در کنار هم تحلیل شوند، می‌توانند بخشی از یک روند فرسایشی برای تضعیف توان دفاعی و بازدارندگی در جنوب باشند. در چنین سناریویی، اگر آمریکا به این جمع‌بندی برسد که قدرت نظامی و ظرفیت دفاعی جنوب به سطحی رسیده که هزینه یک عملیات محدود قابل مدیریت است، احتمال اقدام برای تصرف یا اشغال موقت برخی جزایر می‌تواند افزایش پیدا کند.

یکی از ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین برداشت‌هایی که میشه از شخصیت چاک به لحاظ روان‌شناسی داشت اینه که مشکل اصلیش نه پول بود، نه جایگاه، نه موفقیت. چاک تقریبا هر چیزی که یک آدم می‌تونه از نظر شغلی بخواد داشت؛ یکی از باهوش‌ترین و موفق‌ترین وکلا بود، اعتبار داشت، احترام داشت و از نظر حرفه‌ای چیزی کم نداشت. اما چیزی که هیچ‌وقت نتونست باهاش کنار بیاد این بود که محبتی که همیشه انتظار داشت، به اندازه‌ای که می‌خواست نصیبش نشد، در حالی که جیمی با تمام اشتباهات و خرابکاری‌هاش، به‌راحتی محبت و توجه دیگران رو به دست می‌آورد. این حس حتی از داخل خانواده هم همراهش بود. چاک همیشه احساس می‌کرد که پدر و مادرش، مخصوصاً مادرش، جیمی را بیشتر دوست دارند. یکی از تلخ‌ترین لحظه‌های سریال هم زمانی است که مادرشان قبل از مرگ، فقط اسم «جیمی» را صدا می‌زند؛ در حالی که چاک همان لحظه کنار تختش نشسته بود. این اتفاق شاید برای هر کسی فقط یک جمله ساده باشد، اما برای چاک تأیید تمام چیزی بود که سال‌ها در ذهنش ساخته بود؛ اینکه با وجود تمام موفقیت‌ها، مسئولیت‌پذیری و درست زندگی کردنش، باز هم در قلب مادرش جیمی جایگاه ویژه‌تری دارد. همین احساس، کم‌کم تبدیل به حسادت و بعد از آن به کینه شد. برای چاک قابل‌هضم نبود که آدمی مثل جیمی، که از نظر خودش بی‌مسئولیت، فریبکار و بی‌انضباط بود، این‌قدر دوست‌داشتنی باشد. انگار تمام موفقیت‌های خودش زیر سایه کاریزمای جیمی بی‌ارزش شده بود. از بیرون شاید دعواش با جیمی بر سر قانون، اخلاق یا وکالت به نظر برسد، اما در لایه‌های عمیق‌تر، چاک بیشتر از هر چیزی با این واقعیت می‌جنگید که هیچ‌وقت نتوانست همان محبتی را که جیمی بدون تلاش از خانواده و اطرافیان می‌گرفت، تجربه کند. شاید به همین خاطر هم هر بار که جیمی پیشرفت می‌کرد، چاک بیشتر احساس شکست می‌کرد؛ نه چون از او عقب افتاده بود، بلکه چون فکر می‌کرد با وجود اینکه همه‌چیز را درست انجام داده، باز هم کسی جیمی را بیشتر از او دوست دارد. برای همین، دشمن واقعی چاک شاید خودِ جیمی نبود؛ بلکه احساسی بود که سال‌ها با خودش حمل می‌کرد: اینکه هرگز به اندازه برادرش دوست داشته نشده است. #BetterCallSaul

قدرتمندترین زنان تاریخ | قسمت دوم کلئوپاترا هفتم (Cleopatra VII) ۶۹ – ۳۰ پیش از میلاد سن هنگام مرگ: ۳۹ سالگی آخرین ملکه مصر باستان «او تنها به زیبایی‌اش مشهور نبود؛ آنچه امپراتوری‌ها را به زانو درآورد، هوش، سیاست و جاه‌طلبی او بود.» کلئوپاترا هفتم آخرین فرمانروای دودمان بطلمیوسی مصر و یکی از مشهورترین زنان تاریخ جهان بود. برخلاف تصویری که بسیاری از فیلم‌ها ساخته‌اند، قدرت اصلی او در زیبایی نبود؛ بلکه در هوش سیاسی، دانش، و توانایی فوق‌العاده‌اش در دیپلماسی نهفته بود. گفته می‌شود او به چندین زبان مسلط بود و نخستین فرمانروای خاندان بطلمیوس بود که زبان مصری را نیز آموخت. او در دورانی حکومت می‌کرد که مصر زیر فشار قدرت رو‌به‌رشد روم قرار داشت. کلئوپاترا برای حفظ استقلال کشورش با دو تن از قدرتمندترین مردان روم، ژولیوس سزار و سپس مارک آنتونی، متحد شد و تلاش کرد جایگاه مصر را در برابر روم حفظ کند. پس از شکست نیروهای او و مارک آنتونی در نبرد آکتیوم، سرنوشت مصر تغییر کرد. کلئوپاترا در سال ۳۰ پیش از میلاد در ۳۹ سالگی درگذشت؛ روایتی مشهور می‌گوید که با نیش یک مار کبرا به زندگی خود پایان داد، هرچند درباره علت دقیق مرگش هنوز میان تاریخ‌پژوهان اختلاف نظر وجود دارد. با مرگ او، پادشاهی مستقل مصر پایان یافت و این سرزمین به یکی از استان‌های امپراتوری روم تبدیل شد. کلئوپاترا بیش از دو هزار سال است که به‌عنوان نماد قدرت، هوش، جاه‌طلبی و نفوذ سیاسی شناخته می‌شود؛ زنی که توانست در برابر بزرگ‌ترین قدرت زمان خود بایستد و نامش را برای همیشه در تاریخ جاودانه کند.

یکی از ایده‌آل‌ترین سناریوها برای نظام(جمهوری اسلامی ایران)، حمله زمینی به ایران است؛ زیرا در چنین شرایطی بسیاری از بحران‌های داخلی موقتاً به حاشیه رانده می‌شوند و مفهوم «امنیت ملی» جای مطالبات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را می‌گیرد. تهدید خارجی معمولاً موجب شکل‌گیری پدیده‌ای به نام «همگرایی حول پرچم» می‌شود؛ یعنی بخش قابل توجهی از جامعه، حتی اگر منتقد حکومت باشد، در برابر تهدید بیرونی از تمامیت ارضی و کشور خود دفاع می‌کند. از سوی دیگر، دولت‌ها در شرایط جنگی معمولاً اختیارات بیشتری برای اعمال کنترل امنیتی، محدود کردن مخالفان، بسیج منابع و بازتعریف اولویت‌های کشور به دست می‌آورند. به همین دلیل، بسیاری از حکومت‌ها حمله خارجی(بخصوص زمینی) را نه صرفاً یک تهدید، بلکه فرصتی برای افزایش انسجام داخلی و تثبیت قدرت سیاسی تلقی می‌کنند. ——منظور از حمله زمینی اینجا به جزایر نیست. جزایر موضوعش و تحلیلش با مثلا بندر عباس و شهر های دیگه فرق می‌کند.

قدرتمندترین زنان تاریخ | قسمت اول هاتشپسوت (Hatshepsut) حکومت: حدود ۱۴۷۹ تا ۱۴۵۸ پیش از میلاد مرگ: حدود ۳۷ تا ۴۷ سالگی مقام: دومین زن فرمانروای شناخته‌شده مصر باستان «قدرت همیشه از شمشیر و جنگ به‌وجود نمی‌آید؛ گاهی از هوش، سیاست و توانایی تغییر دادن قواعد زمانه ساخته می‌شود.» هاتشپسوت یکی از برجسته‌ترین فرمانروایان مصر باستان بود؛ زنی که در جامعه‌ای مردسالار، جایی که قدرت سلطنتی تقریباً به مردان تعلق داشت، توانست به مقام فرعون برسد و سال‌ها با اقتدار حکومت کند. او پس از مرگ همسرش تحوتموس دوم، ابتدا به‌عنوان نایب‌السلطنه پسرخوانده‌اش تحوتموس سوم حکومت می‌کرد، اما به‌تدریج قدرت کامل را به دست گرفت و خود را فرعون مصر معرفی کرد. برای تثبیت جایگاهش، حتی در تصاویر رسمی با نمادهای پادشاهان مرد، مانند ریش مصنوعی سلطنتی، نمایش داده می‌شد. دوران حکومت هاتشپسوت یکی از دوره‌های ثبات و شکوفایی مصر بود. او به جای جنگ‌های گسترده، بر تجارت، معماری و توسعه اقتصادی تمرکز کرد. مشهورترین یادگار او معبد باشکوهش در دیرالبحری است؛ بنایی که هنوز یکی از شاهکارهای معماری مصر باستان به شمار می‌رود. پس از مرگ او، نام و تصاویرش توسط جانشینش تحوتموس سوم از بسیاری از بناها حذف شد؛ اقدامی که احتمالاً تلاشی برای پاک کردن میراث زنی بود که توانسته بود جایگاه سنتی فرعون را به چالش بکشد. با این حال، هزاران سال بعد، هاتشپسوت همچنان به‌عنوان یکی از قدرتمندترین زنان تاریخ شناخته می‌شود؛ زنی که ثابت کرد قدرت سیاسی تنها متعلق به کسانی نیست که در چارچوب‌های سنتی متولد می‌شوند.

و نکته پایانی شرایط فعلی برای اسرائیل از نظر امنیتی خیلی متفاوت شده. الان دیگه مثل قبل نه سایه یک جنگ گسترده مستقیم بالای سرشه و نه اون فشار دائمی حملات حزب‌الله در مرزهای شمالی رو حس می‌کنه. عملاً وارد یه دوره آرامش نسبی شده؛ یه جور خواب تابستانی که توش فرصت پیدا کرده روی بازسازی، برنامه‌ریزی و مدیریت شرایط داخلی تمرکز کنه. البته این به معنی نبودن تهدید نیست، چون منطقه همچنان پرتنشه، ولی نسبت به ماه‌های قبل فشار فوری و روانی کمتری روی اسرائیل وجود داره. همین کاهش تهدید باعث شده دستش برای تصمیم‌گیری بازتر باشه و با خیال راحت‌تری تحولات منطقه رو دنبال کنه.

استراتژی جدید آمریکا به نظر من بیشتر رفته سمت تمرکز روی جنوب و مناطق حساس انرژی؛ یعنی تا وقتی مسئله‌ی تنگه هرمز و کنترل مسیرهای دریایی حل نشه، بعید می‌دونم هدف اصلیش رفتن مستقیم سراغ تهران یا شهرهای بزرگ داخل ایران باشه. تنگه هرمز برای آمریکا و متحدانش یک نقطه‌ی حیاتی محسوب میشه به همین دلیل اولویت اصلی، فشار روی مناطق ساحلی، پایگاه‌های نظامی، مسیرهای کشتیرانی و توانایی کنترل این منطقه است، نه ورود به یک درگیری گسترده داخل خاک ایران.

«بعضی وقت‌ها آدم آن‌قدر درگیر یک مشکل بزرگ می‌شود که حرف زدن درباره جزئیات، دیگر معنایی ندارد. مثل این است که کسی دست‌وپایت را بسته باشد و بعد یکی ساعت‌ها برایت از خاموش کردن چراغی که بی‌دلیل روشن مانده حرف بزند. شاید آن حرف درست باشد، اما تا وقتی اصلِ گرفتاری حل نشده، پرداختن به حاشیه‌ها فقط آدم را خسته‌تر می‌کند. بعضی دردها را اول باید از ریشه درمان کرد؛ بعد می‌شود درباره بقیه چیزها حرف زد.»

«مردم چنان مقاومتی در برابر اندیشیدن دارند که انگار هر یک ثانیه تفکر باعث کسر یک چهارم از مانده حساب‌شون در بانک میشه! که یعنی چهارثانیه فکر کردن مساوی است با تخلیه حساب و بیچارگی! یکی از دلایلی که حرکت بشر رو فقط حرکت می‌دونم، نه حرکت لزوما رو به جلو همین بی‌شعوری‌های روانه.»

سیاست خستگی؛ چگونه ملت‌ها از ادامه بحران خسته می‌شوند؟ در تحلیل بحران‌ها معمولاً توجه همه به قدرت نظامی، اقتصاد، جمعیت یا توان سیاسی معطوف می‌شود، اما یک عامل مهم وجود دارد که کمتر درباره آن صحبت می‌شود؛ «خستگی جامعه». گاهی نه ارتشی شکست خورده، نه اقتصاد کاملاً فروپاشیده و نه حکومت سقوط کرده است، اما جامعه دیگر توان ادامه دادن به همان مسیر را ندارد. در چنین شرایطی، آنچه تغییر می‌کند نه قدرت سخت، بلکه ظرفیت روانی و اجتماعی یک ملت برای تحمل بحران است. خستگی سیاسی با خستگی فردی تفاوت دارد. منظور از آن، کاهش تدریجی تحمل جامعه در برابر فشارهای طولانی‌مدت است؛ فشاری که می‌تواند ناشی از جنگ، تحریم، بی‌ثباتی اقتصادی، ناامنی، قطبی‌سازی سیاسی یا حتی تداوم یک بحران بدون افق روشن باشد. در ابتدا، مردم معمولاً آمادگی بیشتری برای تحمل سختی‌ها دارند، اما هرچه بحران طولانی‌تر شود، این آمادگی کاهش پیدا می‌کند. در چنین وضعیتی، جامعه دیگر مانند روزهای نخست واکنش نشان نمی‌دهد و به‌تدریج دچار فرسایش می‌شود. در علوم سیاسی، دولت‌ها تنها با منابع مادی حکومت نمی‌کنند. آن‌ها به منابع نامرئی نیز نیاز دارند؛ اعتماد عمومی، امید، مشروعیت و همراهی اجتماعی. این سرمایه‌ها اگرچه قابل اندازه‌گیری دقیق نیستند، اما در عمل می‌توانند از بسیاری از منابع اقتصادی یا نظامی ارزشمندتر باشند. هر بحران طولانی بخشی از این سرمایه را مصرف می‌کند و اگر جایگزینی برای آن وجود نداشته باشد، جامعه به نقطه‌ای می‌رسد که حتی تصمیم‌های منطقی نیز با مقاومت یا بی‌تفاوتی روبه‌رو می‌شوند. به همین دلیل، بسیاری از جنگ‌ها صرفاً رقابت بر سر نابودی توان نظامی طرف مقابل نیستند، بلکه رقابت بر سر فرسوده کردن اراده او نیز هستند. اگر کشوری بتواند بدون وارد کردن ضربه‌ای تعیین‌کننده، طرف مقابل را وارد یک بحران فرسایشی کند، ممکن است در بلندمدت به نتایجی برسد که با پیروزی‌های نظامی کوتاه‌مدت قابل دستیابی نبود. در اینجا هدف، تغییر محاسبات سیاسی از طریق خسته کردن جامعه و تصمیم‌گیران است، نه صرفاً تخریب زیرساخت‌ها یا شکست ارتش. از سوی دیگر، خستگی فقط متوجه مردم نیست. دولت‌ها نیز می‌توانند دچار خستگی راهبردی شوند. تصمیم‌گیرانی که سال‌ها درگیر یک بحران هستند، به‌تدریج با محدودیت منابع، افزایش هزینه‌ها، فشار افکار عمومی و کاهش گزینه‌های عملیاتی روبه‌رو می‌شوند. در چنین شرایطی، احتمال خطای محاسباتی، تصمیم‌های عجولانه یا پذیرش راه‌حل‌هایی که پیش‌تر غیرقابل قبول به نظر می‌رسید، افزایش پیدا می‌کند. شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از بحران‌های بزرگ جهان نه با یک پیروزی قاطع، بلکه با خستگی تدریجی همه طرف‌ها پایان یافته‌اند. زمانی فرا می‌رسد که ادامه بحران، هزینه‌ای بیشتر از دستیابی به اهداف اولیه پیدا می‌کند و بازیگران به این نتیجه می‌رسند که حفظ وضع موجود دیگر منطقی نیست. در این نقطه، آنچه مسیر سیاست را تغییر می‌دهد، نه یک نبرد بزرگ، بلکه فرسایش تدریجی اراده‌هاست. به نظر من، یکی از مهم‌ترین وظایف هر حکومت این است که فقط منابع اقتصادی و نظامی خود را مدیریت نکند، بلکه از فرسوده شدن سرمایه اجتماعی نیز جلوگیری کند. جامعه‌ای که امید، اعتماد و احساس مشارکت خود را حفظ کند، توان عبور از بحران‌های طولانی را خواهد داشت؛ اما جامعه‌ای که این سرمایه‌ها را از دست بدهد، حتی اگر از نظر نظامی یا اقتصادی هنوز پابرجا باشد، در عمل بخش مهمی از قدرت خود را از دست داده است. به همین دلیل، شاید بتوان گفت در بسیاری از بحران‌های مدرن، آن‌کس که دیرتر خسته می‌شود، الزاماً قوی‌تر نیست؛ بلکه هوشمندانه‌تر توانسته است منابع مادی و سرمایه اجتماعی خود را حفظ کند. گاهی نتیجه یک رقابت سیاسی یا نظامی، نه در میدان نبرد، بلکه در میزان تحمل و استقامت جامعه تعیین می‌شود.

چرا دولت‌ها پیر می‌شوند؟ دولت‌ها هم می‌توانند پیر شوند. البته نه به معنای گذشت زمان، بلکه به این معنا که به‌تدریج توانایی آن‌ها برای تصمیم‌گیری، اصلاح، یادگیری و سازگاری با شرایط جدید کاهش پیدا می‌کند. در چنین وضعیتی، ممکن است یک دولت هنوز از نظر نظامی، اقتصادی یا اداری قدرتمند باشد، اما دیگر مانند گذشته انعطاف و پویایی نداشته باشد. پیری دولت معمولاً از جایی آغاز می‌شود که حفظ وضع موجود، مهم‌تر از اصلاح آن می‌شود. در سال‌های نخست شکل‌گیری، بسیاری از دولت‌ها ایده‌های جدید، انرژی و آمادگی بیشتری برای تغییر دارند، اما هرچه ساختارها بزرگ‌تر و پیچیده‌تر می‌شوند، مقاومت در برابر تغییر نیز افزایش پیدا می‌کند. نهادهایی که روزی برای حل مسئله ایجاد شده بودند، به‌تدریج خود به بخشی از مسئله تبدیل می‌شوند. یکی از نشانه‌های پیری دولت، کند شدن فرآیند تصمیم‌گیری است. هر تصمیم باید از لایه‌های مختلف اداری، سیاسی و بوروکراتیک عبور کند و همین باعث می‌شود واکنش دولت نسبت به تحولات، با تأخیر انجام شود. در دنیایی که فناوری، اقتصاد و سیاست با سرعت زیادی تغییر می‌کنند، این تأخیر می‌تواند هزینه‌های سنگینی ایجاد کند. نشانه دیگر، کاهش توان یادگیری است. دولت جوان از اشتباهات خود درس می‌گیرد و سیاست‌هایش را اصلاح می‌کند، اما دولت پیر معمولاً تلاش می‌کند اشتباهات را توجیه کند، نه اصلاح. وقتی حفظ اعتبار جایگزین پذیرش خطا شود، روند یادگیری متوقف می‌شود و احتمال تکرار همان اشتباهات افزایش پیدا می‌کند. پیری فقط به درون ساختار حکومت محدود نمی‌شود. رابطه دولت با جامعه نیز تغییر می‌کند. اگر کانال‌های ارتباطی ضعیف شوند و تصمیم‌گیران شناخت دقیقی از تغییرات اجتماعی نداشته باشند، فاصله میان حکومت و جامعه بیشتر می‌شود. در چنین شرایطی، دولت همچنان بر اساس تصویری از جامعه تصمیم می‌گیرد که شاید سال‌ها پیش درست بوده، اما دیگر با واقعیت امروز همخوانی ندارد. نکته مهم این است که پیری دولت به عمر آن وابسته نیست. ممکن است یک دولت تازه‌تأسیس نیز خیلی زود دچار این وضعیت شود و در مقابل، دولتی با سابقه چندصدساله همچنان توانایی اصلاح و نوسازی خود را حفظ کند. آنچه تعیین‌کننده است، سن تقویمی نیست؛ بلکه ظرفیت سازگاری با تغییرات است. به نظر من، بزرگ‌ترین تهدید برای یک دولت، دشمن خارجی یا بحران اقتصادی نیست؛ بلکه زمانی است که دیگر نتواند خود را با شرایط جدید تطبیق دهد. از آن لحظه، حتی اگر منابع فراوانی در اختیار داشته باشد، به‌تدریج از واقعیت عقب می‌ماند و فاصله میان توان بالقوه و عملکرد واقعی آن بیشتر می‌شود. شاید بتوان گفت دولت‌ها زمانی پیر می‌شوند که آینده را با ابزارهای گذشته اداره کنند. سیاست، مانند جامعه، همیشه در حال تغییر است و حکومتی که نتواند همگام با این تغییر حرکت کند، دیر یا زود با مسئله‌ای روبه‌رو می‌شود که هیچ قدرت نظامی یا اقتصادی به‌تنهایی قادر به حل آن نخواهد بود.

حمله‌های دیشب، امشب و به‌طور کلی تبادل حملات یک یا دو ماه اخیر نگاه کنم، چیزی که برای من قابل درک نیست این است که هدف نهایی این حملات دقیقاً چیست. حمله در سیاست و جنگ همیشه وسیله‌ای برای رسیدن به یک هدف مشخص است؛ یا باید توان نظامی طرف مقابل را کاهش دهد، یا او را مجبور به تغییر رفتار کند، یا در یک مذاکره امتیاز ایجاد کند، یا یک موازنه جدید قدرت بسازد. اما وقتی یک حمله فقط باعث حمله بعدی می‌شود و هیچ تغییر واقعی در رفتار یا توانایی طرف مقابل ایجاد نمی‌کند، این سؤال مطرح می‌شود که منطق پشت ادامه این چرخه چیست. به نظر من، بخشی از این حملات دیگر حتی در چارچوب سنتی «بازدارندگی» یا «نمایش اراده سیاسی» هم به‌سادگی قابل توضیح نیستند. چون نمایش قدرت زمانی معنا دارد که بتواند محاسبات طرف مقابل را تغییر دهد. اگر بعد از هر حمله، طرف مقابل همچنان همان توان پاسخ را دارد و همان مسیر قبلی را ادامه می‌دهد، یعنی حمله نتوانسته هدف اصلی خود را محقق کند. در چنین شرایطی، خطر این وجود دارد که جنگ از یک ابزار برای رسیدن به هدف سیاسی، تبدیل به یک چرخه واکنشی شود؛ چرخه‌ای که هر طرف برای پاسخ دادن به اقدام قبلی وارد عمل می‌شود، بدون اینکه چشم‌انداز روشنی از پایان یا نتیجه آن داشته باشد. در علوم سیاسی، مسئله اصلی فقط توانایی حمله کردن نیست، بلکه توانایی تبدیل قدرت نظامی به یک دستاورد سیاسی است. اگر این تبدیل اتفاق نیفتد، حتی حملات گسترده هم ممکن است فقط هزینه، بی‌ثباتی و ادامه درگیری تولید کنند. به همین دلیل، برای من سؤال اصلی این نیست که کدام طرف حمله قوی‌تری انجام داده، بلکه این است که این حملات دقیقاً چه هدف سیاسی قابل اندازه‌گیری را دنبال می‌کنند. چون بدون یک هدف مشخص، جنگ از یک ابزار حساب‌شده سیاسی خارج می‌شود و به مجموعه‌ای از واکنش‌های زنجیره‌ای تبدیل می‌شود که شاید هیچ‌کدام از طرفین واقعاً ندانند نقطه پایان آن کجاست.

چیزی که بعد از جنگ اخیر بیشتر از همه توجه من را جلب کرده، تغییر نقش بازیگران اصلی است. به نظر می‌رسد اسرائیل نسبت به روزهای ابتدایی درگیری، نقش عملیاتی کمتری پیدا کرده و در مقابل، آمریکا بیش از گذشته در مرکز تصمیم‌گیری و اعمال فشار قرار گرفته است. در روابط بین‌الملل، همیشه این‌گونه نیست که کشوری که جنگ را آغاز می‌کند، تا پایان نیز بازیگر اصلی میدان باقی بماند. گاهی با تغییر شرایط، هزینه‌های سیاسی، نظامی و اقتصادی افزایش پیدا می‌کند و یک قدرت بزرگ‌تر تصمیم می‌گیرد مدیریت بحران را مستقیماً در دست بگیرد. به نظر می‌رسد اکنون نیز تا حدی با چنین وضعیتی روبه‌رو هستیم؛ یعنی ابتکار عمل از یک بازیگر منطقه‌ای به سمت قدرت هژمون نظام بین‌الملل، یعنی ایالات متحده، در حال حرکت است. اگر از دیدگاه رئالیسم به این موضوع نگاه کنیم، دولت‌ها بر اساس احساسات یا ایدئولوژی تصمیم نمی‌گیرند، بلکه منافع ملی و محاسبه هزینه و فایده برای آن‌ها اصل است. اسرائیل پس از تحمل هزینه‌های یک جنگ فرسایشی، طبیعی است که تمایل داشته باشد بخش مهمی از فشار نظامی و دیپلماتیک را به مهم‌ترین متحد خود منتقل کند. از طرف دیگر، آمریکا نیز نمی‌خواهد تحولات منطقه بدون کنترل او پیش برود، زیرا هرگونه بی‌ثباتی گسترده می‌تواند بر امنیت متحدانش، بازار انرژی، اعتبار نظامی و جایگاه جهانی‌اش تأثیر بگذارد. این وضعیت را می‌توان با مفهوم «تقسیم بار امنیتی» نیز توضیح داد. در بسیاری از ائتلاف‌های نظامی، همه اعضا به یک اندازه هزینه نمی‌دهند. گاهی بازیگر منطقه‌ای نقش خط مقدم را ایفا می‌کند و زمانی که بحران وارد مرحله حساس‌تری می‌شود، قدرت بزرگ‌تر مستقیماً مسئولیت بیشتری بر عهده می‌گیرد. بنابراین کاهش عملیات مستقیم اسرائیل، اگر واقعاً ادامه‌دار باشد، لزوماً به معنای عقب‌نشینی یا ضعف نیست، بلکه می‌تواند بخشی از یک تقسیم کار راهبردی میان دو متحد باشد. از منظر نظریه هژمونی نیز این تحول قابل توجه است. قدرت‌های هژمون معمولاً زمانی که احساس کنند بحران از سطح یک منازعه محلی فراتر رفته و ممکن است نظم منطقه‌ای یا منافع کلان آن‌ها را تهدید کند، خود وارد مدیریت مستقیم بحران می‌شوند. در چنین شرایطی، دیگر هدف فقط حمایت از یک متحد نیست، بلکه حفظ نظم مطلوب و جلوگیری از تغییر موازنه قدرت در منطقه اهمیت پیدا می‌کند. به همین دلیل، امروز بیش از آنکه شاهد یک جنگ صرفاً میان اسرائیل و رقیبانش باشیم، به نظر می‌رسد بخش مهمی از مدیریت سیاسی، نظامی و بازدارندگی به آمریکا منتقل شده است. این تغییر نشان می‌دهد که بحران از سطح یک درگیری منطقه‌ای عبور کرده و به مسئله‌ای مرتبط با منافع راهبردی واشنگتن تبدیل شده است. البته این به معنای خروج کامل اسرائیل از معادله نیست. اسرائیل همچنان یکی از مهم‌ترین بازیگران این بحران است، اما آنچه تغییر کرده، جایگاه تصمیم‌گیری و هدایت راهبردی است. در بسیاری از بحران‌های بین‌المللی نیز دیده‌ایم که بازیگر محلی به‌تدریج جای خود را به قدرت بزرگ‌تر می‌دهد تا کنترل بحران از دست خارج نشود. در نهایت، اگر این روند ادامه پیدا کند، می‌توان گفت که با یک جابه‌جایی در سطح رهبری جنگ مواجه هستیم؛ جایی که اسرائیل بیشتر نقش بازیگر عملیاتی و منطقه‌ای را حفظ می‌کند، اما آمریکا مسئولیت مدیریت کلان، بازدارندگی و تعیین مسیر آینده بحران را بر عهده می‌گیرد. این تغییر نه یک اتفاق مقطعی، بلکه بخشی از منطق قدرت، ائتلاف‌ها و مدیریت بحران در نظام بین‌الملل است.

ناپلئون؛ مرد عمل یا صرفاً یک فرمانده نظامی؟ ناپلئون سیاستمداری عمل‌گرا محسوب می‌شد که توانست در مدت کوتاهی ساختار سیاسی و اداری فرانسه را دگرگون کند. اگر مفهوم «مرد عمل» را فردی بدانیم که به جای ارائه نظریه‌های انتزاعی، با تصمیم‌گیری، سازماندهی و اجرای سیاست‌ها مسیر تاریخ را تغییر می‌دهد، ناپلئون نمونه‌ای شاخص از این مفهوم است. ظهور ناپلئون در شرایطی رخ داد که فرانسه پس از انقلاب ۱۷۸۹ با بحران‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی روبه‌رو بود. دولت مرکزی ثبات لازم را نداشت و اختلافات داخلی، کشور را در وضعیت بی‌ثباتی قرار داده بود. ناپلئون با استفاده از این شرایط و اتکا به توانایی‌های نظامی و مدیریتی خود، در سال ۱۷۹۹ قدرت را در دست گرفت و نظام کنسولگری را ایجاد کرد. این اقدام نشان می‌دهد که او بیش از آنکه یک ایدئولوگ باشد، سیاستمداری بود که بر حل مسائل عملی و تثبیت قدرت تمرکز داشت. یکی از مهم‌ترین اقدامات او تدوین «قانون مدنی ناپلئون» بود که بعدها به عنوان الگوی بسیاری از نظام‌های حقوقی اروپا و حتی برخی کشورهای خارج از اروپا مورد استفاده قرار گرفت. این قانون اصولی مانند برابری شهروندان در برابر قانون، حمایت از مالکیت خصوصی و حذف بسیاری از امتیازات فئودالی را تثبیت کرد. چنین اصلاحاتی نشان می‌دهد که ناپلئون تنها به پیروزی‌های نظامی نمی‌اندیشید، بلکه در پی ایجاد نهادهای پایدار حکمرانی نیز بود. رفتار ناپلئون را می‌توان به واقع‌گرایی سیاسی نزدیک دانست. او در تصمیم‌گیری‌های خود بیشتر به موازنه قدرت، منافع ملی و حفظ اقتدار دولت توجه داشت تا پایبندی کامل به آرمان‌های انقلاب فرانسه. هرجا که لازم می‌دید، از ارزش‌های انقلابی مانند آزادی و برابری حمایت می‌کرد و هرگاه حفظ قدرت را در خطر می‌دید، آزادی‌های سیاسی را محدود می‌ساخت. این ویژگی، او را به نمونه‌ای از یک سیاستمدار عمل‌گرا تبدیل می‌کند که موفقیت سیاسی را بر وفاداری مطلق به ایدئولوژی ترجیح می‌دهد. با وجود این، نمی‌توان ناپلئون را صرفاً یک «مرد عمل» موفق دانست. جاه‌طلبی سیاسی و نظامی او سبب شد که فرانسه وارد جنگ‌های گسترده‌ای در اروپا شود. لشکرکشی به روسیه در سال ۱۸۱۲ نمونه‌ای از تصمیماتی بود که بر پایه اعتماد بیش از حد به توان نظامی اتخاذ شد و در نهایت شکست سنگینی برای فرانسه به همراه آورد. این شکست آغاز افول قدرت ناپلئون بود و نشان داد که حتی سیاستمداران عمل‌گرا نیز در صورت نادیده گرفتن محدودیت‌های سیاسی، اقتصادی و جغرافیایی با شکست مواجه می‌شوند. ناپلئون را می‌توان یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های «مرد عمل» در تاریخ سیاست دانست. او توانست با اصلاحات اداری، حقوقی و نظامی، ساختار دولت مدرن فرانسه را تقویت کند و آثار اقداماتش تا امروز در بسیاری از نظام‌های حقوقی و اداری جهان باقی مانده است. با این حال، تجربه تاریخی او نشان می‌دهد که عمل‌گرایی بدون توجه به محدودیت‌های قدرت و پیامدهای بلندمدت تصمیمات می‌تواند دستاوردهای بزرگ را نیز با شکست روبه‌رو کند. بنابراین، ناپلئون نمونه‌ای از سیاستمداری است که موفقیت‌های چشمگیر و شکست‌های بزرگ را هم‌زمان در کارنامه خود دارد.

در روزهایی که افسرها سرهنگ های نظامی و کلا نیروهای عملیاتی کشور های خطای محاسباتی، بی دقتی و کارهای نامناسب دیگه میکنن استانی
در روزهایی که افسرها سرهنگ های نظامی و کلا نیروهای عملیاتی کشور های خطای محاسباتی، بی دقتی و کارهای نامناسب دیگه میکنن استانیسلاو پتروف با اعتماد نفسی که داشت و آرامش باعث شد جنگ هسته ای که ممکن بود رخ بده اتفاق نیفته. داستان از این قرار بود سامانه هشدار شوروی اعلام کرد چند موشک هسته ای شلیک شده ولی افسر کشیک پتروف استدلال کرد اگر قرار بر حمله واقعی بود فقط چند موشک شلیک نمی‌شد‌ و گزارش هم نداد بعدا مشخص شد سیستم اشتباه کرده و انعکاس نور خورشید روی ابرها باعث هشدار اشتباه شده بود. در سالروز حمله آمریکا به هواپیما IR655 بودیم گفتم این مطلب رو بگم که فرمانده ها افسر های ارشد و موارد دیگه در موارد بحران یا خطر می‌توانند از اتفاق یک فاجعه جلوگیری کنند.

قدرت زیستی | قسمت اول اصلاح ژنتیک به‌مثابه «قدرت زیستی» در سیاست مدرن در علوم سیاسی کلاسیک، قدرت معمولاً در قالب دولت، ارتش، اقتصاد یا ایدئولوژی تعریف می‌شود. اما در قرن بیستم به بعد، به‌ویژه با پیشرفت زیست‌فناوری، یک لایه جدید از قدرت وارد تحلیل سیاسی شد: قدرت بر بدن انسان. اینجاست که بحث اصلاح ژنتیک (Gene Editing) فقط یک مسئله علمی نیست، بلکه یک موضوع عمیقاً سیاسی است. در چارچوب نظریه میشل فوکو، این تحول را می‌توان به عنوان گذار از «قدرت حاکمیتی» به «زیست‌قدرت (Biopower)» فهمید. زیست‌قدرت یعنی توانایی دولت‌ها و نهادها برای مدیریت، کنترل و شکل‌دهی به زندگی انسان‌ها، نه فقط رفتار سیاسی آن‌ها، بلکه خودِ بدن و ظرفیت زیستی‌شان. قبلاً حکومت‌ها فقط تصمیم می‌گرفتن مردم چی کار کنن؛ الان بحث اینه که حتی «چه نوع انسانی تولید بشه» هم می‌تونه موضوع سیاست بشه. اصلاح ژنتیک، به‌خصوص فناوری‌هایی مثل CRISPR، این امکان را ایجاد کرده که ویژگی‌های زیستی انسان قبل از تولد تغییر داده شود: از بیماری‌های ژنتیکی گرفته تا حتی صفات احتمالی فیزیکی یا شناختی. در سطح علوم سیاسی، این موضوع یک سؤال بنیادی ایجاد می‌کند: اگر دولت یا بازار بتواند انسان را قبل از تولد «بهینه‌سازی» کند، مفهوم برابری چه تغییری می‌کند؟ در ادبیات سیاست عمومی، این بحث ذیل «حکمرانی زیست‌فناوری» بررسی می‌شود. دولت‌ها در اینجا با یک دوگانه روبه‌رو هستند: یا باید مداخله را محدود کنند تا عدالت و برابری حفظ شود یا باید اجازه دهند رقابت زیستی شکل بگیرد تا بهره‌وری افزایش یابد این دقیقاً همان نقطه‌ای است که سیاست از سطح اجتماعی وارد سطح «زیستی» می‌شود. در تحلیل‌های جدید روابط بین‌الملل نیز اصلاح ژنتیک به عنوان بخشی از رقابت قدرت‌ها دیده می‌شود. برخی پژوهش‌ها در حوزه امنیت ملی نشان می‌دهند که کشورها ممکن است در آینده از فناوری‌های زیستی برای افزایش توان انسانی در حوزه نظامی، اقتصادی یا حتی اطلاعاتی استفاده کنند. در اینجا انسان نه فقط شهروند، بلکه «منبع استراتژیک» تلقی می‌شود. یعنی مثل نفت یا تکنولوژی، خود انسان هم تبدیل به یک دارایی قابل بهینه‌سازی در رقابت کشورها می‌شود. در همین نقطه، مفهوم «نابرابری ژنتیکی» وارد ادبیات علوم سیاسی می‌شود. اگر دسترسی به اصلاح ژنتیک محدود به طبقات خاص یا کشور‌های خاص باشد، یک شکاف جدید شکل می‌گیرد: نه فقط شکاف اقتصادی یا سیاسی، بلکه شکاف زیستی. این موضوع در برخی مقالات به عنوان شکل جدیدی از «طبقه‌بندی ژنتیکی» مطرح شده است. در نتیجه، اصلاح ژنتیک را نمی‌توان صرفاً یک پیشرفت پزشکی دید. در چارچوب علوم سیاسی، این فناوری یک نقطه‌ی گذار است جایی که سیاست از مدیریت جامعه، به مدیریت خودِ انسان به‌عنوان موجود زیستی وارد می‌شود.

جامعه‌ای که همه سنت‌های خود را کنار بگذارد، هویت خویش را از دست می‌دهد و جامعه‌ای که هرگونه تغییر را رد کند، از پیشرفت بازمی‌ماند. از این رو، حکومت وظیفه دارد میان حفظ سنت‌های ارزشمند و پذیرش اصلاحات ضروری تعادل برقرار کند. در نهایت، حکومت کامل را نمی‌توان حکومتی دانست که تنها بر قانون، مذهب، آزادی، قدرت یا اقتصاد استوار باشد. حکومت مطلوب، نظامی است که بتواند میان این عناصر توازن برقرار کند و هیچ‌یک را بر دیگری به‌صورت مطلق حاکم نسازد. وظیفه اصلی حکومت، حفظ این تعادل ظریف است؛ تعادلی که در آن قانون ضامن عدالت، مذهب الهام‌بخش اخلاق، آزادی زمینه‌ساز شکوفایی، اقتصاد وسیله رفاه عمومی، قدرت حافظ امنیت، سنت نگهبان هویت و وظیفه تضمین‌کننده مسئولیت اجتماعی باشد. هرگاه این توازن بر هم بخورد، جامعه یا به استبداد، یا به هرج‌ومرج، یا به تعصب، یا به فساد اقتصادی و یا به فروپاشی اخلاقی نزدیک خواهد شد. با این تفسیر‌های گفته شده، حکومت کامل نه حکومت افراط، بلکه حکومت تعادل است؛ زیرا پایداری دولت‌ها نه از غلبه یک ارزش، بلکه از هماهنگی میان همه ارزش‌های بنیادین جامعه سرچشمه می‌گیرد.

حکومت کامل؛ برقراری تعادل میان قانون، مذهب، آزادی، ثروت و قدرت اندیشه درباره حکومت کامل، از نخستین دولت‌های تاریخ تا نظریه‌های مدرن علوم سیاسی، همواره بر یک پرسش اساسی متمرکز بوده است: چه نوع حکومتی می‌تواند هم ثبات را حفظ کند و هم آزادی را تضمین نماید؟ تجربه تمدن‌های گوناگون نشان می‌دهد که هیچ جامعه‌ای تنها با اتکا به یک اصل واحد به پایداری نرسیده است. حکومتی که تمام مشروعیت خود را از قدرت بگیرد، دیر یا زود به استبداد منتهی می‌شود؛ حکومتی که تنها آزادی را اصل بداند، در معرض هرج‌ومرج قرار می‌گیرد؛ حکومتی که صرفاً بر مذهب یا سنت تکیه کند، ممکن است توانایی سازگاری با تحولات اجتماعی را از دست بدهد و حکومتی که همه چیز را به اقتصاد و ثروت تقلیل دهد، عدالت و کرامت انسانی را قربانی منافع مادی خواهد کرد. از این رو، حکومت کامل نه در برتری دادن به یک مؤلفه، بلکه در ایجاد تعادل میان همه عناصر بنیادین حیات سیاسی معنا پیدا می‌کند. اساسی‌ترین وظیفه حکومت، ایجاد و حفظ این تعادل است. قانون، مذهب، آزادی، ثروت، قدرت، سنت و مسئولیت اجتماعی، هر یک بخشی از نظام سیاسی را تشکیل می‌دهند و حذف یا افراط در هر یک، ساختار حکومت را از مسیر اعتدال خارج می‌کند. حکومت موفق، حکومتی نیست که یکی از این عناصر را به حقیقتی مطلق تبدیل کند، بلکه حکومتی است که بتواند میان آن‌ها هماهنگی ایجاد کرده و از تبدیل هر یک به عامل سلطه جلوگیری کند. هنر حکومت، مدیریت تضادها و ایجاد توازن میان ارزش‌هایی است که گاه در ظاهر با یکدیگر تعارض دارند. در این میان، قانون ستون اصلی نظم سیاسی محسوب می‌شود. حاکمیت قانون به این معناست که همه افراد، از شهروند عادی تا عالی‌ترین مقام حکومتی، در برابر قانون برابر باشند و هیچ قدرتی فراتر از قواعد عمومی قرار نگیرد. قانون زمانی مشروعیت می‌آفریند که شفاف، عادلانه و برای همگان یکسان اجرا شود. در غیاب قانون، قدرت به خودکامگی تبدیل می‌شود و حقوق شهروندان امنیت خود را از دست می‌دهد. در مقابل، قانونی که از قدرت اجرایی لازم برخوردار نباشد نیز تنها مجموعه‌ای از اصول روی کاغذ خواهد بود. بنابراین، قانون و قدرت باید یکدیگر را تکمیل کنند، نه اینکه یکی ابزار نابودی دیگری شود. مذهب نیز در بسیاری از جوامع، نقشی اساسی در شکل‌گیری هویت فرهنگی، اخلاق عمومی و انسجام اجتماعی داشته است. با این حال، تجربه تاریخی نشان داده است که هرگاه مذهب به ابزار انحصار قدرت یا حذف مخالفان تبدیل شود، از کارکرد اصلی خود فاصله می‌گیرد. حکومت متعادل نه با دین دشمنی می‌کند و نه آن را وسیله‌ای برای تحمیل عقاید قرار می‌دهد. مذهب زمانی می‌تواند به استحکام جامعه کمک کند که ارزش‌هایی همچون عدالت، صداقت، مسئولیت‌پذیری و احترام به کرامت انسان را تقویت کند، نه اینکه به سرچشمه تعصب و شکاف اجتماعی تبدیل شود. آزادی، رکن دیگر حکومت مطلوب است. آزادی اندیشه، بیان، رسانه، مشارکت سیاسی و نقد قدرت، زمینه اصلاح مستمر نظام سیاسی را فراهم می‌کند و مانع از تمرکز بی‌حد قدرت می‌شود. اما آزادی نیز همانند سایر ارزش‌ها نیازمند تعادل است. آزادی بدون مسئولیت اجتماعی می‌تواند نظم عمومی و حقوق دیگران را تهدید کند، همان‌گونه که محدودیت افراطی آزادی نیز جامعه را به سوی رکود، ترس و انفعال سوق می‌دهد. از این رو، حکومت کامل آزادی را در چارچوب قانون و حقوق متقابل شهروندان تضمین می‌کند. اقتصاد و ثروت نیز باید در خدمت جامعه قرار گیرند، نه اینکه هدف نهایی حکومت باشند. رشد اقتصادی، اشتغال، سرمایه‌گذاری و رفاه عمومی از وظایف اساسی دولت است، اما اگر ثروت به معیار اصلی ارزش‌گذاری سیاسی تبدیل شود، فساد، نابرابری و نفوذ صاحبان سرمایه بر تصمیم‌گیری‌های عمومی اجتناب‌ناپذیر خواهد بود. حکومت متعادل تلاش می‌کند میان کارایی اقتصادی و عدالت اجتماعی توازن برقرار کند تا ثروت به ابزاری برای توسعه ملی تبدیل شود، نه وسیله‌ای برای سلطه گروهی خاص. قدرت نیز ضرورتی اجتناب‌ناپذیر برای هر حکومت است. بدون قدرت، اجرای قانون، حفظ امنیت و دفاع از منافع ملی امکان‌پذیر نیست. اما قدرت زمانی مشروع باقی می‌ماند که محدود، پاسخگو و تحت نظارت باشد. تاریخ سیاست بارها نشان داده است که قدرت کنترل‌نشده، حتی اگر با نیت خیر آغاز شود، در نهایت به تمرکزگرایی و استبداد می‌انجامد. بنابراین، حکومت کامل قدرت را نه به عنوان هدف، بلکه به عنوان ابزاری برای خدمت به جامعه و اجرای قانون به کار می‌گیرد. در کنار این عناصر، سنت و وظیفه نیز جایگاهی اساسی دارند. هیچ جامعه‌ای بدون سنت‌های مشترک، حافظه تاریخی و احساس مسئولیت جمعی قادر به حفظ انسجام خود نیست. سنت، تجربه انباشته نسل‌هاست و وظیفه، تعهد افراد نسبت به جامعه و آینده آن. با این حال، همان‌گونه که سنت نباید به تعصب کور و مانع تحول تبدیل شود، آزادی نیز نباید به نفی کامل سنت و مسئولیت اجتماعی بینجامد.

ویدیو مربوط به آذر ماه سال گذشته هست و چند ماه قبل از حمله این نشون میده‌ برنامه‌هایی برای عبور از تنگه داشتن ولی… «آماده‌سازی برای کنترل گلوگاه‌های دریایی» شبیه‌سازی عبور از تنگه توسط ناوگروه بوش در اقیانوس اطلس، در واقع تمرین یک سناریوی کلاسیک قدرت دریایی است: عبور از نقاط باریک و حساس دریایی تحت احتمال تهدید. در نظریه ژئوپلیتیک، تنگه‌ها ابزارهای کنترل نظم جهانی هستند. مثل تنگه هرمز در خاورمیانه یا تنگه مالاکا در آسیا. این نقاط جایی هستند که قدرت دریایی از «قدرت گسترده در دریا» به «قدرت متمرکز و آسیب‌پذیر در مسیرهای باریک» تبدیل می‌شود. وقتی یک ناوگروه تمرین “strait transit” انجام می‌دهد، یعنی دارد خودش را برای ورود به چنین فضاهایی آماده می‌کند؛ جایی که برتری تکنولوژیک به‌تنهایی کافی نیست و ترکیب اطلاعات، پدافند، جنگ الکترونیک و هماهنگی چندلایه تعیین‌کننده می‌شود. حال ربطش به تنگه هرمز: هرمز یکی از حساس‌ترین گلوگاه‌های انرژی جهان است. هر ناوگروه آمریکایی که وارد دریای عرب یا خلیج فارس می‌شود، عملاً باید برای عبور احتمالی از این تنگه آماده باشد. بنابراین تمرین‌های Group Sail فقط تمرین دریانوردی نیست، بلکه تمرین «مدیریت ریسک در ورود به فضای اشباع از تهدید موشکی، پهپادی و مین‌گذاری» است. اما بخش مهم: «چرا در عمل نتونستن این کار رو انجام بدن؟» اینجا باید تفکیک کنیم بین توان نظامی و محدودیت سیاسی-راهبردی: اول اینکه ورود یا عبور از یک تنگه مثل هرمز فقط تصمیم نظامی نیست؛ تصمیم سیاسی-سطح‌بالاست. در شرایط بحران، آمریکا همیشه بین دو هزینه گیر می‌کند: افزایش حضور برای بازدارندگی یا جلوگیری از تحریک مستقیم درگیری. همین باعث می‌شود بعضی ناوگروه‌ها حتی اگر توان عملیاتی دارند، در عمل به‌جای عبور تهاجمی، در حاشیه منطقه یا در دریای عرب نگه داشته شوند. دوم، درگیری‌های مدرن به‌خصوص در خاورمیانه باعث شده مفهوم «کنترل تنگه» از حالت کلاسیک خارج شود. امروز حتی بدون بستن فیزیکی تنگه، با تهدید موشک‌های ضدکشتی، پهپادها و جنگ الکترونیک، هزینه عبور به‌قدری بالا می‌رود که ناوگروه‌ها مجبور به تغییر رفتار عملیاتی می‌شوند. یعنی مشکل “ناتوانی مطلق” نیست، بلکه افزایش هزینه ورود به فضای درگیری استراتژیک است. آمریکا می‌‌توان گفت نشان دهد توان ورود به گلوگاه‌هایی مثل هرمز را دارد، اما هم‌زمان مجبور است آن را در چارچوب محاسبات سیاسی، بازدارندگی متقابل و ریسک تشدید درگیری محدود کند. همین تضاد است که باعث می‌شود «توان عملیاتی» همیشه مساوی «اجرای عملی» نباشد. «هیچ پیروزی‌ای با قیمت ارزان و دم‌دستی به دست نمی‌آید.»دوایت دیوید آیزنهاور