tım's
Открыть в Telegram
89
Подписчики
Нет данных24 часа
-1 4727 дней
-1 48230 дней
Архив постов
89
گفت هنوزم برای غر زدن آدمای خسته گوش داری؟ گفتم نه پیاده روی میکنم؛ نه کاری میکنم. تا لنگ ظهرم می خوابم. ولی خستهام. روحم پا درد گرفته از بس دنبال خودش گشته. بدن درد گرفته از بس فکر و خیال رو دوشش گرفته. یادته چقدر می گفتم به درک؟ دیگه نمیخوام بگم به درک؛ چون دلم می خواد برگردم به روزهایی که هر اتفاق خوبی خوشحالم میکرد. روزهایی که با هر خبر بدی ناراحت میشدم. شور و شوق زندگیرو میخوام. یادته همیشه میگفتی زندگیرو نمیشه زد عقب.. جلو چی؟ نمیشه بزنیم جلو؟! یه سال، دو سال، ده سال.. شاید چند سال دیگه حالمون بهتر از الان باشه هان؟ بهش گفتم اگه بدتر بود چی؟ گفت به درک. به درک. به درک. فقط میخوام این روزها نباشم. میشه؟
89
عاشق وقتاییم که بلاخره دنیا میچرخه و موقعیت حرفایی که باید میزدی و نزدی پیش میاد و بلاخره اون حرفارو با سیلی میکوبی تو صورتشون.
89
میگن زخم هاتونو هیچوقت به آدما نشون ندین، چون جاشونو یاد میگیرن. من هیچوقت نه از زخمام با آدما حرف زدم، نه جاشونو نشونشون دادم! ولی تو که جزء این آدما نیستی برام. تو خیلی خیلی خاص تری. از همشون. برام خیلی عزیزی، نقطهی امنمی.. هربار از زخمام رد میشدم این تو بودی که درمانشون میکردی، ازشون کم میکردی، جوری که دیگه ردشونم رو ذهنم نمونه...
هربار میبینمت به شیرین ترین شکل ممکن دردام یادم میره و لبخند میزنم
از خدا میخوام فرصت زنده موندن برای تورو بهم بده.. نمیدونم دنیا چجور میگذره ولی هیچ چیز قابل پیشبینی نیست شاید واقعا همونی که دوست داشتی شد.. شاید یه روز شد.. و آرزو میکنم تا قبل چهل سالگی بمیرم.
