مردی نشسته در ایوان؛
Открыть в Telegram
من؛ . . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562 @Mardineshastadarivanbot
БольшеИран104 228Категория не указана
1 040
Подписчики
+624 часа
+2517 дней
+76830 день
Архив постов
1 040
04_Bruch_Concerto_for_Violin_and_Orchestra_no_1_in_G_minor,_op_26.mp37.88 MB
1 040
قطعهای از اپرای تریستانِ واگنر، که نیچه این اثر را فاخرترین اثر واگنر دانسته است.
1 040
اگرچه مدتها بهصورت سافت کتاب مطالعه میکردم ولی رفته رفته چشمانم تاب و توان خودش را در مقابل نور و باد از دست داده بود و تصمیم گرفتم سافت را کنار بگذارم وگرنه کتابهای خیلی خوبی در لب تاپ و گوشی دارم.
1 040
نگرانم که وقتی کتاب جای خالی سلوچ را تمام کردم فقط یک کتاب دیگر برای مطالعه دارم؛ کتاب شرق بهشت اثر جان اشتاین بک. کتابهایی خوبی را لیست کردم و منتظرم فرصت گیر بیاید هرات بروم. اگر مدتی را بدون کتاب بمانم عادت مطالعه از سرم دور میشود و دوباره تا در مسیر قرار بگیرم جانم کنده میشود! نداریم یگان رفیق کاکه و خراباتی که کتاب برای ما بفرستد؟ زهی خیال باطل🤦😄
1 040
آخرین واژههای گابریل گارسیا مارکز، قبل از ترک هستی!
پینوشت: دست مارکز را فقط برای اینکه صدسالتنهایی را نوشته است، میبوسم.
1 040
گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بیآنکه ردش را بشناسی، بیآنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم، شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی.
ص ۱۹۹
1 040
عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست، معرفت است. عشق از آنرو هست که نیست. پیدا نیست و حس میشود. میشوراند. منقلب میکند. به رقص و شلنگاندازی وامیدارد. میگریاند. میچزاند. میکوباند و میدواند.
ص ۱۹۹
1 040
زنهایی به عمر مرگان، اگر دقمصههای او را نداشتند، تازه اوج زنی شان بود. اما دریغ؛ بعضیها هستند که زودتر از طبیعتشان پیر میشوند. مرگان هم یکی از همینها بود. اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در اینجور آدمها میمیرد؛ نه، جوانی پنهان میشود و میماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رخ پنهان میکند. چهره نشان نمیدهد، اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد. چشمبهراه است و همین که روزگار نقابِ عبوس را از چهرهی آدم پس بزند، جوانی هم زبانه میکشد و نقاب کدورت را بیباقی میدرد. جوانی دیگر مهلتی به دلافسردگی و پریشانی نمیدهد. غوغا میکند. آشوب. همهچیز را به هم میریزد. سفالینه را میترکاند. همهی دیوارهایی را که بر گِرد روح سر برآوردهاند درهم میشکند. ویران میکند!
ص ۱۹۸
1 040
طبیعتِ کار چنین است که میخواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی. و مرگان نمیخواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو میکرد.
ص ۱۹۶
