932
Подписчики
+4224 часа
+3127 дней
+66830 день
Архив постов
هر روز، ما بهترین ایدههایمان را به مسلخ میبریم. به همین خاطر است که وقتی خطوط نوشته شده توسط بزرگان را میخوانیم و حس میکنیم از آنِ ما بودهاند، قلبمان تیر میکشد:
آن جرقههای ایده که خفه کردیم چون به قدرت خودمان، به توانمندیمان در خلق حقیقت و زیبایی ایمان نداشتیم. هر انسانی، وقتی تنها میشود، وقتی با خودش صداقتی بیرحمانه به خرج میدهد، توانایی گفتن حقیقتهای ژرفی را دارد.
همه ما از منبع یکسانی برداشت میکنیم. هیچ رازآلودگی درباره سرمنشا وجود ندارد. همه ما بخشی از خلقت هستیم: همه پادشاهان، همه شعرا، همه موسیقیدانها.
همۀ ما تنها باید آغوش باز کنیم برای کشف آن چیزی که همیشه پیش رویمان بوده است.
ـ هنری میلر
نظرات خیلی خوبی در مورد نوشتههای شما دریافت میکنم، آفرین به شما و سلیقهی قشنگ شما.😊
عشق در عمیقترین لایههایش، نه یک هیجان گذرا، که یک تصمیم وجودی است عشق یعنی یک حضور خالصانه و بی منت، یعنی زمانی که پیچیدگیهای بیپایان دنیای بیرون در سکوت نگاه دیگری پایان یابد و فارغ شوی از هیاهو دنیای بیرون ، عشق حقیقی نه در آتشفشان تلاطمها، که در استمرارِ بودن تعریف میشود. وقتی میگویم عشق عمیق است، به معنای غرق شدن در مهِ استعارهها نیست، بلکه دقیقاً به معنای دیدن حقیقت عریانِ دیگری است؛ با تمام تاریکیها، نقصها و گرههای ناگشودنیاش... عشق، در این سطح فراتر از خواستن است...
عشقی که از آن حرف میزنم، پذیرش رادیکالی ترین بعد دیگری است، اینکه بپذیری وجود معشوق در عین ناقص بودن کامل است چرا که داشتن نقص از ویژگی های بنیادی انسان کامل است. جایی که عشق حقیقی حضور دارد، نه نیازی به فریاد است، نه اصراری به اثبات ، عشق نگاهی است که در آن لحظه فقط یک چیز میگوید اینکه: من تو را در بستر واقعیت محض، بدون نیاز به نقاب، انتخاب کردهام. عشق ساده و عمیق بیش از آنکه پیوندی میان دو تن باشد، امتحانی است برای بلوغ روان؛ برای آنکه بفهمیم چقدر در برابر حقیقتِ دیگری، صادق و صبوریم..
Nirvana
چنل تون چه اعضای با سلیقه ای داره همه نوشته هاشون رو خوندم خیلی برام زیبا بودن. براشون بهترین آرزوها رو تمنا میکنم🍀✨
ژینوس جان نوشتههای خود را به صورت ویس خواندند و فرستادند و نظر شما را نیز خواستند.😊
در پاسخ این پیام نوشت:
عشق چو در جان خانه کرد
جانان را دیوانه کرد
مهمان بود و با فریب
پایرا باز به کنج میخانه کرد
خلوت بود، جاده ای که رنگ نگاه ها خیلی وقت است که از او رو گردانیده و کسی اورا نپیموده است .
بانگ سکوتش را که بود که بشنود ؟!
و کیست که دل به چهره اش ببندد و بر راه او پای کوبی کند؟!
زندگی خیلی وقت است که راهش را از این جاده بریده است .طغیان عشقشان به خوناب اشک تبدیل شده بود . جاده سرش را پایین انداخته بود و زمزمه میکرد
او تغییر کرده است دگر همه چیز را در سطح نگه میداشت و هر آنکه نوازد را در سکوت چال خواهد کرد.
این ها همه حرف های جاده بود دقیقا در همان حین که داشت هدایای معشوقش را ریشه کن میکرد همان جوانه هایی که زندگی روزی قول درخت شدنشان را به او داده بود
جاده میگفت اکنون معنای وابستگی را فهمیده است فهمیده آنقدر از زندگی گرفته است که دیگر از خودش خالی است زندگی اورا با تمام ریشه هایشان رها کرده بود.او آنقدر بر سر این آیینه کوبیده بود که تکه هایش در عمق وجود جاده دفن شده بودند.
+ جاده ،تو در میان ان همه شعله چطور سر پا مانده ای ،؟!چطور برایم از آن شعر بگو همان که بر آبانت نقش بسته آن چیست که میخوانی!
_این نغمه ی وجود اوست. هرروز برایم میخواند اما هیچگاه معنایش را واضح ندانستم یا شاید هم من قامت جان مایه اش را نداشتم میگفت این ماهیت من است که باید هرروز با ساز بنوازم تا به یاد آورم چرا اینجام . او همیشه از یک چیز دیگر هم میگفت از چیزی که برایش آشنا است اما هیج وقت ندیده اش ورطه ای بود که او همیشه در میان موجودات به دنبالش میگشت اما همیشه ناامید میشد میگفت صدای او با همه متفاوت است که شالوه ي هر گوارایی است.
+ من از تو آنچه در توان بود ذخیرت کردم اما پرسشی در این میان مرا آزرده است. اگر این از برای بودن زندگی است نو چرا می نوازیش؟!
_ میفهمم چه میکویی تاناتوس درست است من این را میخوانم که یاد معشوق در دل نگه دارم که او خیلی وقت است از یاد برده است .
ه گمان کنم نمیدانی این برجسته ترین دارایی هر چیز است تاناتوس هر یک از ما با جوهره ای که در میان داریم معنا میشویم اما زندگی خیلی وقت است که نت هایش را فراموش کرده . میفهمی؟!
تاناتوس راستش را به من بگو میدانی از برای چه اینجایی یا آیینه به دست خود را در رخ ما میابی؟!
+ون سخن از حقیقت به میان آمد باید گفت من برای تو آمده ام و هیچ ارزشی در زمین ندارم اما حالا وقت رفتن رسیده .تا کنون در پی علتی بودم که نیاز به رفتنت نباشد تو آنقدر خوی زندگی را در وجودت گرفته ای که نوازنده ی زندگی شدی . اما بگذار بهت بگویم که زندگی خیلی وقت است ساز دیگران را میدزدد و تو یکی از آن هایی هستی که با ماهی های او هم مسیر شدی .خواستی خود را معشوق او بدانی و عهد به میان آوری اما روانت را در این ورطه رها کردی خواستی اورا نگه داری اما خودت را از دست دادی جاده اشکی ریخت به درازنای زمان که اورا پناهی نداده بود
_. گفت میدانم من در سراب افكارم هستم و سوز را در خاک و جان خود نگه میدارم من صندوقچه ی او شده ام که دردش را هرروز به یاد می آورم . بیا برویم که شاید در جایی دیگر …و این نوشته را در مسیر خود حک کرد
تو از یار میگویی که تورا زینت میدهد و نور بر تو میفزاید.
اما کسی تا کنون گفته است که تو چطور از ساحل خود به جزیره ی دیگری میروی تو میدانی که زین نیرو بساطط سخت تر خواهد شد و آکنده از هر زینت بیرونی میشوی؟! هیچ طلایی بر چهره ات نقش مبسته جز آن خموشی که تورا تا ژرفناي روانت پایین میکشد همان گوهر جان افروز که در سینه و بر سر داری تهی از هر آدمی این تویی که میدرخشی خشکسالی از روح دیگری تورا بخشد چشمه ای بی بدیل .
قلمم بانک از این سخن میگوید که ای جان ارا تا پر از خویشتن نشدی هیچ راهی برای عشق باز نخواهد شد جو کسی که در اقیانوس وجود خویش رهسپار نشوند بر دیگری غرق خواهد شد
«ژینوس»
آن صدای دور که در اتاقی حبس شده که دیگر جای کلیدش را نمیدانم این هم میشود داستان فردی چون من که دست به میان می آورد و کنجی از دنیا را به نام خود میزند اما طولی نمیکشد که زمانه سندش را سبک به صورت او میکوبد و من میمانم با خاکی که غریبه ای بیش با من نیست .در این میان من میمانم و من .))
بیشتر گیج شده بودم همه ی این ها برایم آشنا بود. من انهارا از جایی میشناختم اما از کجا ؟؟ شاید تاثیر همان خمر انگوری بود که بالا رفته بودم . نمیدانم به هر حال پله هارا آرام آرام طی کردم تا به همکف برسم. عشق روی صحنه بود و داشت آواز میخواند آوازی آشنا مثل لالایی.
ناگهان محکم به زمین خوردم . وقتی به هوش آمدم چمروش و چندی از کارکنان که آنها را نمیشناختم بالای سرم بودند. چه بر سرم آمده بود ؟!
این چمروش با حالت ناواضحی میکفت: شکر شکر ،بلند شو بنشین بلند شو دستش را کنار زدم و نشستم . ابی به من داد تا نفسم بالا بیاید .
چمروش گفت چه شده است ؟!
گفتم هیچ و بیرون رفتم برای امروز بس بود موج ها وحشیانه به کشتی ذهنم میخوردند و من هم که گویی شدیدا دریا زده شده بودم.
تلو تلو خوران خود را به زیر پل رساندم آنجا ارام بود و خالی از سکن. تنم رابر مزار آینده ام گذاشتم و به خواب رفتم. ذهنم تا خود صبح نشخوار میکرد .صدا ها سراسر در ذهنم میپیچیدند . پشت سر هم میگفتند انسان در آغوش زمان جان میدهد در آغوش زمان .
دلم میخواست رحم اندیشه ام را سر ببرم و به گوشه ای بیندازم ؛ بلند شدم خمیاره کشیدم و راه افتادم . هنوز تشنه بودم؛ من هنوز به آن حرف ها نیاز داشتم. پیش رفتم حدودا ساعت۷:۱۵بود که در میخانه شدم. هنوز آواز میخواندند آنقدر که مجالی برای شنیدن صدای خودت نبود.
در آنجا همیشه گوشت پر بود از حرفایی که از آن تو نیستند. چمروش را کشیدم کنار و طوری که بفهمد به او فهماندم که معصوم را پیدا نمیکنم .
چمروش سرش را تکان داد به نشانه ی اینکه میفهمم چه میگی و من را برد داخل اتاقش گفت : خب الان میتوانیم آسوده حرف بزنیم. خب از معصوم سؤال داشتی درسته !؟ گفتم بله بله .گفت : خب باید صبر کنی !!گفتم یعنی چی گفت: خب، معصوم اینجا زندگی نمیکند او هر روز به اینجا می اید و از دور خیره میشود طبقه هارا پشت سر هم میپیماید و در سکوت خیره میشود.
حقیقتا ما هم اورا زیاد نمیشناسیم جز اینکه او همیشه با ما مهربان هست.
نزدیک ترین صندلی برای دیدن عشق از آن اوست .
میخواهی بنشین تا بیاید من هم غر و لند کنان گفتم : باشد باشد این آخری هست، باشد. بعد هم به بیرون رفتم و بر صندلی معصوم نشستم. صندلیش مانند صندلی های دیگر نبود.
زیرش بالشت ابریشم گذاشته بودند. میگفتند او قد کوتاهی دارد به همین خاطر اورا بالا میاورد. قد کوتاه برای چنین انسان بلند همتی!! این هم از همان تضاد های بزرگ ذهن من بود.
یک ساعتی را آنجا نشسته بودم حقیقتا سخت کلافه شده بودم و خیر خیر به در و دیوار فحش میدادم تا اینکه دیدم ان طرف همهمه شده است .همه با لبخند به یک زن کوتاه قامت سفید پوش تهینت میگفتند انگار که خداوند آمده است .حقا که معصوم بودن نیز یکی از صفات خداست و شاید جنین احترامی شایسته او بود!. سر میز امد وقتی من را دید معلوم بود که ناراحت شده است. اما اندکی خم به ابرو نیاورد و نشست فهمیدم که دیگر آنقدر بی شعوری هم بد هست .بالشت هارا از زیرم ورداشتم و به او دادم و ایشان تشکر کرد حدود نیم ساعت هیچ کلامی بین ما رد و بدل نشد یا حداقل به زبان آورده نشد او همینطور با جون و دل به آواز عشق کوش فرا میداد تا اینکه جمروش سر میزمان امد و از من پرسید مسکری میخواهم یا خیر .
برای اولین بار آن زن کوچک به من نگاهی انداخت. آن هم از سر پرسش من هم با آن نگاه فهمیدم که کار چیست و از چمروش تشکر کردم و خواستم که برود.
فکر کردم که الان زمان مناسبی برای حرف زدن هست گفتم چه جالب که چمروش ار شما این سؤال را نپرسید.!
فکر کنم سؤالم به جا بود زیرا با خنده ی ضعیف گفت بله بله اخر میدانید بنده کلا مسکری نمیخورم .
گفتم یعنی در کل زندگی؟! گفت حال نه کل زندگی اما از زمانی که خود را شناختم عقیده ام این بوده این که انسان باید با چشم باز و مغز هوشیار زنده بماند با خود میگویم در این نبرد پیروز آن هست که تا آخرین نفس درد را بچشد.
من دوست دارم در زمان زخم خوردن هوشیار باشم اینگونه بهتر یاد میگیرم و آموخته تر میشوم من که هیچ از حرفای او نفهمیده بودم شما چطور ؟! از نگاهم خواند و دوباره خنده کرد و گفت :میفهم عزیزم خب شما از کی این اطراف هستی!؟
گفتم دوروزی میشود که مهمون چمروش هستم.
که اینطور خب با من چیکار داری؟!
راست و حقیقتش .
- نه نه بگذارید خودم بگویم حتما میخواهید بدانید چطور زندگی میکنم؛ آن هم با این همه مشقت .!
نمیدانم به کامم روزگار، کجای گیتی است
برای در کنار تو ماندن، طاقتم به این صبوری است
چشمان فلک بدون مهر و چشمان من بدون او بارانی است
اینک ای روزگار واقف باش که دل به این پریشانی است..!
