هَسْتیـشِناسی
Открыть в Telegram
جایی برای جستوجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
302
Подписчики
+324 часа
+47 дней
-530 дней
Архив постов
داشتن یه ذهن فاجعهگرا میتونه بزرگترین عامل احساس ناامنی باشه.
چون چیزها رو به شکلی که هستن نمیبینه، بلکه به اون شکلی که از پیش یاد گرفته میبینه؛ به شکل خطری بزرگ و پایان دنیا!
ذهنی که یه سینک پر از ظرف رو یه اتفاق وحشتناک تلقی میکنه، یا بینظمی لباسهای کمد رو یه حادثهی فجیع، نمرهی پایین توی امتحان رو پایان زندگیش، و حرف اشتباهی که دیروز زده رو یه جنایت میبینه.
اینجاست که باید آنچه رو که رخ داده، از تفسیر ذهنمون جدا کنیم؛ چون زندگی انقدر شلخته و پر از جزئیاته که اگر تفسیر وقایع رو از ذهن فاجعهسازمون پس نگیریم، ته این داستان هم خودمون رو از یه زندگی خوب محروم میکنیم و هم اطرافیانمون رو آزار میدیم.
— هَسْتیـشِناسی
برعکس چیزی که عموماً فکر میکنیم، گذشته فقط گذشته نیست!
یعنی درواقع تا آگاهانه تغییری ایجاد نکنیم، گذشته تمایل داره خودشو توی آینده تکرار کنه؛ چه گذشتهی یک آدم، چه گذشتهی یک جامعه.
گذشته درواقع میتونه اولین مسیرهای ذهنی یه آدم یا جامعه باشه. حتی اگه مسیرها سخت و دشوار رسم شده باشن، همچنان تنها مسیرهای شناختهشده باقی میمونن.
تا وقتی که انسان آگاهانه حاضر بشه به دل راههای ناشناخته بزنه تا مسیرهای جدیدی رو رسم کنه؛ مسیرهایی رو پیدا کنه که میانبُر هستن یا راحتتر به مقصد میرسن.
و این کار ملزم ارادهی فرد یا جامعهست برای انجام کارهایی که به نظر مبهم یا ناآشنا و ترسناک میان؛
فقط چون روان آدمی تمایل داره به راههای آشنا، حتی اگه تمام بدبختیش هم از همونجا سرچشمه بگیره.
— هَسْتیـشِناسی
Repost from هَسْتیـشِناسی
بیش از همه از آن احساساتی گریزانم که نامی ندارند؛
معلوم نیست از کجا میآیند،
به کجا میروند،
چرا آمدهاند،
چه میخواهند از جانم،
و چرا ترکم نمیکنند.
روبهرویم میایستند و نگاهم میکنند.
من هم نگاهشان میکنم.
ساعتها خیره به هم؛
نه آنها حرفی میزنند،
و نه من جوابی دارم.
سر میزشان مینشینم،
جامی از این لحظاتِ گَس و خام
سر میکشم.
— هَسْتیـشِناسی
میگفت ابهام مثل چاقویی بیخ گلویم بود،
و همین میل افراطی به وجود یک جواب،
موجب میشد که خودم را به چاقوی زیر گلویم ببازم.
— هَسْتیـشِناسی
بعدها با خودم فکر کردم:
اگر از احساساتم نمیهراسیدم، چه؟
اگر تنها نگاهشان میکردم تا عبور کنند،
نه اینکه بگریزم به دوردستها
و خودم را نیز از یاد ببرم،
یا اینکه همچون دشمن خونی،
در مقابلشان تیغ بکشم
و به ناگاه خودم را کشته باشم.
تنها ناظر باشم؛
به مثال پارچهای ابریشمی در دستان باد،
اجازه دهم تا عبور کند
هر آنچه را که باید...
— هَسْتیـشِناسی
Repost from دفترچهخاطراتِآبی.
ولی واقعا انتخاب سخته، چجوری تبدیل به یک چیز بشیم وقتی دلمون میخواد همهچیز باشیم؟
