𝙈𝙚
Закрытый канал
149
Подписчики
Нет данных24 часа
-557 дней
-5530 дней
Архив постов
149
چهل روز است که جای خالیشان در خانهها نفس میکشد. چهل روز است که مادرها با چشمهایی که دیگر خواب را نمیشناسد، به قاب عکسهایی خیره میشوند که لبخندشان هنوز زنده است. چهل روز است که پدرها با بغضی فروخورده، نامهایی را در دل زمزمه میکنند که پاسخ نمیآید.
۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، روزهایی شدند که خیابانها شاهد خاموشی صداهایی جوان بودند؛ صداهایی که آرزو داشتند، رؤیا داشتند، آینده داشتند. و حالا در چهلمشان، شهر آرامتر از همیشه به نظر میرسد،
چهلم، در فرهنگ ما زمان بازگشتِ یاد است؛ زمانی که داغ، تازهتر از همیشه خود را نشان میدهد. گویی تازه باور میکنیم که دیگر برنمیگردند، که دیگر پیامکی نمیآید، که دیگر صدای خندهای از اتاق شنیده نمیشود.
برای آنها که رفتند، شمع روشن میکنیم؛ اما حقیقت این است که این شمعها برای دلهای تاریکمان روشن میشوند. برای اینکه فراموش نکنیم پشت هر نام، یک زندگی بود؛ یک مادر، یک خواهر، یک برادر، یک دوست… و هزاران خاطرهای که حالا به اشک ختم میشود.
149
آره اون از جنازه ی بچه ی خودش گذشت تا جون بچه ی یکی دیگه رو نجات بده.
یکیم از جون یه بچه گذشت تا به اون بچهای که بهش نزدیک تر بود تیر بزنه.....
149
اگر شبی به مزارم رسیدی و باد ورزید بدان سلام من بود
که گونه ات را نوازش کرد من رفتم اما میان خاطراتت هنوز راه میرم
