State of Iman
Открыть в Telegram
محمدهادی فروزش نیا
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
210
Подписчики
Нет данных24 часа
+57 дней
+730 дней
Архив постов
امید داشتم بزودی داستان های بیشتری از اشتون اسمیت ترجمه کنم اما متاسفانه وقت نشد.
نبوغ ادبی او به شدت دستکم گرفته شده و زیر سایه لاوکرفت قرار گرفته.
اشتون اسمیت با غنایی گوتیک در جاهایی تنه به تنه ی بزرگانی از قبیل بلک وود میزند.
"... والله قسم اگر پایش برسد سر ناموس و زن و بچه خودمان را میبُریم..."
نقل قولی معروف در اکباتان - 1401
دیروز فیلم پیرپسر را دیدم. در آغاز، چیزی در فیلم برایم «جا نمیافتاد»؛ حس میکردم با ساختار عاطفی و روانی آن بیگانهام. بعدتر که بیشتر فکر کردم، دریافتم شاید دلیل این حس، یک سو تفاهم فرهنگی باشد. تجربه بالینی من به عنوان روانکاو هم به من نشان داده که یک ذهن غربی، تقابل ادیپوار میان پدر و پسر—میل به پدرکشی و رقابت خصمانه با او—را بسیار طبیعیتر میفهمد. اما ماجرا در بافت فرهنگی ما، بهویژه در تشیع ایرانی، این مدل تقابل لزوماً «روایت درست» نیست.
در فرهنگ یونانی، پدر به مثابه مانعی شرور ظاهر میشود که میل پسر را سرکوب میکند و همین شرارت، میل به پدرکشی را برمیانگیزد. اما تجربه شیعی چنین نیست. در اینجا، پدر نه شرور، که قدیس و معصوم است. همین قداست است که دینامیک روانی را تغییر میدهد: پسر، بهجای اینکه بخواهد پدر را بکشد و خود پدر شود، میل به «فدا کردن خویش» پیدا میکند.
ماجرای امام حسین و کربلا نمونهای بارز از این داینامیک است. حسین در نقطهای ایستاده که یا باید شکست پدر را بپذیرد—بپذیرد که خلافت برای همیشه از دست رفته—یا با جان خود این شکست را انکار کند. او قیام نمیکند تا «پدر را از میان بردارد» و راه خود را برود؛ بلکه قیام میکند تا نگذارد «پدر شکست بخورد». پدر معصوم است، و معصوم شکستناپذیر. در چنین بافتی، تنها امکانی که برای پسر باقی میماند، آن است که زندگیاش را فدای راه پدر کند.
این چرخه حتی به نسلهای بعد نیز منتقل میشود. فرزندان، نه تنها پدرانشان را نمیکشند، بلکه خود و فرزندانشان را نیز قربانی راه او میکنند؛ و به این ترتیب، عقده ادیپ در روایت شیعی، نه با پدرکشی، که با «جاودانهسازی مرگ پسران» حلنشده باقی میماند. نتیجه، فرهنگی است که نسلهای بعدی در آن، به جای گشودن راهی نو، مدام «روضهخوان پدر کشتهشده» میشوند.
Repost from Disclose.tv
JUST IN - Ozzy Osbourne dies at 76.
https://www.disclose.tv/id/sp0chx6hvy/
@disclosetv
و نقش سوپروایزر در این میانه چه بود؟ سوپروایزر با "نادیده گرفتن" همه این نادیده هایی که به شکل ناخودآگاه در کلمه "این"ِ درمانگر مضمر بود، با عطشِ دیدن خود که طبعأ باعث میشد نتواند نادیدنی ها را ببیند، این پویش زنده را که داشت در خود جلسه سوپرویژن روی میداد نادیده گرفت و صرفا به مسائل تکنیکال درمان پرداخت. سوپروایزر نه تنها در این میان مراجع را نادیده گرفت، بلکه درمانگر را هم نادیده گرفت.
پس در اینجا چه داریم؟ سوپروایزری که با نادیده گرفتن ناخودآگاهِ درمانگر به مثابه بخشی از جلسه سوپرویژن، درمانگر را از فرصت یادگیری حقیقی و رشد محروم میسازد (و در این معنا به درمانگر خیانت میکند)، درمانگری که با طرد کردن و تحقیر کردن و استفاده از مراجع برای ارضای خودشیفتگی خود، باعث شکست فرایند درمان و آسیب دیدن مراجع میشود (و در این معنا به مراجع خیانت میکند)، و پدری که با تحقیر فرزند خود، به رشد و آینده ی سالم او در مقام یک انسان خیانت میکند، پدری که همزمان خود را از موهبت یک رابطه سالم با فرزند خویش محروم ساخته و در این معنا به خودش هم خیانت میکند.
شاید مشکل آن جلسه سوپرویژن این بود که با تمرکز شدید بر خیانت مراجع، همه انواع دیگر خیانت که جلو چشم بود، نادیده گرفته شد
برگردیم به جلسه سوپرویژن. در آنجا چه اتفاقی داشت رخ میداد؟ متداولا فیلم جلساتی در جلسات سوپرویژن پلی میشود که در آنها درمانگر به بن بست یا مشکلی در مسیر درمان برخورده و با پرزنت کردن آن جلسه یا مراجع، برای ادامه جلسات از سوپروایزر درخواست کمک میکند. اما این چیزی نبود که در آن جلسه رخ داده بود. بلکه کاملا برعکس، درمانگر فیلم جلسه ای را آورده بود که در آن مراجع از حل و فصل همه مشکلات خودش میگفت و او را ستایش میکرد. هیچ چیزی برای اصلاح یا یادگیری در آن جلسه نبود. این ظاهرا یک جلسه عالی بود و سوپروایزر و دیگران قاعدتا با دیدن آن جلسه می بایست مهارت درمانگری درمانگر را می ستودند. پس در اینجا گویی درمانگر با سو استفاده از مراجع (که دیگر از هرگونه هویتی هم تهی بود. صرفا یک "این" بود) از ستایش های غلو آمیز او و نمایش این ستایش ها برای دریافت تایید و ستایش در محیطی آکادمیک بهره میگرفت. به عبارت دیگر، درمانگر به یک پدر دیگر تبدیل شده بود. پدری که "ناخودآگاه" مثل پدر اول، دقیقا به همان سان از مراجع ("این") برای ارضای تمایلات خودشیفته وار خود استفاده میکرد. درمانگر هم "ناخودآگاه" به یکی دیگر از سلسله مردان منجی تبدیل شده بود که قرار بود بیایند و او را از چنگ پدر نجات بدهند، اما دقیقا چون مراجع به شکل غلو شده ای آنان را منجی می دید و تمام بار نجات خود را روی شانه های آنان می انداخت، خود در قالب انفعال فرو می رفت و "ناخودآگاه " یک رابطه مرد قوی-تحقیرگر/یک زن ضعیف/تحقیر شونده را بازآفرینی میکرد.
اما درست به مانند رابطه با پدر، این رابطه مبتنی بر خودشیفتگی و تحقیر با درمانگر هم در مراجع خشم ناخودآگاه تولید کرده بود، خشمی که چون قادر نبود با بیرون آمدن از پیله ی انفعال آن را فعالانه درک کند، باز به شکل خیانتی دیگر خود را نمود داد: خیانتی دیگر، این بار به درمانگری که تصور میکرد درمانش را خیلی خوب انجام داده - زدن زیر میز درمان. و حالا، مراجع که خیال خود را راحت کرده که "همه مردها - حتی درمانگر - مثل همند" میتواند بار دیگر به آسودگی به الگوی قدیمی خود برگردد و خیانت کند. مراجع حتی این میل را به شکل ناخودآگاه در همان جلسه بروز داده بود، وقتی میگفت "دیگر شبها میتوانم به راحتی بخوابم". به بیانی دیگر، او پس از شکست درمان و درمانگر (یعنی شکست استعاری پدر تحقیرگر و طرد کننده) حالا فکر میکند میتواند به همان الگوی سابق قبل از درمان برگردد و "به راحتی - با مردهای دیگر - بخوابد".
اما آنچه حین شنیدن توضیحات درمانگر توجه من را جلب کرد این بود که او هرگاه حیت توضیحاتش به مراجع ارجاع میداد، خلاف عرف معمول او را نه با القابی مثل "مراجع" یا "بیمار "، بلکه "این" خطاب میکرد: خطابی آشکارا تحقیر کننده.
آنچه ذهن من را بعد از این جلسه مشغول کرد این بود: این زن پدری تحقیر کننده داشته که از او برای ارضای خودشیفتگی خود سو استفاده میکرده (یعنی مراجع را در جایگاهی منفعل و بی ارزش قرار میداده تا ظاهرا ارج و ارزش خود را در برابر او بالا ببرد). این امر طبیعتا در مراجع خشم شدیدی ایجاد کرده، اما به جهت فقدان امکان اعتراض به پدر، خشم مراجع به سوی اقدامی غیر مستقیم برای انتقام جویی از پدر تغییر جهت داده است: ازدواج با مردی که ظاهرا هیچ شبیه پدر نیست - به شکل استعاری خیانت به پدر و له کردن هیمنه ی او با نشان دادن اینکه تو آنقدر کافی نیستی که بتوانی در آینده ی من هم حضور داشته باشی.
اما دقیقا همین اتفاق می افتد: شوهری که ظاهرا شبیه پدر نبود، "ناخودآگاه" شبیه پدر میشود، طرد میکند، نادیده میگیرد، تحقیر میکند. پدر راه خود را در آینده ی مراجع نیز پیدا میکند: نیاز به یک فرار دیگر از پدر. خیانت بعدی به پدر. و الی آخر.
در یکی از جلسات اخیر بلاک سوپرویژن istdp مثالی نمونه وار رخ داد که به گمانم میشود آن را از حیث فرم به کل ساختار سوپرویژن istdp نسبت داد - با میل وسواس گونه اش به دیدن و نادیده گرفتنِ نادیده ها.
در آن جلسه، یک درمانگر istdp فیلم جلسه را پلی کرده بود و قرار بود سوپروایزر در موردش اظهار نظر کند. فیلم مربوط به جلسه سی و دوم از یک درمان بود. در آن جلسه چه میشد دید؟ زنی میانسال که پدری طرد کننده و نادیده انگار و خودشیفته داشته، پدری که همواره از بچه هایش برای ارضای تمایلات خودشیفته وار خود استفاده میکرده. این زن پس از ازدواج و مواجهه با اینکه شوهرش هم درست مثل پدر او را نادیده می انگارد و فردی خودشیفته است، شروع به ایجاد روابط فرا زناشویی کرده است - طبیعتا با مردهایی که آنها هم او را طرد میکردند و نادیده میگرفتند. روابط بیشتر و متعدد تر همزمان و طرد شدن های بیشتر و متعدد تر همزمان.
در این جلسه اما مراجع داشت به شکلی غلو شده درمانگر را می ستایید و از این میگفت که چطور درمانگر موفق شده بعد از سی و دو جلسه او را از همه مشکلاتش نجات دهد و اینکه اخیرا میتواند "خیلی راحت بخوابد". به نظر میرسید همه چیز خوب پیش رفته و درمان در فاز نهایی خود است.
درمانگر وقتی در پایان جلسه با این پرسش مواجه شد که دقیقا در این جلسه به چه منظور راهنمایی میخواهد - چون همه چیز ظاهرا خوب است - قدری فکر کرد و بعد به یاد آورد که در جلسه بعدی، مراجع از این گفته که مجددا به روابط فرازناشویی برگشته است.
سوپروایزر بعد از دیدن چند دقیقه ابتدایی جلسه شروع کرد به ایراد گرفتن در مورد مسائل تکنیکی درمان و گفتن اینکه این جلسه دیگر به درد نمیخورد چون در فلان جا فلان ظرائف تکنیکی رعایت نشده. و از درمانگر خواست فیلم را متوقف کند تا به جلسه دیگری برسیم.
علی الظاهر در اینجا درمانگر نقطه ضعف خودش را به شکل تکنیکی دریافت و به دنبال رفعشان رفت.
