قصر آبی
Открыть в Telegram
281
Подписчики
+324 часа
+37 дней
+330 день
Архив постов
286
Repost from ·Alaska, Alaska·
«همهش یک تناقضه؛ اینکه همیشه بین تنهایی و با بقیه بودن گیر میکنی، دلت میخواد عاشق بشی اما همزمان ازش فاصله بگیری، همهچیز رو میخوای ولی در عین حال هیچچیز نمیخوای.»
286
قلم اوسامو دازای جوریه که انگار داره با نزدیک ترین دوستش درد دل میکنه…و بنظرم این چیزیه که از بقیه ی نویسنده ها متمایزش کرده .
286
همیشه دوستانه رفتار کردهام و هیچ دوستی نداشتهام. تنها مشتی آشنای دردآور و رفیق پیالهای مثل هوریکی. دیوانهبازی درمیآوردم تا از بند آشناییمان برهم. خستهام میکرد. حالا هم اگر کسی را اندکی آشنا بیابم داستان از همان قرار است. میدانم، شاید دوستم داشته باشند ولی در دوستداشتنشان ناکارآمدم. ناگفته نماند که به علاقهیشان بسیار مشکوکام. کسی چه میداند، شاید صوری باشد. سخت است کسی همچو من دوستانی صمیمی برای خود بگیرد. تازه، از به کسی سر زدن هم عاجزم.
زوال بشری - اوسامو دازای
