ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮

𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
248
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
+930 дней
Архив постов
Lost Children Mr.Kitty.mp35.05 MB

بعضی نام‌ها را تاریخ نه با جوهر، که با اشک می‌نویسد. نام اپستین از همان نام‌هاست؛ نامی که هر بار بر زبان می‌آید، انگار پنجره‌ای رو به اتاق‌هایی بی‌پنجره گشوده می‌شود؛ جایی که کودکی، پیش از آن‌که فرصت قد کشیدن پیدا کند، در سکوت دفن شد. او تنها از جسم انسان‌ها عبور نکرد؛ از اعتماد، از امنیت، از رؤیاهای کوچک و بی‌دفاع نیز گذشت و پشت سرش نسلی از خاطرات شکست‌خورده بر جا گذاشت. چه اندوهناک است که گاهی هیولاها نه در تاریکی، که زیر چلچراغ‌های درخشان زندگی می‌کنند؛ با لبخندی آرام، با دستانی آراسته، و با قدرتی که صدای گریه را از دیوارها هم پنهان می‌کند. و تراژدی، تنها به جنایت ختم نمی‌شود؛ تراژدی آن‌جاست که جهان، سال‌ها دیرتر چشم باز می‌کند. قربانیان بزرگ می‌شوند، اما کودکی‌شان هرگز از آن اتاق‌های خاموش بازنمی‌گردد. بعضی زخم‌ها خون نمی‌ریزند؛ در سکوت ریشه می‌دوانند، در خواب‌ها جان می‌گیرند و تا پایان عمر، در گوش انسان زمزمه می‌کنند که امنیت، روزی از او ربوده شده است. از اپستین چیزی جز ویرانه‌ای اخلاقی باقی نمانده؛ نامی که هرگز از حافظه‌ی تاریخ پاک نخواهد شد، زیرا هر بار که تکرار می‌شود، یادآور این حقیقت تلخ است که گاهی بزرگ‌ترین جنایت، نه فقط ربودن انسان‌ها، بلکه ربودن معصومیتی است که هیچ نیرویی در جهان توان بازگرداندنش را ندارد.

جفری ادوارد اپستین (۲۰ ژانویهٔ ۱۹۵۳ – ۱۰ اوت ۲۰۱۹) سرمایه‌گذار، متجاوز جنسی به کودکان، تجاوزکار زنجیره‌ای و قاچاقچی انسان آمریکایی بود. او کار خود را به عنوان معلم فیزیک آغاز کرد و بدون داشتن مدرک دانشگاهی توسط دونالد بار در مدرسهٔ دالتون استخدام شد. پس از اخراج از این مدرسه در سال ۱۹۷۶ وارد بخش بانکداری و امور مالی شد و در شرکت بر استرنز در وظایف گوناگون فعالیت کرد و سپس شرکت سرمایه‌گذاری خود را تأسیس نمود. اپستین شبکه‌ای از افراد نخبه و از لحاظ اجتماعی بانفوذ پیرامون خود ایجاد کرد و دست‌کم ۱٬۰۰۰ دختر زیر سن قانونی، نوجوان و زن جوان را جاکشی می‌کرد که همگی به‌طور مکرر توسط او و نزدیکانش مورد تجاوز جنسی و خشونت جنسی قرار می‌گرفتند. بخش عمدهٔ ثروت اپستین از طریق ارائهٔ خدمات مشاورهٔ مالیاتی و برنامه‌ریزی اموال میلیاردرها به دست آمد.

«برخی نام ها در تاریخ جاودان میماند، اما تنها برای ایجاد رعب و وحشت»

𝘐𝘧 𝘺𝘰𝘶 𝘞𝘢𝘯𝘯𝘢 𝘵𝘢𝘭𝘬 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘮𝘦, 𝘐 𝘢𝘮 𝘏𝘦𝘳𝘦: @ListeningtoEd_bot

خستگی، همیشه در استخوان‌ها لانه نمی‌کند؛ گاهی در نگاه آدم خانه می‌سازد. از جایی به بعد، دیگر هیچ چهره‌ای شبیه پناه نیست، هیچ لبخندی بوی امنیت نمی‌دهد، و هیچ صدایی آن‌قدر آرام نیست که آشوب درونت را خاموش کند. آدم‌ها را نگاه می‌کنی و پیش از آنکه خوبی‌شان را ببینی، زخم‌هایی را به یاد می‌آوری که شبیه همین نگاه‌ها بر جانت نشسته‌اند. انگار جهان، هنرِ ویران کردن اعتماد را بهتر از ساختن آن آموخته است. دیگر به شانه‌ای تکیه نمی‌دهم؛ نه از غرور، که از فرسودگی. کسی که بارها از تکیه‌گاه سقوط کرده، حتی زمین را هم با تردید لمس می‌کند. سال‌هاست که دردهایم را در سکوت دفن می‌کنم، چون باور کرده‌ام هیچ دستی آن‌قدر وفادار نیست که تا پایان، وزن اندوه مرا تحمل کند. خسته‌ام؛ آن‌قدر که حتی امید هم برایم شبیه دروغی زیباست. حالا فقط از کنار آدم‌ها عبور می‌کنم، بی‌آنکه دلم بخواهد در هیچ قلبی خانه‌ای بسازم یا کسی را به خانه‌ی ویرانِ خود راه بدهم. بعضی خستگی‌ها درمان نمی‌خواهند؛ فقط آن‌قدر عمیق‌اند که آدم را آرام‌آرام به سایه‌ی خودش تبدیل می‌کنند.

+1
Babydoll.m4a1.51 MB

Repost from N/a
احساسِ بیماری را دارم که عقلش سال‌هاست به حقیقتی ساده تن داده است: انسان بودن، خود محکم‌ترین گواهِ خطاپذیری است. اما هیجان‌هایم، سرکش‌تر از آن‌اند که به فرمانِ عقل گردن نهند. پس هر لغزش، مرا به عروسکی بدل می‌کند که بندهایش از هم می‌گسلند؛ به شیشه‌ای که با نخستین ترک، تمامیِ خویش را بر زمین می‌ریزد؛ و به مجسمه‌ای که آرام‌آرام از درون تهی می‌شود، مبادا بر چهرهٔ سنگیِ کمال، حتی سایه‌ای از نقص بیفتد.

رهگذرهایی که شب در راه می مانند نام آرش را پیاپی در دلِ کهسار می خوانند و نیازِ خویش می خواهند با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ می کندشان از فراز و از نشیبِ جاده ها آگاه می دهد امید ، می نماید راه در برون کلبه می بارد برف می بارد به روی خار و خارا سنگ کوه ها خاموش درّه ها دلتنگ راه ها چشم انتظارِ کاروانی با صدای زنگ کودکان دیری است در خوابند در خواب است عمو نوروز می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان شعله بالا می رود پر سوز

Repost from N/a
تیرگان
تیشتر، ستارهٔ سپیده‌دم، از روشنایی برخاست و بر دریای فراخ‌کرت نگریست. سه بار پیکر دگرگون کرد: نخست جوانی پانزده‌ساله شد؛ آنگاه به سیمای گاوی سپید با شاخ‌های زرین درآمد؛ و سرانجام چون اسبی سپید، با گوش‌های زرین و لگام زرین، به سوی آب‌های آسمانی تاخت. در آن سوی، اپوش، دیو خشکسالی، چون اسبی سیاه، بی‌یالِ فروغ و بی‌نشانِ زندگی، از تاریکی برخاست. آن دو در دل آب‌ها به هم رسیدند و سه شبانه‌روز نبرد کردند. اما نیایش اندک مردمان، نیروی تیشتر را کاسته بود؛ پس اپوش بر او چیره شد و تیشتر اندوهگین به پیشگاه اهورامزدا بازگشت. آنگاه اهورامزدا خود برای تیشتر نیایش کرد و فروغ و نیرویش را فزونی بخشید. تیشتر بار دیگر به میدان بازگشت؛ این بار با شکوهی چون هزار اسب، هزار گاو، هزار کوه و هزار رود. اپوش گریخت، بادها برخاستند، ابرها به حرکت درآمدند و باران بر هفت کشور جهان فرو ریخت. زمین جان گرفت و گیاهان از خاک سر برآوردند.

Repost from N/a
همی باد، گردونِ او را کشید، به پهنای سیمینِ گیتی رسید. غرید سپهر و درخشید برق، جهان گشت گم در خروشِ شفق. زِ ژرفای خاک آمد آوای شور، بلرزید دشت از نَفیرِ سُتور. گَویی به سنگِ گران بازگشت، ولی خون، گلِ سرخ بر خاک کِشت. چنین است آیینِ آن تیزتاز، که باران ببارد زِ گردِ نِیاز.

خیلیا معتقدن یوسانو PTSD داره
گذشته‌ی یوسانو پر از اتفاقای دردناکه. توی جنگ مجبور بود مدام سربازها رو با تواناییش درمان کنه، فقط برای اینکه دوباره برگردن به میدان جنگ و دوباره زخمی بشن یا بمیرن. همین چرخه باعث شد آسیب روحی خیلی عمیقی ببینه.
فلش‌بک‌های دردناک، واکنش شدید به خاطرات گذشته، احساس گناه و تلاش برای پنهان کردن دردش پشت رفتارهای شوخ یا خشن، همش از چیزاییه که خیلیا اونا رو شبیه علائم PTSD می‌دونن. پس می‌شه گفت احتمالاً این اختلال رو داره
ولی از طرف نویسنده هیچ‌وقت به‌صورت رسمی تایید نشده.

How can you sing about love when the kids are all dying? How can you sing about drugs? Politicians are lying How can you sing about sex when the school is on lockdown, lockdown? Now, baby, maybe we're next Maybe we're next