𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
248
Подписчики
-124 часа
+27 дней
+630 дней
Архив постов
Repost from N/a
برای تویِ عزیز،
خون میچکد از انگشتان مریم، در محراب خانهٔ مریم مقدس. این خون بوی خون مسیح را نمیدهد؛ حتی آن شراب در جام، بر میز، که با نام خون مسیح است، برای تطهیر نیست. بوی باروت میدهد؛ بوی دستوپاهای بریدهشدهٔ سربازان در جنگ بر سر یک رهبر دیوانه.
هفتهی بعد حدود ۲۱۱ نفر از دختران دانشآموز که در جزیرهی اوکیناوا بودن، و ۱۶ نفر از معلمهاشون در خلال جنگ کشته شدن. عدهای از ترس تعرض سربازهای آمریکایی جون خودشون رو گرفتن.
وقتی دستور انحلال اومد،بین جنگ فقط به یگان هیمهیوری گفته شد «برگردین خونه». در ساعتهای اولیهی فردای اون روز، ۴۶ دانشآموز و ۵ معلم که در یک پناهگاه جراحی پناه گرفته بودن، در طی حملهی شیمیایی آمریکاییها کشته شدن.
تا زمان انحلال این یگان منحوس، ۱۹ دانشآموز کشته شدن، و کسایی که باقی موندن بین سربازها و شهروندهای عادی زخمی و مجروح، از بیماری و سوء تغذیه رنج میبردن.
اما به غارهای پشت جبهه، زیر شلیک تیر و بمباران فرستاده شدن و مجبور شدن برای سه ماه نبرد، در شرایط آتش مداوم، جراحیهای سخت و قطع عضو انجام بدن، اجساد رو خاک کنن و به سربازهای خط مقدم مهمات برسونن و کارهای خطرناکی که هیچوقت قابل پیشبینی نبود رو انجام بدن.
به دروغ به دانشآموزان گفته شده بود که خیلی زود آمریکاییهارو شکست میدن و برمیگردن خونه و اونها هم قراره تو بیمارستانهای صلیب سرخ کار کنن، آینده اونها کاملا تضمین شدهست و خطری اونا رو تهدید نمیکنه. دانشآموزها حتی با خودشون یونیفرم مدرسه و دفتر و کتاب بردن.
فنهای ژاپنی معتقدن که داستان یوسانو از داستان دانشآموزان دبیرستان دخترانهی هیماهیوری الهام گرفته شده.
گروهی عظیمی از ۲۲۲ دختر دانشآموز و ۱۸ معلم که در جنگ جهانی دوم سال ۱۹۴۵، اواخر جنگ، برای امپراتوری ژاپن به عنوان یگان پرستاری به شهر اوکیناوا اعزام شدن.
نمیدانستم این بیگانگی از کجا سرباز زده بود. نه میتوانستم از آن جلوگیری کنم و نه توانایی تسلیم شدن بر آن را داشتم. تنها میلرزیدم و زندگی را بر خود تلخ میکردم، برزخی که در آن متولد شده بودم، هیچ پایانی نداشت و من سرگردان در میان تاریکی قدم برمیداشتم.
«اون روز...» فلیکس گفت، صدایش هنوز آرام، هنوز بیلرزش، «یه چیزی توی من مرد. نمیدونم اسمش چیه. ایمان بود؟ بچگی بود؟ نمیدونم. ولی از اون روز، من دیگه همون آدم نبودم. فقط... یه نسخهی خالی از خودم بودم که داشت زندگی میکرد چون بقیه انتظار داشتن زندگی کنه.»
شبها، در اتاقش، پشت پنجره مینشست و به کوچه نگاه میکرد، به آدمهایی که رد میشدند، به زندگیهایی که در پشت هر پنجرهی روشن جریان داشت، و از خودش میپرسید: آیا اونا هم همین حسو دارن؟ آیا همهشون هم دارن نقش بازی میکنن؟ یا فقط من اینجوریم؟ این تنهایی، این حس بیگانگی با دنیایی که قرار بود خانهاش باشد، بهمرور تبدیل شد به عدسیای که او از پشتش به همه چیز نگاه میکرد؛ عدسیای که رنگها را کمرنگتر، صداها را دورتر، و لمس دیگران را غیرممکنتر نشان میداد.
دو صدا در سرش بودند، دو صدایی که هیچوقت با هم توافق نمیکردند، دو رودخانهای که از یک چشمه سرچشمه گرفته بودند اما هرکدام به سمتی متفاوت جاری شده بودند، و او مجبور بود در میان آنها زندگی کند.
زن، زن به دنیا نمیآید؛ بلکه زن میشود. هیچ سرنوشت زیستی، روانی یا اقتصادی، بهتنهایی شکل و جایگاه زن را در جامعه تعیین نمیکند. این تمدن است که این موجود را، در میانهٔ جامعه، به چیزی تبدیل میکند که زن نامیده میشود.
– سیمون دوبووآر
