ru
Feedback
𝖡𝖺𝖼𝗄𝗒𝖺𝗋𝖽 𝖧𝖾𝖺𝗍𝗁𝖾𝗇

𝖡𝖺𝖼𝗄𝗒𝖺𝗋𝖽 𝖧𝖾𝖺𝗍𝗁𝖾𝗇

Открыть в Telegram

plot what plot / yap without plot he . they !! [ https://t.me/HidenChat_Bot?start=8468108487 ]

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
259
Подписчики
+324 часа
+27 дней
+3130 день
Архив постов
بعد مامانم همه مدت این‌طوری بود که

بابام اومده خونه گفتم مامان برات ساندویچ درست کرده، تشکر کرد بعد ریختیم سرش که نه ببین خوب تشکر نکردی باید اشک توی چشمات حلقه می‌زد و با تمام احساساتت تشکر می‌کردی کارت زشته🙄

بزرگ شدم می‌خوام مامانم بشم، همه توی این خونه بوس موسش می‌کنیم و دوستش داریم اونم فقط غر می‌زنه و ما بازم دوستش داریم و بوسش می‌کنیم

ببینید کی زندست

سلام بیشتر و بیشتر دربارش خوندم و اگه بگم دلم می‌خواد ازش مقاله بنویسم چی.

به اندازه کافی که یاد گرفتم می‌آم راجع بهش یپ می‌کنم خیلی خیلی جالبه واقعا😭

به جای درس خوندن دارم درباره همین قضیه می‌خونم و خیلی جالبه ک م ک

خواب چه کانسپت جالب و ترسناکیه جدی.

و همه چیز نرمال به نظر می‌آد تا وقتی که بیدار می‌شم و یادم می‌آد چی دیدم، یهو این خوابم رو به خواب مدتی پیشم که ممکنه برای حتی خیلی خیلی وقت پیش بوده باشه وصل می‌کنم و دهنم باز می‌مونه

مثلا یه بار خواب می‌بینم که با پدرم رفتم خرید، یه مدت دیگه خیلی رندوم یه خواب دیگه می‌بینم و وسط خوابم اتفاقی از اون فروشگاهی که توی خواب مدتی پیشم تکرار شده رد می‌شم یا حتی دوباره اونجا خرید می‌کنم، پدرم رو که می‌بینم هم دقیقا به همون شکلی دوستش دارم که توی خواب قبلی با اون لوکیشن تکراری داشتم و انگار خاطراتم هم با خواب قبلی مشترکن، توی خواب یادم می‌آد دفعه پیش اومدم همین فروشگاه

درواقع فقط لوکیشن نیست که تکرار می‌شه، حتی احساساتی که نسبت به چیزای دیگه توی اون خواب تجربه کردم و کوچیک ترین جزئیات هم تکرار می‌شن و فقط پلات متفاوته، می‌گیرید چی می‌گم؟

توی یه خواب مثلا یه خانواده با یه سری احساسات دربارشون دارم و یه سری دوستا دورمن،‌ و وقتی لوکیشن یه بار دیگه توی خوابم تکرار می‌شه من دوباره همون خانواده، همون دوستا و همون احساسات رو نسبت بهشون دارم، انگار برای هر یونیورسی یه آدم جدا باشم

یهو یادم اومد خواب های این مدتم لوکیشنای تکراری داشتن، مثلا لوکیشن رندومی که دو سال پیش دربارش خواب دیدم و داستان داشته اونجا می‌گذشته دوباره تکرار شده و من انگار دوباره داشتم همون جا زندگی می‌کردم و خلاصه انگار خواب دو سال پیشم واقعا یه یونیورس بوده که من دوباره دارم زندگیم رو اونجا ادامه می‌دم

باورم نمی‌شه این ساعت واقعا بیدارم و نشستم، چقدر صبح بیدار شدن جالب نیست، چقدر صبح نچسب و ناجوره

هر چی به نهاییا نزدیک تر می‌شم کمتر شبیه آدمای نهایی دار ام.

هر چی به نهاییا نزدیک تر می‌شم کمتر شبیه آدمای نهایی دار ام.

مگه نگفتم من هر وقت نرمال نبودم بهم بگید برو بخورش، امروز هم زیاد حرف زدم نرمال نبودم دیگه.

داشتم با یه نفر بداخلاقی می‌کردم بعد یه لحظه با خودم فکر کردم مشکل چیه چرا این طوری ام، بعد یهو فهمیدم چه خبره =))

دوباره از عصر هاپو شده بودم و نمی‌خواستم با کسی حرف بزنم و الان تازه فهمیدم چمه، قرصام یادم رفته باز

جدی نمی‌دونم چرا انقدر سین زدن پیوی برام سخته، انگار قبلش کتکم می‌زنن