Murder me
Открыть в Telegram
505
Подписчики
+224 часа
+137 дней
+2030 дней
Архив постов
505
یعنی تصور کنید یک آدم نرمال که هم احساساتش وسطه هم منطق
و میگم چیا اذیتم میکنه و تمام مسیرهارو براش روشن میکنم
به مرور میبینم برخلاف چیزایی که گفتم عمل میشه ، ناراحت میشم و احساساتم کمرنگ میشه
505
من اوایل وقتی که با کسی ارتباط میگیرم درکنار گارد همیشگیم ی ذره راه طرف رو باز تر میزارم تا اینکه طرف بتونه راحت تر ارتباط بگیره
505
یجورایی خودخواهانست اگر بگم من کارم درسته و تو بی ظرفیتی هزاران نفر بدترین کارارو میتونن بکنن و مثل من بهش برچسب درست بودن رو بزنن
505
تا ی جاهایی درست گفتی اما اینکه من خودم بدونم کارم درسته با بی ظرفیت بودن آدمای دورم زیاد ارتباط نداره
505
این که خودت ایراد رو متوجه میشی اما نمیخای بخاطر غرورت بگی نشون دهنده این نیس که از منطق و احساساتت باهم داره استفاده میشه؟
ی جورایی کارت هم درسته هم غلط
نه اینکه بخام ایرادات رو بگیرم یا نصیحت کنم،
اما اگ میدونی کارت درست بوده پس این mean بودنت نیست، آدمای اطرافت بی ظرفیتن
کارمای کوچک دیدن احساسات آدمای دورته اما این ایرادات تو نیست شاید اونا زیادی احساساتی بودن؟
505
جدی میگم همیشه کاملا متوجه میشم و میبینم طرف ناراحت میشه اما اون لحظه اونقدر برای من بولد نیست که جلوی منطقم رو بگیره و احساساتم رو بیاره وسط
505
این رو همیشه حس میکنم چون ریشه ی گوه من از منطق ساخته شده و این آدمهای احساساتیه دورم رو خرد میکنه
505
یعنی یهجورایی موندم که واقعاً من انقدر mean بودم یا کارما اینجور برگشته و بقیه meanتر از چیزی ان که من بودم.
505
میدونم همیشه کارمای کارهای خودم بادیگران برمیگرده سمت خودم اما نمیدونم چرا همیشه این چرخه با من شروع میشه و با من تموم میشه
