よすが
Открыть в Telegram
کنجِ امن من🍵 گوشهای از هرآنچه که میزیم، میخوانم و میبینم.✨ @thisisabaatheonebot ناشناس💌 «از هیاهوی دنیا گریختم به دنیای کتاب، آنجا که کلمات آرامتر از حقیقتاند.» IG: sabasamaadi
БольшеИран186 230Категория не указана
427
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
+4930 дней
Архив постов
427
https://t.me/Sabathoughts/2124
چرا لایک باز نیستتتتتت
میخوام لایک بدمممم
یه ری اکشنی باز کن جهت اعلام موافقت🤣
427
https://t.me/Sabathoughts/2124
خیلی خیلی غمگین میشم اینارو میشنوم :)
آخه واسه کتاب واقعا زور داره وقتی به قشنگیش و حسمون موقع خوندنش و اندک ذوقی که برامون مونده فکر میکنم
همون ذوقم شده مساوی با عذاب وجدان بعد از خرید با این قیمت خا
427
باور کن انقدر دلم میخواد این کارو بکنم ولی این حوزه هم مثل هر چیز دیگهای تو کشور ما بیصاحبه و هیچکس نیست که قانونی براش بذاره، حرفی هم بزنی تو میشی آدمِ بد.
427
واقعا برام سواله که چرا نشر هارو تحریم نمیکنیم بوک بلاگر ها که حیطه بزرگی هستن شاید اگه همگانی تحریم کنیم فرجی بشه این قیمت ها واقعا حقمون نیست کتاب تنها تفریحی هست که توی این سرزمین برامون مونده
427
نشرها کی میخوان به خودشون بیان؟ یک کتابی شاید ماکسیموم یک هفتهست که منتشر شده و الان که اومدم بخرمش دیدم زده ناموجود. قیمتش چقدره؟ یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار تومن ناقابل! چند صفحهست؟ ۳۷۰ صفحه. بعد هفته بعدی میان موجودش میکنن دو برابرِ همین قیمت چون کاغذ گرون شده! آره ما هم خریم، نمیفهمیم همون چاپ قبلی رو داری با قیمت کاغذ امروز میکنی تو پاچهمون! من که کتابو نمیخرم چون دیگه وسعم نمیرسه برای یک کتاب فانتزی که قراره یک بار و اونم فقط برای تفریح بخونمش اینهمه پول بدم. اما این وضع صنعت چاپ و نشر کتاب نیست!
واقعا از ماست که بر ماست!
427
هر آدمی قصهای برای نوشتن داره؛ قصهی کارشناسی من هم امروز به سر رسید.
قصهی دختری که چهار سال پیش به آرزوی بچگیش رسیده بود، قصهی مترجم شدن، صبحهای خیلی زود و هوای تاریکِ عصر، قهوه و کوکیهای کلانا، کتابخونهی دانشگاه و کنجِ عزلت، سلف و گپهای دوستانه، آقای احمدی که هر وقت میرفتیم ازش خوراکی بخریم میپرسید: «خوبی عمو؟»، صف وایسادن برای آسانسور، لابراتوار و صندوقچهی خاطراتش، خاطره تعریف کردنهای استاد عدیلی و یِستِردی گفتنا، ارائههای بیپایان، خندههای سرِ کلاس، بحثای آزادِ رندوم، انجمن زبان، اردوهای فرهنگی، غر زدنای بیجا و بهجا، نشستهای ادبی، دورهی ترجمه تو ذل تابستون، شرط بستن سرِ آیسکارامل، استادای خوب و نسبتا خوب، استرسِ امتحان، عصرهای بارونیِ برگشت، قولِ ۵۰۰تایی شدن چنل انجمن و چیزکیک، متر کردنِ انقلاب بعد از کلاسا، کتابفروشیها، کتاب خریدنهای رندوم با سارا و زهرا، گاهی ناهار نخوردن و سردرد گرفتن، کتاب خوندن و آهنگ گوش دادن تو مترو، کولهی سنگین، چک کردن بردِ نمرات برتر، ذوق کردن برای ۲۰های توی کارنامه و ناگهان تموم شدنِ همهی اینها با هم.
حالا پشتِ یک صفحهی چند اینچی تموم شده، بدونِ دل کندن از کلاس و همکلاسی و استاد، بدونِ خداحافظی، بدونِ آرزوی موفقیت کردن برای همدیگه، با عکسِ کلاه فارغالتحصیلی تموم شده و نه پرت کردنِ اون کلاه به هوا و فارغ شدن از چهار سال درس و تلاش و عشق. به خاطر این هم که شده تا ابد از جبر جغرافیایی متنفر میمونم و هیچوقت یادم نمیره که ترم آخر چطور گذشت.
دلم برای اون روزای خوب تنگ میشه، روزایی که با شادیهای کوچیک شاد میشدم و برعکس الان هیچ غمی اونقدر برام بزرگ نبود که قلبم کدر بشه.
فارغالتحصیلیم مبارک.🎓💌✨
427
واقعا… یعنی کسایی که این کار رو نمیکنن بعدا که دوباره کتابهاشون رو از تو قفسه برمیدارن نمیتونن ببینن خودِ اون موقعشون به چه جملهای گفته منم همینطور؟
