ru
Feedback
𝓛𝗎𝗇𝖺𝗋𝗂𝖺

𝓛𝗎𝗇𝖺𝗋𝗂𝖺

Открыть в Telegram

𝖢𝗁𝖺𝗌𝗂𝗇𝗀 K-𝗉𝗈𝗉 𝗏𝗂𝖻𝖾𝗌 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝓜𝗈𝗈𝗇𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍. 𝗍𝖺𝗅𝗄 ? ? @Lunaria0_bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
245
Подписчики
-124 часа
-57 дней
+2330 дней
Архив постов
پین

ㅤ𝟐𝟔 ⤷🔤𝖺𝗀𝗎𝖺𝗋 #jungkook ❤️ ㅤㅤㅤ t.me/taehyungpc

ㅤ𝟐𝟑 ⤷🔤𝖺𝗀𝗎𝖺𝗋 #jungkook 🎁 ㅤㅤㅤ t.me/taehyungpc

فضاسازی و تشبیه‌هات فوق‌العاده بود، سرمایی که از اول تا آخر متن حس میشد و همچنین چه ادیت جذابی. خلاصه خیلی زیباست و لذت بردم خسته نباشی

Repost from N/a
@id3toolsbot_морозы.m4a7.18 MB

Repost from N/a
بعضی قصه‌ها در تابستان تمام نمی‌شوند؛ در سردترین شب‌های زمستان میان سکوت برف و آخرین نفس‌های یک خاطره به پایان می‌رسند.
در آغوشش دنبال ذره‌ای گرما بود اما سردتر از چیزی بود که فکر می‌کرد؛ سرمای نگاهش تا استخوان‌ نفوذ می‌کرد؛ گویی خود زمستان در چشمان او جای داشت. آن‌قدر عمیق بود که سکوت هم از لرزیدن باز ایستاده بود؛ چیزی جز سرمایی که قادر بود خورشید را نابود کند نصیبش نشد. با آغوش گرمش سعی در گرم کردن آن سردی بی‌نهایت بود اما فایده‌ای نداشت؛ روح کالبد بی‌جانش را بی‌آنکه بفهمد ترک کرده بود. تنها چیزی که مانده بود عطری سرد بود که در هوا می‌پیچید و مثل یادگاری از نبودش بر پوست زمان می‌نشست. آغوش او سردتر از دریاچه‌ای یخی بود؛ و من در میانه‌ی آن یخ انعکاس خود را دیدم؛ انسانی که میان عشق و مرگ یخ بسته بود. تنها می‌خواست با گرمای خود معشوقه‌اش را در ژرفای وجودش بگیرد؛ اما افسوس که تکه‌ای کبریت برای گرم کردن دریاچه کافی نیست. برای آخرین بار به او خیره شدم؛ انگار سردترین یخچال‌های قطبی را در نگاهش، آغوشش، و تک‌تک حرکاتش می‌یافتم. در حال غرق شدن در دریاچه‌ی قو مانند نگاهش بودم؛ زیبایی‌اش فراتر از دریای پهناور و اقیانوس عظیم بود؛ اما در چهره‌ی فریبنده‌اش چیزی جز نفرت موج نمی‌زد؛ گویی روحی به مانند برف در کالبد دارد. می‌خواستم برای آخرین بار آن چهره‌ی فریبنده را به یاد بیاورم و در چشمان تیله‌ای مانندش بمیرم؛ شاید مرگ تنها راه دیدار دوباره‌اش بود. بیشتر از پیش در آغوش خود می‌فشردمش؛ اما گرمای من برای نگه داشتن پیکرش اندازه‌ی سر سوزنی هم کارساز نبود. من آتشی بودم که می‌خواست بر او شعله‌ور شود و به زندگی برگرداندش؛ اما تک تک سلول‌های بدنش در حال انجماد بود و هر لحظه رو به نابودی تمام می‌رفت. با هر آغوش او را طلب می‌کردم؛ اما زمان، این کلمه‌‌ی زهرآلود مثل تیری بر قلبم روانه شد. تمام خیال‌هایی که در کنج ذهنم می‌پروراندم را مثل خور‌ه‌ای جوید و پودر کرد؛ آن ریسمان امید که تا لحظه‌ی آخر در حال ترمیمش بودم را با بی‌رحمی تمام برید و آخرین اتصال من به معشوق را قطع کرد. در واپسین دم حیات مسافر من دیگر نایی نداشت؛ در چشمان برفی‌اش ذره‌ای نور نبود و تنها شاهد سیاهچاله‌ای تیره بودم؛ و ناگهان برای لحظه‌ای حس کردم زمان ایستاده؛ همان وقتی که میان بودن و نبودن گم می‌شوی. کم کم به قاصدک‌های ریزی تبدیل می‌شد که مثل دانه‌های برف در هوا به رقص می‌آمدند؛ آرزوهای من هم به همراهش به پرواز در آمدند؛ گویی جهان در آن لحظه می‌خواست من را تسلیم و خود را چیره طلقی کند. من ماندم و قاصدک‌هایی که در هوا معلق بودند؛ گویی طبیعت نیز در عزایش می‌گریست. آخرین وداع در آن شب بی‌ستاره و برفی در کوهستانی تهی از هر چیز جز سفیدی مطلق بود. ماه نیز پشت ابرها پنهان مانده بود؛ گویی نمی‌خواست شاهد وداع غمناک ما باشد‌.
این نوشته در دامنه‌ی کوهستانی پوشیده از برف پیدا شد؛ برگه‌هایی نیمه خیس با جوهری پخش شده از اشک یا شاید برف. هیچ نامی از نویسنده در میان نبود و تنها یک جمله پایین صفحه به چشم می‌خورد: قاصدک بهاری‌ام به پرواز در آمد؛ اما من هنوز در سرمایش نفس می‌کشم.

Repost from N/a
греют, таю до утра Морозы, но твои глаза, Меня греют, греют, таю до утра.

Repost from N/a
#tk — На душе морозы, но твои глаза † Меня греют, [ when did you get cold?]

اوفف چه کردی عجب مودبری

ྀ⃝‌ ๋ྀ𖦹 ๋⭑ ⃘𝇈 ⃘ ⭑⎥ #Namjoon ⎥⭑ ⃘𝇈 ⃘ ⭑ ๋𖦹ྀ⃝‌ ๋ྀ
+4
ྀ⃝‌ ๋ྀ𖦹 ๋⭑ ⃘𝇈 ⃘ ⭑⎥ #Namjoon ⎥⭑ ⃘𝇈 ⃘ ⭑ ๋𖦹ྀ⃝‌ ๋ྀ

William_Jakrapatr_Est_Supha_Red_Flag_Ost_You_Maniac_เดยวจะรกซะ.m4a2.62 MB

ྀ⃝‌ ๋ྀ𖦹 ๋⭑ ⃘𝇈 ⃘ ๋⭑⎥ #EstSupha ⎥⭑ ๋ ⃘𝇈 ⃘ ⭑ ๋𖦹ྀ⃝‌ ๋ྀ
+4
ྀ⃝‌ ๋ྀ𖦹 ๋⭑ ⃘𝇈 ⃘ ๋⭑⎥ #EstSupha ⎥⭑ ๋ ⃘𝇈 ⃘ ⭑ ๋𖦹ྀ⃝‌ ๋ྀ