عقاید یک دَلقک.’
Открыть в Telegram
863
Подписчики
+324 часа
+787 дней
+7830 дней
Архив постов
Repost from "بانوی قرن 19ام"
سرش از هجوم افکاری که پس از دیگری میآمدند گیج میرفت، علاقهاش در قلبش پیچ و تاب میخورد و عقل میگفت دیگر کیش و مات. دستانش سرد شده بودند. همانجا ایستاد، با آنکه در ذهنش یک میز بود که بر سرش افکار او را برای هیچ کاری نکردن مواخذه میکردند. دیگر نمیدانست به کدام سو میشود قدم نهاد. نه راهی برای برگشت بود نه هیچ تصمیمی برای آینده. او چه بود؟ عاشق؟ مجنون؟ قاتل؟ کاش نباشد. حداقل هیچکدام. حداقل حالا که نمیداند چیست، کاش هیچ بود. یک نسیم گذرا، یک صدای بیسکنه، یک حرف در گلوی یک فرد لال. کاش یک اشک بودم در چشمان خشک یک عصر جمعه. او داشت تمام میشد اما یکی مدام او را بر سر میز به گناههای کرده و ناکرده به چوبهی محاکمه دعوت میکرد.ـ بانوی قرن19ام.
