Doug Rattmann
Открыть в Telegram
338
Подписчики
+124 часа
+67 дней
+930 дней
Архив постов
حالا کاری به اون عقب افتادههای بیرون ندارم، کسی که میگه «عقل همه تو آلتشونه» پیام پنهانش اینه که «من بدنم نیستم». یه خبر بد دیوونه، تو بدنی. آره افکارت انگیزههات دغدغههات و موسیقیهایی که گوش میدی هم هست، ولی بدنتم جزو هموناست. تو جدا از بدنت نیستی. این اصلا چیز بدی نیست، انسان همینه. برخلاف زرت و پرتایی که فمنیسم امروزی میخواد غالب بکنه، تو دقیقا بدنتی. تحقیر بقیه چون اولویتشون رو روی رفع نیازشون گذاشتن هم به پیروی از این بایاسه که طبیعت انسان تحقیر آمیزه. کسی که چنین پیشفرضی نداره اتفاقا خوشحال میشه طرف هموم اول نیتشو گفته و بهش دروغ نگفته و با دروغ ازدواج و عاشقی باهاش بخوابه. تهش میگه خب من دنبال این نیستم، خوب شد زودتر گفتی که ادامهش ندیم خیلی، موفق و پیروز باشی.
فکر میکنند یه «من اصلی» پشت این بدن نشسته و بدنشون نیازهای کثیفشون رو انجام میده. دنبال یک تصویر انسان والاتر هستند و برای همین مجبور میشن بخشی از انسانیت خودشون رو منکر بشن.
اینجوری میشه که یارو توییت میزنه «من میتونستم این باشم [تصویر پارتی و رقص و شادی] ولی این شدم [معمولا تصویر باشگاه، سبزیجات و کتاب و مداد]. اینا در تضاد هم نیستن، حتی از همدیگه بالاتر یا پایینتر نیستن. اگه داری سالم زندگی میکنی بخاطر دل خودت داری میکنی. اگه نیازه که دائم به بقیه یادآوری کنی یعنی خودتم حس کردی انکار کردن بخشی از خودت کم کردتت، و این کمبود رو مجبوری با توییت زدنهای مکرر جبران کنی تا ثابت کنی من کم نیستم.
اگه نبودی دربارش نمینوشتی.
در بچگی کمبود اعتماد به نفس دربرابر دیگران داشتم. یه یارویی اومد کمکم کنه گفت هربار فکر کردی یکی خیلی خفنه یادت بیار اونم روزی سه بار میره دستشویی میرینه. تصویر عن کردن یارو اونم تکیه بر دو زانو، باعث میشد کمتر هرکسی رو جدی بگیرم و راحتتر باشم.
این برگرفته از یک بایاس ذهنی بود که طبیعت انسان رو تحقیرآمیز میدید. چون از یک نقض رشد کرد، اعتماد به نفسشم کاذب بودش. نسخه اولترا پرومکسش اونی میشه که میگه «اینا از آزادی، باهم خوابیدن رو میخوان» انگار داره یک پاسخ کوبنده میده و ما اونی هستیم که عجیبیم. نسخه یکم ملایمتر و اجتماعیترش میشه اونی که میگه «باورم نمیشه سیدنی سوئینی هم میگوزه». تو دنیایی که جینفر لارنس عن میکنه اندازه کلت از بقیه چه انتظاری داری.
حرفی که بهم اون روز اون یارو گفت بعدا خود به خود رشد کرد. چون میتونستم فول اچدی تصور کنم بقیه رو، جدیشون نمیگرفتم. حالت صورتشون وقتی خوابن، وقتی حموم میرن، وقتی غمگینن، وقتی شادن، وقتی مهربونن، وقتی مستاصل هستند، وقتی گیر کردند و وقتی که به اورگاسم میرسند. طبیعت اونها اونارو برای من طبیعی میکرد، و باعث میشد بالاتر از خودم نبینمشون.
بعد از گذشت مدتها و چندین بار فروپاشی کامل و ساختوساز یک ساز و کار جدید برای مغزم، این قضیه حذف شد و جاشو داد به اینکه طبیعت انسانها باعث بشه اونارو از خودم بالاتر ببینم. چون میتونستن راحت بخوابن و من نمیتونستم، میتونستن بخندن و من نمیتونستم، میتونن اشک بریزن و من نمیتونم، میتونن با کسی تخت رو شریک بشن و من نه. انگار از طبیعت جا موندم، و دیگه انسان نیستم. این اعتماد بنفسمو خرد کرد و تواضعم رو بیشتر. الان تا حدی بحرانی شده که حتی میترسم، چون دائم فکر میکنم از دیدگاه دیگران یک ناقض منزجر کنندم ولی چون نمیخوان ناراحت بشم به روم نمیارن.
از چسنالههای من بگذریم، بزارید یه چیز مفید بتون بگم آخر شبی.
اضطراب اجتماعی از «بزرگ کردن دیگری» میاد. اینکه تو شخصیت حقوقیش رو با شخصیت حقیقی طرف اشتباه میگیری. راهکاری که تو بچگی موقتا برای من جواب داد «زمینیکردن دیگری» بود. یعنی اعتماد بهنفس من بالا نرفت هیچوقت، فقط اون رو هم در ابعاد خودم پایین آوردم تا بتونم برابری ایجاد کنم. درستش این بود که برای ایجاد برابری اول ارزش خودم رو بالا میبردم، تا اضطراب اجتماعی حل بشه، اما کسی نبود اینو بهم یاد بده. ما اگه فاصلهی افقی رو با کشیدن بقیه به پایین ایجاد کنیم، یه روز سنگ این اشتباه تو سرمون میخوره.
بقیه دقیقا همینکارو میکنن.
یه دوستی داشتم که باهاش قطع ارتباط کردم. چندوقت درمیون پیام میداد میم و مطلب و اینا میفرستاد جواب نمیدادم. یه روز قاطی کردم گفتم بیا برو بیناموس پشت قاتل این همه آدم ایستادی تازه مطلب درباره اهمیت جان انسان هم میفرستی؟
از خودش دفاع نکرد، به من زد، که تو چیمیگی خودت یه زمان میرفتی مسجد. در اون لحظه بالاترین نوع استیصال رو دیدم. دیگه هیچ حرفی برای دفاع از خودش نداره و مجبوره با چنگ زدن به هرچیزی بقیه رو در ابعاد خودش کوچیک کنه، چون خودشم میدونه دیگه بزرگ نمیشه. میدونه پست شده.
ازینکارا باهاتون زیاد میکنن، تو دام نیوفتید.
شما که غریبه نیستی، یه هرحال آدم دستش به خودش میرسه که اگه جایی گیر کرد نیازش را برطرف کند. ولی کسی نمیتونه خودش رو در آغوش بکشه.
برای همین بغل داشتن اولویت بیشتری از رابطه داشتن داره.
یکی از دلایل اینکه ما هنوز در کشف برخی کلمات قدیمی موندیم، اینه که کلا یه بار اومده و تکرار نشده که از جایگاهش توی جمله پی ببریم چه کاربردی داشته.
برخی هم از لحاظ معنایی تقریبا مشخص هستند، ولی معلوم نیست دارن درباره چی حرف میزنند. مثل لویاتان، که مشخصه «آدمیزاد در برابر هیچ نیست» ولی دقیق نمیدونیم به کدوم گونهجانوری داره اشاره میکنه. بعدا هم توماس هابز از همین الهام میگیره میزاره اسم کتابش. مثلا استعاره از اینکه دولت مشترک یک هیولاییه وصف ناشدنی. چون یه موضوع دیگس بعدا بازش میکنیم.
خوشم میاد هر متن مقدسی، جنگولکبازی بیمعنی خودشو داره. مثلا الفلاممیم در قرآن که میگن «رمزیست بین خدا و رسولش». بعد جالب اینجاست میگن نمیتونید یه آیه مثل قرآن بیاورید. من میتونم، کافصادمیخورم. رمزیست میان من و دوسدختر خیالیم.
در مزامیر داوود کلمهای داریم تحت عنوان «سلاه». تو جمله نمیاد و نمیچسبه، یعنی از لحاظ نحوی مشکل داره؛ برای همین تصور میشه که یک کلمه دستوری باشه. معنای دقیقی نداره، حتی میگن شاید برای یهودیان اون دوره هم کلمه قدیمی و کهنی بوده. برخی میگن دستوریه[جدا از متن خطاب به خواننده، یا راهنمای خواننده]، به معنی مکث کردن، و یا بلندتر خوندن از اونجا به بعد. چون مزامیر همراه با موسیقی و ساز خونده میشد، میتونه یک دستور موسیقیایی باشه[که یکی از دلایلش ترجمههای قدیمی یونانی از سلاه هست]. مکث خواننده و نواختن بلندترسازها. هرچند اینا گمانهزنیه. همونطور که تو دانشگاههای ما کلی دیوانه پیدا میشه از بین تعداد حروف آیات قرآن، و تعداد سلولهای تخم چپ اسب آبی رابطه پیدا کنه؛ اونور هم یه بیکاری بوده کلی روی «سلاه» تحقیق کرده. تهشم گفته دقیق نمیدانم یحتمل یکی از اینا.
آدمی که گرفتار مذهبه، ادعا میکنه کتاب آسمانیش تنها راه نجات همه مردم دنیاست. در صورتی که تو همشون میتونی زبانهای مرده، اصطلاحات منسوخ، ارجاعات فرهنگی فراموششده، اسطورههای قدیمی، علائم موسیقایی، شخصیتهای مبهم و کلمات تکمصرف پیدا کنی. دقیقا مثل هر کتاب قدیمی دیگر. چطور چنین چیزایی که قابل فهم نیست امروزه میتونه کاربرد هم داشته باشه؟ آیا درگاه الهی زورش نمیرسید چارتا کلمه رو مصون نگه داره؟ و اگه قابل فهم برای همهست، چرا حتما باید به «مفسر» مراجعه کرد بابتش؟ زورش نرسید جوری بنویسه که قابل فهم برای همه باشد؟
درهرحال برای ما که یک لالایی گوشنواز قبل خوابه. لذتمون رو میبریم. بدبخت اونی که فکر میکنه اینا قراره جهانشمول باشند و الان تو این گیر کرده که چرا متنی برای تمام بشریت در تمام زمانها اومده که وابسته به تفاسیر واسطه، زبانهای مرده و فرهنگهای فراموش شدست.
کتاب برای همهست ولی کلیدش دست همه نیست. خدا اولین اکانت پرمیومفروش تاریخه.
خوندن مزامیر حس خوبی بهم میده.
بالا بریم پایین بیایم آخرسر این رگ خاورمیانهایمون یه جا لو میده تخممون خرابه.
مزامیر داوود تا اینجا درکنار ایمان و پناه آوردن به یهوه، یه فاز «مرتیکه کجایی پس؟» نسبت به خدا داره.
شکهایی وجود داره که تمام این متون برای خود داوود باشه، منتها اینکه یک پادشاه حتی با داشتن قدرت هم احساس بیپناهی میکنه و به هر ریسمانی چنگ میزنه تا برای ذهن مشوش و بهم ریختش معنایی بتراشه هم جالبه.
آمی جدی کتاب از کجا گیر بیارم بخونم؟
خیلی گرونن بخدا تا همین چنتاشو خریدم کمرم شکسته
اوناییم که میخوام رو کتابخونه ها ندارن نمیدونم واقعا چه گوهی بخورم
صندلیش چرک گرفته و پلاستیکی بود. پایههاشو با سیم فلزی به هم بسته بودن تا بشه روش نشست. سیمی که مشخصه داغ شده تا بتونه از پلاستیک شکسته رد بشه و گره بخوره. به آینه ترک خوردش نگاه کردم، توش دو نفر دیدم. یکی که داشت خودشو میدید و دیگری که داشت دیده میشد.
فقط یکیشون منو میدید.
به اتوش نگاه کردم. فلزی بود و خیلی قدیمی. احتمالا وسایل کارشو از ۲۵ سال پیش عوض نکرده. قابل درک هم هست، آخه چندبار نوشته و تاکید کرده ۲۵ سال سابقه خیاطی داره. کنار اتوی فلزی، یک پارچه توی کاسه آب خیس میخوره. شاید برای نسوختن لباس روش میکشه.
رو دیوار برگه پرینتشده از برادرش بود. عکس نبود، عکسی بود که با متن استوری شده و بعد با اسکرینشات گرفتن پرینتش کردن. به جای «برادر عزیزم» هم نوشته بود «بردار عزیزم». از چسبایی که وا شدن و گوشههایی که پاره شده میشه فهمید خیلی وقته اونجاست. خیلی وقته که میدونه غلط املایی داره ولی عوضش نمیکنه. سعی کردم خوشبین باشم. شاید برادرش نیست، شاید فامیلی یارو برداره.
لباسای خودش شیک و مرتب بود، برعکس مغازهش. هرچی توی مغازش بوی کهنگی و چرک سرامیک تو ذوق میزد، لباسش انقدر خوشرنگ و بدون لک و چروک بود که حس کردم نکنه اینو دوساعت پیش خریده تا الان بپوشه؟
ازم پرسید اینو برا چی میخوام. گفتم ازمون خواستن یه همچین چیزی بسازیم، برای بستن مصدوم. خندش گرفت، ولی چیزی نگفت. نمیدونم اون قضیه نجات دادن خندهدار بود واسش، یا وضعیت خودش. بهش میخورد جوونتر که بود کت و شلوارای گرونقیمت بهش میسپردن. نمیدونم، شاید. الان فقط یه تیکه پارچه.
بهم میگن بیش از حد تو موقعیتهای عادی فکر میکنم. شاید درست باشه. شاید یه سیستم دفاعی برای مغزه. ما کلی موقعیت مهم تو زندگیمون رو با فکر نکردن خراب کردیم، و حالا دنبال معنا و راهحل و سوژه برای یادگرفتن تو یه خیاطی قدیمی هستیم.
میشه پیدا کرد.
لابهلای کاغذهای سیاهشده اگه چیزی وجود داره، چرا روی سرامیکهای چرک گرفته مطلبی نباشه؟
سرمو میندازم پایین و از کف زمین کتاب میخونم. اونم به بالا نگاه میکنه و به من میخنده.
وقتی میخنده ترک برمیداره.
کل سرامیکهای کف اونجا ترک داشت.
