ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Lust for Light

Lust for Light

Открыть в Telegram

عجیب بودن تنها شکل واقعی بودن است؛ در جست‌وجوی محبوبِ حقیقی(نور) «🇮🇷» https://t.me/ChatNashenas74Bot?start=3558eed1fe2f4e20aa3acbcb5d8ec7 خصوصی:https://t.me/+GRmA9uKuFrE1ZmJk

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
211
Подписчики
-124 часа
+47 дней
+430 дней
Архив постов
«وقتی بچه بودم خیلی تنها ماندم.آنها بیشتر‌ به زور شرایط بود نه به انتخاب خودم اما حالا با شتاب به طرف تنهایی می‌روم، همانطور که رودخانه‌ها با شتاب به سوی دریا سرازیر می‌شوند.»

من این‌روزها شریکِ غم تمام دنیا هستم و غریبه با غم خویشتن.

دوست داشتم اگر قدرتی داشتم می‌توانستم برای خواب‌ها و رویاهای سرکشم حد و مرزی قائل باشم اصلا کاش بلد بود حد نگه دارد. کاش تا جایی پیش برود که دلم طاقت بیاورد.خواب آدم را می‌برد آن‌جایی که بعدش هیچ‌چیز به درستی سر جایش نیست.تمام روز،مجبوری با خودت سنگینی وهم چیزی را حمل کنی که هرگز نداشتی اما یک‌بار و برای دقایقی،در عالمی دیگر صاحب چیزی بودی که همیشه آرزوی داشتنش را در خیالت پرورانده بودی.

«چندان آرزویی نداشت و خیالات و آرزوهایی را هم که تاکنون حفظ کرده بود، خستگی از میان می‌برد.»

پس عاقبتِ آن همه آرزو و رویا چه می‌شود؟

آدم بارها و بارها خودش را در یک نقطه می‌بیند.هر بار به بازگشت امیدوار می‌شود و هر بار زمین زیر پایش خالی می‌شود و چند قدم عمیق‌تر در ناامیدی فرو می‌رود. انگار انسانِ امروز در چرخه‌ای افتاده که ته ندارد؛چرخه‌ی امید، انتظار و فروپاشی.کسی که می‌خواهد تغییر کند،بال دربیاورد و مثل پروانه‌ای از پیله‌ی خودش بیرون بیاید.او مدام زیر ذره‌بین علم،تکنولوژی و جامعه قرار می‌گیرد.اگر بخواهد خلاف جریان حرکت کند،اگر که نخواهد شبیه بقیه باشد،خیلی ساده برچسب «عجیب بودن» می‌خورد.عجیب هستی پس به عنوان یک خطا توسط سیستم شناسایی می‌شوی.عاقبت تبدیل به یک وصله‌ی ناجور می‌شوی که به هیچ‌کجا و هیچ دسته‌ای متعلق نیستی.در صفحه‌ی لیریک وینلی این ترانه نوشته شده«روزی خواهی فهمید کجا هستی.» در بهترین حالت،این جمله بوی امید می‌دهد؛آن تغییر بزرگ بالاخره قرار است اتفاق بیفتد.اما تام یورک تا رسیدن به آن روز، ناامیدی را با تمام سلول‌هایش زندگی می‌کند.انتظار کشیدن از یک جایی به بعد شکل جنون به خودش می‌گیرد حتی وقتی مطمئن است پایان این راه چیزی جز نتیجه نیست.این یک نقص عجیب است.نمی‌دانم باید فرد را مقصر این شرایط بدانم یا همه‌ی تقصیر‌ها زیر سر شرایط است!

دیدار را حواله‌ به بعد از وفات داد بر من دعا کنید بمیرم، ببینمش…

عجب ترکیب کشنده‌ای!

بالاخره یک جایی باید از همه‌ی آدمها نا‌امید شوی.نمی‌شود برای آدم‌ها نقطه‌ی شکست تعریف نکرد.

یکی از ماموریت‌های سخت و غیرممکنم را انجام داده بودم ‌و حالا وقتش بود به اندازه یکسال بخوابم.

«جهان بسیار بی‌باک است و من بسیار بی‌پروا به کار او نمی‌آیم‌،‌به کار من نمی‌آید.»

«داغی بر وجود خودم هستم که جز سوختن راهی نمی‌دانم.»
«داغی بر وجود خودم هستم که جز سوختن راهی نمی‌دانم.»

افسوس! که از آن زندگیِ دیگری که با شتابِ هرچه‌ بیشتر و به اجبار به سویش می‌رفتم غایب بودم.

Repost from Lust for Light
«اوضاعِ زشتِ عالمِ دون، دیدنی نبود آسوده آنکه در شبِ مستی به خواب مُرد»

نگار بود،چای و غزل بهانه شد!
+1
نگار بود،چای و غزل بهانه شد!

«کار از تو می‌رود، مددی ای دلیلِ راه کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم»

دست مهربانی همیشه در کار بود و خیر مارا در همه‌ی لحظات می‌خواست حتی وقتی همه‌چیز شبیه یک ناکامیِ تمام‌عیار به‌نظر می‌رسید.

درد،جایی میان گلویم گیر کرده و نمی‌دانم چطور باید از دستش خلاص شد. دردِ اینکه نمی‌توانم و فقدان دارم. دردِ دست دراز کردن و نرسیدن. دردِ اینکه دقیقا وسط سینه‌ام چیزی قُل می‌زند، مثل حس شروع یک انفجار لعنتی که هیچ‌وقت قرار نیست اتفاق بیافتد.دقیقا شبیهِ به جنون آغاز یک حرکت عظیم و خاص..چه کنم که زورم نمی‌رسد.انگار ببینی که جهان جلوتر از تو حرکت می‌کند و تو هنوز داری یاد می‌گیری چطور بایستی، چطور یک قدمِ ساده‌ی بدون ترس و لرز برداری که زمین نخوری! دقیقا مثل کسی که با دست خالی می‌خواهد کوه را جابه‌جا کند و حقیقت را بخواهی از تصور و آرزوی رسیدن به قله درحالی که پایی و جانی برایش ندارم،خسته‌ام.

نفرین من این بود که می‌دانستم چطور با هرچیزی مدارا کنم.