ru
Feedback
در باب روان‌کاوی و زندگی

در باب روان‌کاوی و زندگی

Открыть в Telegram

در این کانال یادداشت‌ها، ترجمه‌ها و تأملاتی درباره روانکاوی، روان‌شناسی، فرهنگ و جامعه منتشر می‌شود. شهاب یوسفی کاندیدای دکتری روان‌شناسی بالینی، انستیتو روان‌پزشکی تهران روان‌درمانگر تحلیلی راه ارتباطی: shahabyousefin@gmail.com

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
476
Подписчики
+124 часа
+37 дней
+730 дней
Архив постов
در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام/براي ِ خاطر ِ زنده‌گان، و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام/زيباترين ِ سرودها را زيرا که مرده‌گان ِ اين سال عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند. احمد شاملو -۱۳۳۴

هیچ‌کس که، همچون من، شرورترینِ آن دیوهای نیمه‌اهلی‌شده‌ای را که در سینهٔ انسان مأوا دارند احضار می‌کند و می‌کوشد با آنان گلاویز شود، نمی‌تواند انتظار داشته باشد که از این کشاکش بی‌گزند بیرون آید. #زیگموند_فروید (۱۹۰۵ [۱۹۰۱])

پرسش این نیست که «آیا این نوع از روان‌درمانی برای من کار می‌کند؟». پرسش واقعی، ترسناک‌تر است: آیا حاضرید به جای اینکه به سرعت «تعمیر» شوید تا دیگران را راضی کنید، زمان و هزینه صرف کنید تا بفهمید واقعاً چه کسی هستید؟ حتی اگر پاسخ، تمام زندگی‌تان را زیر و رو کند؟ #در_باب_روان‌کاوی

برای خروج از بحران فعلی، باید «مردانگی» را از کلیشه‌های منفی «سمی» رها کرده و آن را دوباره با مفهوم «خوبی» و «فضیلت» پیوند داد. مفهوم باستانی «فضیلت» که ریشه در واژه لاتین vir (مرد) دارد، می‌تواند راهگشا باشد. در این دیدگاه، مردانگی نه به معنای پرخاشگری، بلکه به معنای خویشتن‌داری، شجاعت و مراقبت از دیگران است. برای پرورش چنین فضیلتی در مردان، دو عنصر کلیدی وجود دارد: دوستی مردانه و راهنمایی بین نسلی. این دو، پاسخی مستقیم به خلأ ناشی از «جامعه بدون پدر» و «رقابت خواهر و برادری» هستند که در بخش‌های قبل به آن اشاره شد. راهنمایی، خرد را از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کند و جایگزینی برای جامعه افقی و رقابتی مدرن فراهم می‌آورد. در سطح روابط روزمره میان زن و مرد نیز، می‌توان از ایده «بازیگوشی دلپذیر» ایوان ایلیچ الهام گرفت. این رویکرد، در تقابل با فرهنگ فناوری‌زده‌ای قرار می‌گیرد که روابط را به تعاملات «الگوریتمی»، معاملاتی و «پاستوریزه» اپلیکیشن‌های دوست‌یابی تقلیل می‌دهد. بازیگوشی به معنای پذیرش ریسک، ابهام و ارتباط انسانی اصیل است. در همین راستا، جنبش «NoFap» نمونه‌ای معاصر از تلاش مردان برای بازپس‌گیری کنترل بر امیال خود و مقاومت در برابر فرهنگ جنسی‌شده و مصرفی است. این حرکت، که بر پرهیز از پورنوگرافی متمرکز است، نه صرفاً یک حرکت ضدپورن، بلکه تلاشی برای بازیابی انرژی و حرکت به سوی خودسازی است. این مسیر از احیای فضیلت‌های فردی و جمعی می‌گذرد. روایت‌های ساده‌انگارانه از «مردانگی سمی» و «پدرسالاری» قادر به توضیح پیچیدگی‌های روابط جنسیتی در عصر معاصر نیستند. فرهنگ سرزنش، با ایجاد کینه و بیگانگی، بحران معنا در روابط مدرن را عمیق‌تر کرده است. پیام اصلی این تحلیل، ضرورت «بخشش و آشتی» به عنوان تنها راه خروج از این بن‌بست است. همان‌طور که روی اف. باومایستر، روانشناس اجتماعی، می‌گوید: "بهتر است که زنان و مردان قدردان مشارکت‌های یکدیگر باشند... اندکی قدردانی متقابل کاملاً مناسب خواهد بود." اکنون که مسیر بحران‌های هویتی، فناورانه و فرهنگی را مرور کردیم، می‌توان با دقت بیشتری به پرسشی بازگشت که از آغاز این بحث را همراهی می‌کرد: مردان چه می‌خواهند؟ پاسخ، برخلاف کلیشه‌ها، نه سلطه است و نه رهایی از مسئولیت. مردان، مانند دیگران، به معنا، احترام، امکان خطا و فرصتی برای مفید بودن نیاز دارند؛ اما در فرهنگی که مردانگی را همزمان منبع خطر و منبع انتظار می‌بیند، بیان این خواست‌های انسانی اغلب با سوءظن، سکوت یا مجازات همراه می‌شود. فراخوان نهایی این متن دعوتی است به پذیرش مسئولیت فردی، کنار گذاشتن فرهنگ ترس و مجازات، و تلاش برای ایجاد یک «فرهنگ گفتگو و شنیدن». در چنین فرهنگی، زن و مرد دشمنان قسم‌خورده نیستند، بلکه همراهانی هستند که می‌توانند «بازشناسی شگفتی کیهانی تفاوت» را احیا کرده و با هم در «معجزه غریب وجود انسان» مشارکت کنند. #مرد_بودن #مردانگی #مردانگی_سمی

مفهوم «پدرسالاری» اغلب به عنوان یک ساختار سرکوبگر عظیم، نامرئی و فراگیر به تصویر کشیده می‌شود؛ هیولایی لاوکرفتی که مسئول تمام نابرابری‌های جنسیتی است. با این حال، برای درک دقیق‌تر روابط قدرت در جوامع امروز، بررسی انتقادی این مفهوم و پیامدهای ناخواسته حمله به آن ضروری است. از دیدگاه نینا پاور، تلاش برای «از بین بردن پدرسالاری» به طور ناخواسته ابعاد مثبت و کارکردهای اجتماعی آن را نیز هدف قرار داده است. مفاهیمی مانند «پدر محافظ» و «مرد مسئولیت‌پذیر» که زمانی بخشی از ساختار پدرسالارانه بودند، در کنار ابعاد سرکوبگر آن تضعیف شده‌اند. این امر خلئی را در جامعه ایجاد کرده که پیامدهای عمیقی داشته است. روانکاو آلمانی، الکساندر میچرلیش، در کتاب «جامعه بدون پدر» (۱۹۶۳) این بحران را پیش‌بینی کرده بود. او استدلال می‌کند که با غیاب اقتدار پدری، جامعه از یک ساختار عمودی به یک ساختار افقی تبدیل می‌شود که در آن «رقابت خواهر و برادری» حاکم است. در این «جامعه خواهر و برادری» و مصرف‌گرا، همه افراد برای کسب منابع و تأیید یکسان با یکدیگر رقابت می‌کنند. نشانه‌های این خلأ در فرهنگ معاصر به وضوح دیده می‌شود. محبوبیت چهره‌هایی مانند جردن پیترسون، که به عنوان یک «چهره پدری» برای توده‌ها عمل می‌کند، گواهی بر این نیاز فرهنگی است. پیام‌های او در مورد مسئولیت‌پذیری شخصی، پاسخی به فقدان راهنمایی و اقتدار در زندگی بسیاری از مردان جوان است. همان‌طور که پاور نقل می‌کند، پیام اصلی پیترسون این است: «صاف ایستادن با شانه‌های عقب، به معنای پذیرش مسئولیت هولناک زندگی با چشمانی کاملاً باز است.» این بحران در مفهوم پدری، زمینه‌ساز دو پدیده برجسته و متضاد در میدان نبرد جنسیتی شده است. جنبش #MeToo و جدایی‌طلبی مردانه (MGTOW). تنش‌های جنسیتی معاصر به دو واکنش افراطی و متضاد منجر شده است: از یک سو، افشاگری گسترده و عمومی علیه قدرت مردانه، و از سوی دیگر، کناره‌گیری کامل برخی مردان از تعامل با زنان. این دو جریان، هرچند در تقابل با یکدیگر قرار دارند، اما هر دو محصول یک فضای فرهنگی قطبی‌شده و بی‌اعتماد هستند. جنبش #MeToo را می‌توان از دو منظر تحلیل کرد: به عنوان یک تغییر قدرت؛ این جنبش بزرگترین حمله به قدرت مردانه در تاریخ اخیر بود که با استفاده از ابزارهای دیجیتال، مردان قدرتمند در صنایع مختلف را به چالش کشید. به عنوان یک ابزار مناقشه‌برانگیز؛ این جنبش با نقدهای جدی نیز روبرو شد. نامه‌ای سرگشاده از چهره‌هایی چون کاترین دونو، آن را به نفرت از مردان متهم و از «آزادی ایجاد مزاحمت» دفاع کرد. مهم‌تر از آن، اینترنت به یک «دادگاه افکار عمومی» خشن تبدیل شد. در دنیایی که کاملاً تحت نظارت است، اینترنت به یک «دستگاه ضبط دائمی» بدل شده که «فضایی از ترس و اضطراب» می‌آفریند. در این فضا، مجازات از طریق نام بردن، «مانند آتش‌سوزی در جنگل، غیرقابل کنترل است» و می‌تواند زندگی افراد را برای همیشه نابود کند. در سوی دیگر این میدان، جنبش جدایی‌طلبی مردانه (MGTOW) به عنوان واکنشی رادیکال به فضای فرهنگی فعلی ظهور کرد. اصول اصلی آن بر پایه امتناع از روابط با زنان، تمرکز بر حاکمیت شخصی و رد کلیشه‌های فرهنگی مردانگی استوار است. ایده «اقتصاد ناعادلانه جنسی» که توسط نویسندگانی چون میشل ولبک مطرح شده، به درک ریشه‌های این سرخوردگی کمک می‌کند. او استدلال می‌کند که لیبرالیسم جنسی، درست مانند لیبرالیسم اقتصادی، به یک بازار رقابتی بی‌رحمانه منجر شده است. در این بازار، موفقیت جنسی به گروه کوچکی از مردان «آلفا» محدود می‌شود و بخش بزرگی از مردان به حاشیه رانده می‌شوند. این جهان‌بینی در عبارت کنایه‌آمیز و رایج در منوسفیر خلاصه می‌شود: «آلفاها سکس می‌کنند، بتاها پولش را می‌دهند». این سرخوردگی، به گرایش به جنبش‌هایی مانند MGTOW دامن می‌زند. اما آیا جدایی‌طلبی راه‌حل است؟ یا باید به دنبال راهی برای آشتی و بازتعریف مفاهیم بنیادین بود؟ فراتر از فرهنگ سرزنش و جدایی‌طلبی، راه سومی نیز وجود دارد: راه آشتی، بازسازی روابط و احیای مفاهیم فراموش‌شده.

نقد انگاره‌های مردانگی و بازنگری در پدرسالاری وقتی مردان به‌طور کلی به عنوان «مسئله» یا «خطر» تصویر می‌شوند، امکان بیان خواست‌های انسانی آن‌ها نیز مسدود می‌شود. خواست به معنا، تعلق، دیده‌شدن و مفید بودن، اغلب یا نادیده گرفته می‌شود یا با سوءظن اخلاقی مواجه می‌گردد. نقد مردانگی در فضای کنونی، کمتر می‌پرسد مردان چه می‌خواهند و بیشتر فرض می‌کند که خواست آن‌ها ذاتاً مسئله‌ساز است. در فضای فرهنگی کنونی، مردان به طور فزاینده‌ای به یک «هدف مشروع برای نفرت» تبدیل شده‌اند. رویکردی که در آثاری مانند کتاب «من از مردان متنفرم» نوشته پائولین هارمانژ بازتاب یافته، مردان را به صورت یکپارچه «خشن، خودخواه، تنبل و بزدل» معرفی می‌کند. اما این انگاره‌های منفی تا چه حد با واقعیت انطباق دارند؟ نینا پاور تأکید می‌کند: «طبق تجربه من، و بر اساس آمار، اکثریت قریب به اتفاق مردان مهربان، باملاحظه، خودآگاه، علاقه‌مند، دلسوز، دوست‌داشتنی و محافظ هستند.» این نگاه کلیشه‌ای، که مردانگی را ذاتاً منفی می‌پندارد، از طریق مفاهیمی مانند «مردانگی سمی» در گفتمان عمومی ترویج می‌شود. مفاهیم رایج مرتبط با «مردانگی سمی» که اغلب برای نقد رفتار مردان به کار می‌روند، عبارتند از: منسپلینینگ: این واژه برای توصیف موقعیتی به کار می‌رود که در آن یک مرد چیزی را برای یک زن توضیح می‌دهد که آن زن از قبل می‌داند. هرچند چنین رفتاری وجود دارد، اما پاور این پرسش را مطرح می‌کند که آیا گاهی «اشتیاق به گفتگو به عنوان یک رفتار تحقیرآمیز یا متکبرانه اشتباه تعبیر می‌شود؟» منسپردینگ: این مفهوم به نشستن مردان با پاهای باز در وسایل حمل و نقل عمومی اشاره دارد که فضای دیگران را اشغال می‌کند و به عنوان نمادی از حس برتری مردانه تلقی می‌شود. در تضاد با ایده تک‌بعدی «امتیاز مردانه» که اغلب این نقدها بر آن استوار است، رنج‌های واقعی و پیچیده‌ای وجود دارد که بخش بزرگی از مردان در جوامع معاصر با آن روبرو هستند. این واقعیت‌ها نشان می‌دهند که یک نگاه ساده‌انگارانه قادر به توضیح وضعیت مردان نیست. خشونت و مرگ: آمارها نشان می‌دهد که مردان به مراتب بیشتر قربانی قتل و خشونت (عمدتاً توسط مردان دیگر) می‌شوند. همچنین، ۹۶ درصد از کشته‌شدگان حوادث کاری در بریتانیا و بیش از ۹۰ درصد در مشاغل پرخطر در آمریکا مرد هستند. بحران‌های اجتماعی: بحران مواد مخدر در آمریکا نمونه‌ای تکان‌دهنده است که بخش بزرگی از قربانیان آن (۷۰ درصد در سال ۲۰۱۹) مردان، به ویژه از طبقات کارگر و فقیر، بوده‌اند. سلامت روان و خودکشی: خودکشی عامل اصلی مرگ مردان زیر ۴۵ سال در بریتانیا است. این آمار تکان‌دهنده به احساس «تنهایی کیهانی» و انزوای عمیقی اشاره دارد که برخی مردان تجربه می‌کنند و اغلب قادر به بیان آن نیستند. طرد اجتماعی: وضعیت گروه‌هایی مانند «اینسل‌ها» یا مجردهای غیرارادی، نباید صرفاً به عنوان یک گروه سرخورده جنسی نگریسته شود. بسیاری از این مردان از نظر اقتصادی و اجتماعی به حاشیه رانده شده‌اند و در شهرهای کوچک و محروم، بدون هیچ چشم‌اندازی برای آینده زندگی می‌کنند. این شواهد نشان می‌دهد که مفهوم «امتیاز مردانه» به تنهایی نمی‌تواند پیچیدگی‌های وضعیت مردان را در دنیای امروز توضیح دهد. برای درک عمیق‌تر ریشه‌های این مشکلات، باید به سراغ بازنگری در یک مفهوم ساختاری‌تر، یعنی «پدرسالاری»، برویم.

از پدرسالاری تا جامعه بدون پدر مقدمه: پارادوکس روابط زن و مرد در جهان امروز وارد وضعیتی متناقض شده است. هرگز در تاریخ، این دو جنس تا این اندازه از نظر اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتی جنسی به یکدیگر نزدیک نبوده‌اند؛ اما هم‌زمان، سوء‌تفاهم، بی‌اعتمادی و فاصله عاطفی میان آن‌ها عمیق‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. نزدیکی‌ای که قرار بود به همدلی بینجامد، اغلب به میدان تنش و سردرگمی تبدیل شده است. کتاب نینا پاور دقیقاً از همین نقطه شروع می‌کند: چرا در فرهنگی که بر برابری و نزدیکی تأکید دارد، روابط انسانی تا این اندازه شکننده شده‌اند؟ او نشان می‌دهد که چگونه فناوری، فرهنگ مصرف‌گرا و سیاست‌های هویتی، رابطه زن و مرد را به شکلی بنیادین دگرگون کرده‌اند. مسئله فقط تغییر نقش‌ها نیست؛ مسئله شکافی است که میان نزدیکی فیزیکی و بیگانگی عاطفی شکل گرفته است. فرهنگ معاصر از یک سو به‌شدت جنسی‌شده و از سوی دیگر، تمایل دارد تفاوت‌های جنسی را انکار یا بی‌اهمیت جلوه دهد. در گذشته، چهره‌هایی مانند دیوید بویی یا پرینس با بازیگوشی جنسیتی، هم تفاوت‌ها را به رسمیت می‌شناختند و هم آن‌ها را به بازی می‌گرفتند. امروز اما این سیالیت جای خود را به هویت‌های صلب، برچسب‌های ثابت و خطوط قرمز سخت‌گیرانه داده است. در پسِ همه این تحولات، یک پرسش اساسی اغلب نادیده گرفته می‌شود: مردان امروز دقیقاً چه می‌خواهند و جامعه چه انتظاری از آن‌ها دارد؟ در فرهنگی که از یک طرف مردانگی را منبع تهدید می‌بیند و از طرف دیگر از مردان انتظار مسئولیت‌پذیری، حمایت و رفتار اخلاقی دارد، خواست‌های مردان یا نادیده گرفته می‌شود یا به کلیشه‌های ساده‌انگارانه فروکاسته می‌شود. این ابهام، یکی از گره‌های پنهان بحران روابط معاصر است. بحران هویت جنسی و میدان نبرد دیجیتال برای فهم روابط امروز، تمایز میان «جنس» به‌عنوان واقعیتی بیولوژیک و «جنسیت» به‌عنوان یک احساس یا هویت درونی، نقشی کلیدی دارد. فرهنگ معاصر به‌طور فزاینده‌ای تجربه درونی فرد را بر واقعیت‌های مشترک و زیستی مقدم می‌داند. این جابه‌جایی، اگرچه با فردگرایی و منطق بازار سازگار است، اما روابط انسانی را دچار ابهام مفهومی می‌کند. به تعبیر نینا پاور و فیلسوفانی مانند کتلین استاک، ما شاهد «حرکت از جنس به‌سوی هویت جنسیتی» هستیم؛ حرکتی که رابطه ما با واقعیت بیولوژیک مشترک را تضعیف می‌کند. وقتی مفاهیمی مانند «زن» و «مرد» از معناهای مشترک تهی می‌شوند، فهم متقابل نیز دشوارتر می‌شود. این نزاع صرفاً نظری نیست. تعریف این واژه‌ها به میدان مجازات اجتماعی تبدیل شده است. نمونه‌هایی مانند واکنش‌ها به مواضع جی.کی. رولینگ یا پرونده مایا فورستاتر نشان می‌دهند که اختلاف نظر درباره جنس بیولوژیک می‌تواند به حذف اجتماعی، تهدید و ارعاب منجر شود. آنچه «فرهنگ حذف» نامیده می‌شود، اغلب به جای گفت‌وگو، شکاف‌ها را عمیق‌تر می‌کند. هم‌زمان، اینترنت به عرصه‌ای تعیین‌کننده در این جنگ فرهنگی تبدیل شده است. جنبش #MeToo نمونه‌ای روشن از این دوگانگی است: از یک سو، امکان شنیده‌شدن صدای قربانیان را فراهم کرد؛ از سوی دیگر، «دادگاه افکار عمومی» را به ابزاری خشن و کنترل‌ناپذیر بدل ساخت که می‌تواند بدون روند عادلانه، زندگی افراد را ویران کند. در چنین فضایی، بحران هویت جنسیتی فقط به زنان محدود نمی‌ماند. مردان نیز با پرسشی حل‌نشده رها می‌شوند: آیا خواست مردانه هنوز مشروع است؟ و اگر هست، چگونه باید بیان شود؟ به این معنا، بحران جنسیت در جهان معاصر، هم‌زمان بحرانی در فهم خواست‌ها، مسئولیت‌ها و جایگاه مردان است.

محبوبیت جردن پیترسون درمان بحران مردانگی است یا نشانه‌ی آن؟ چرا بعضی مردان ترجیح می‌دهند کلاً از رابطه با زنان کنار بکشند؟ آیا پیکاپ آرتیست‌ها پاسخ بحران مردانگی‌اند یا محصول آن؟ چرا «شناخت زنان» به یک صنعت آموزشی تبدیل شده؟ چرا مفاهیمی مثل آلفا و بتا این‌قدر در ذهن مردان جا افتاده؟ آیا مردان اجازه دارند از رنج‌شان حرف بزنند؟ آیا همه‌ی این جریان‌ها نشانه‌ی یک بحران مشترک نیستند؟ آیا نفرت از مردان، مردان بهتری ساخته است؟ آیا مردانگی را می‌شود بدون تحقیر و بدون افراط بازتعریف کرد؟ متن زیر قرار هست همین پدیده‌ها را بررسی کند؛ شما کدام را هر روز در فضای مجازی می‌بینید؟

از پدرسالاری تا جامعه بدون پدر
از پدرسالاری تا جامعه بدون پدر

یکی از بزرگ‌ترین خطراتی که در این فضای واپس‌گرایانه نهفته است، تبدیل شدن روانکاوی به یک «جهان‌بینی» (Weltanschauung) یا یک ایدئولوژی مسیحایی است. وقتی روانکاوی از یک ابزار علمی برای کاوش ذهن به یک نظام اعتقادی فراگیر تبدیل می‌شود که برای همه‌چیز پاسخی قطعی دارد، کنجکاوی علمی و تفکر انتقادی از بین می‌رود. این تبدیل، که در واقع مقیاس بزرگ‌شده‌ی دفاع ایده‌آل‌سازی کاندیدا است، همان‌طور که کرنبرگ اشاره می‌کند، آسیب‌شناسی سوپرایگو را در کاندیداها پنهان کرده و آن‌ها را از مواجهه با عدم قطعیت باز می‌دارد. دیوید بل این فضا را به زیبایی توصیف می‌کند: ایجاد یک «جهان پارانوئید» که در آن «یا با من هستی یا علیه من» و جایی برای تفکر مستقل و تردید باقی نمی‌ماند. #در_باب_آموزش_روان‌کاوی

مفهوم «ظرف واژگون» (Perverted Container)، که توسط کارین زینرت-آیلتس توسعه یافته، این دینامیک را به خوبی توصیف می‌کند. در یک جامعه دموکراتیک سالم، نهادها و گفتمان عمومی به عنوان یک «ظرف» عمل می‌کنند که اضطراب‌ها و تعارضات اجتماعی را در بر می‌گیرد و مدیریت می‌کند. اما رهبر پوپولیست، یک «ظرف واژگون» ارائه می‌دهد. او به جای آرام کردن اضطراب‌ها، آنها را تشدید می‌کند. او ویرانگری را آرمان‌سازی کرده، خیر و شر را معکوس می‌کند، و به جای ترویج تفکر، هیجانات ابتدایی را برمی‌انگیزد. در این ظرف، ترس و نفرت نه تنها مهار نمی‌شوند، بلکه تجلیل می‌شوند. تعامل بین رهبر و توده‌ها، یک دینامیک «به‌طور متقابل وجدآور و فزاینده» ایجاد می‌کند. در تجمعات و از طریق رسانه‌ها، رهبر با تحریک پرخاشگری، تشویق و هیجان توده‌ها را برمی‌انگیزد و این تشویق، به نوبه خود، به او سوخت می‌رساند و حس همه‌توانی او را تأیید می‌کند. این چرخه، هر دو طرف را در یک سرخوشی هیجانی قفل می‌کند که به طور فزاینده‌ای از واقعیت دور می‌شود. رهبران مدرن از ابزارهایی مانند رسانه‌های اجتماعی برای ایجاد توهم یک رابطه مستقیم و شخصی با پیروان خود استفاده می‌کنند. توییت‌های شبانه‌روزی و پیام‌های مستقیم، این حس را القا می‌کند که رهبر «شخصاً» با آنها سخن می‌گوید. این امر یک نیاز عمیق انسانی به ارتباط را برآورده کرده و پیروان را از نظر عاطفی به رهبر وابسته می‌سازد و آنها را در برابر هرگونه اطلاعات متناقض نفوذناپذیر می‌کند. این رابطه همزیستانه، یک سیستم بسته و خودارجاع ایجاد می‌کند که بر یک خیال‌پردازی همه‌توان‌ مشترک بنا شده و در برابر آزمون واقعیت به شدت مقاوم است. ذهنیت همه‌توان‌، که ریشه در دفاع‌های روانی نوزادی برای بقا در برابر درماندگی دارد، هنگامی که در بزرگسالی مهار نشود و به یک استراتژی اصلی برای مواجهه با جهان بدل گردد، به نیرویی عمیقاً ویرانگر در روابط فردی، جامعه و سیاست تبدیل می‌شود. این ذهنیت، که بر انکار محدودیت‌ها، وابستگی و واقعیت‌های ناخوشایند استوار است، در نهایت هم فرد و هم جامعه را به سمت تخریب سوق می‌دهد. همان‌طور که دیدیم، این آسیب‌شناسی در عرصه سیاسی، رهبران دیکتاتوری را می‌آفریند که با تصویرسازی از خود به عنوان منجی، بر تفرقه، ترس و تحریف واقعیت تکیه می‌کنند. آنها نهادهای دموکراتیک را که نماد محدودیت قدرت و واقعیت مستقل هستند، تضعیف کرده و پیروان خود را به یک رابطه همزیستانه و هیجانی می‌کشانند که در آن، تفکر انتقادی جای خود را به وفاداری کورکورانه می‌دهد. این پیوند، هنجارهای دموکراتیک را فرسوده و جامعه را در برابر منطق و حقیقت آسیب‌پذیر می‌سازد. بینش روانکاوانه به ما می‌آموزد که بلوغ روانی و عملکرد سالم اجتماعی، چه در سطح فردی و چه جمعی، مستلزم یک وظیفه دردناک اما ضروری است: رها کردن خیال‌پردازی همه‌توانی. این به معنای پذیرش محدودیت‌های انسانی، به رسمیت شناختن واقعیت و استقلال دیگری، و تحمل ناکامی و وابستگی است. این فرآیند، هسته اصلی رشد روانی و سنگ‌بنای یک جامعه سالم است. همان‌طور که ملانی کلاین به درستی اشاره می‌کند، «با یکپارچگی و حس فزاینده واقعیت، همه‌توانی ناگزیر کاهش می‌یابد».

همان‌طور که هاینتس وایس توصیف می‌کند، این پناهگاه یک پارادوکس عمیق را در خود دارد: مکانی برای امنیت مطلق که در ازای تحمل شکنجه و رنج به دست می‌آید. این امر منجر به شکل‌گیری یک «خود کاذب» می‌شود که برای انطباق با محیط ساخته شده، اما از خودِ واقعی و آسیب‌پذیر جدا افتاده است و به بهای قطع ارتباط با واقعیت، از رشد روانی ممانعت می‌کند. حمله به وابستگی به وضعیتی اشاره دارد که در آن فرد، نیاز بنیادی خود به دیگری را نه به‌عنوان بخشی از وضعیت انسانی، بلکه به‌منزله‌ی ضعفی غیرقابل تحمل تجربه می‌کند. در این حالت، وابستگی به دیگری به‌طور فانتزی به معنای فقدان قدرت و تهدیدی برای خودمختاری تلقی می‌شود و بنابراین باید انکار شود. این انکار می‌تواند به شکل انکار ریشه‌های فردی بروز یابد؛ یعنی انکار این واقعیت که فرد حاصل پیوند یک زوج والدین و محصول یک رابطه‌ی خلاقانه است. چنین انکاری تلاشی ناهشیار برای تصور «خودبسندگی مطلق» است؛ گویی فرد بدون نیاز به دیگری، خود را پدید آورده است. این الگوهای فردی نیاز به بی‌ارزش‌سازی شریکی که استقلال نشان می‌دهد، ساختن یک پناهگاه روانی بریده از واقعیت، و حمله به نفسِ وابستگی در عرصه سیاسی به شکلی تصاعدی بزرگنمایی می‌شوند؛ جایی که حمله به یک فرد مستقل،به حمله نظام‌مند به نهادهای مستقل بدل می‌گردد. صحنه سیاسی: رهبر همه‌توان‌ عرصه سیاست، صحنه نهایی را برای ذهنیت همه‌توان‌ فراهم می‌کند؛ جایی که خیال‌پردازی‌های قدرت بی‌حد و حصر می‌تواند در مقیاس ملی یا جهانی به اجرا درآید. رهبر دیکتاتور یا پوپولیست، تجسم این آسیب‌شناسی است؛ شخصیتی که فانتزی‌های شخصی خود را به یک پروژه سیاسی بدل می‌کند و با تکیه بر نیازهای روانی توده‌ها، ساختارهای دموکراتیک را به چالش می‌کشد. تحلیل شخصیت‌هایی چون دونالد ترامپ و اشارات تاریخی به هیتلر، پروفایل منسجمی از این نوع رهبری به دست می‌دهد. این رهبران خود را به عنوان شخصیت‌هایی منحصر به فرد و مسیحایی معرفی می‌کنند که «تنها کسانی» هستند که می‌توانند مشکلات ملت را حل کنند. آنها با این ادعا، خود را فراتر از قانون و نهادهای موجود قرار می‌دههند و راه‌حل‌های ساده و مطلقی برای مسائل پیچیده ارائه می‌دهند. این تصویرسازی از خود به عنوان منجی، هسته اصلی جذابیت آنها برای پیروانشان است. ویژگی بارز این رهبران، صرفاً اعتماد به نفس بالا نیست، بلکه نوعی «خودشیفتگی ویرانگر» است. این نوع خودشیفتگی از طریق برانگیختن و تحریک هیجانات منفی مانند ترس، حسادت، کینه و پرخاشگری در توده‌ها رشد می‌کند. آنها با قطبی‌سازی جامعه به «ما» در برابر «آنها» و معرفی دشمنان داخلی و خارجی، انرژی ویرانگر توده‌ها را بسیج کرده و آن را به سمت اهداف خود هدایت می‌کنند. یکی از مشخصه‌های اصلی رهبر همه‌توان‌ساز، حمله نظام‌مند به نهادهایی است که قدرت او را محدود کرده و واقعیتی مستقل از روایت او را نمایندگی می‌کنند. مطبوعات آزاد («دشمن مردم»)، قوه قضائیه مستقل، و کارشناسان، همگی به عنوان بخشی از یک «سیستم فاسد» معرفی می‌شوند. از منظر روانکاوانه، این حملات را می‌توان «حمله به پیوندها» (به تعبیر بیون) دانست. همان‌طور که یک بیمار در حالت آسیب‌شناختی به پیوند میان افکار یا افراد حمله می‌کند تا از واقعیتی خارج از کنترل همه‌توانانه خود بگریزد، رهبر نیز به پیوندهای دموکراتیک حمله می‌کند، زیرا این نهادها نماینده یک واقعیت مستقل و مشترک هستند. این رهبران استادان واژگون‌سازی واقعیت هستند. آنها با استفاده از زبانی ابتدایی، بی‌رحمانه و سرشار از واژگان افراطی («کاملاً»، «فوق‌العاده»، «فاجعه»)، دروغ‌های آشکار و تکرار مداوم آنها، به دنبال ایجاد یک روایت جایگزین هستند. در این دنیا، حقایق اهمیت خود را از دست می‌دهند و آنچه اهمیت دارد، وفاداری به روایت رهبر است. این استراتژی، پیروان را در یک حباب اطلاعاتی منزوی می‌کند و توانایی تفکر انتقادی را از آنها سلب می‌نماید. اما چه چیزی این جذابیت ویرانگر را تا این حد مؤثر می‌سازد؟ پاسخ صرفاً در شخصیت رهبر نیست، بلکه در دینامیک پیچیده و همزیستانه‌ای نهفته است که میان او و پیروانش شکل می‌گیرد. ظهور یک رهبر دیکتاتور یک عمل یک‌طرفه نیست، بلکه محصول یک رابطه همزیستانه و متقابل است. این پدیده به همان اندازه که به شخصیت رهبر وابسته است، به نیازهای روانی پیروان نیز بستگی دارد؛ نیازهایی که آنها را به سوی یک پیوند قدرتمند و اغلب ویرانگر با شخصیت همه‌توان‌ساز سوق می‌دهد. پیروان اغلب «نیاز خودشیفته‌وار قدرتمندی برای همانندسازی با یک رهبر قدرتمند» دارند. در مواجهه با احساس عدم اطمینان، ضعف یا بی‌اهمیتی، همانندسازی با رهبری که خود را قدرتمند، قاطع و شکست‌ناپذیر نشان می‌دهد، می‌تواند به آنها احساس قدرت و معنای نیابتی ببخشد. آنها با تسلیم کردن فردیت خود به رهبر، در همه‌توانی او شریک می‌شوند.

مفهوم «ذهنیت همه‌توان‌» پدیده‌ای کلیدی در روانکاوی است که اهمیت آن فراتر از دیوارهای اتاق درمان می‌رود و به عنوان نیرویی قدرتمند در شکل‌دهی به روابط انسانی و ساختارهای سیاسی عمل می‌کند. این نوشتار به کالبدشکافی این ذهنیت می‌پردازد تا نمودهای اجتماعی و سیاسی آن را، به ویژه در زمینه رهبری دیکتاتوری، آشکار سازد. درک این پدیده نه تنها برای فهم آسیب‌شناسی‌های فردی، بلکه برای تحلیل دینامیک‌های مخرب قدرت در سطح جامعه ضروری است. بر اساس نظریه‌های روانکاوانه، «ذهنیت همه‌توان‌» یک خیال‌پردازی (فانتزی)، معمولاً ناخودآگاه، مبنی بر داشتن خودی تماماً قدرتمند است. این حالت ذهنی با ویژگی‌هایی چون خودشیفتگی، تکبر، غرور، حس برتری و استحقاق، و فقدان همدلی همراه است و اغلب خود را در قالب حملاتی به دیگری و انکار واقعیت‌های ناخوشایند نشان می‌دهد. این ذهنیت ماهیتی دوگانه دارد: از یک سو، بخشی طبیعی و حتی ضروری از رشد کودک است. فروید از «اعلی‌حضرت نوزاد/کودک» سخن می‌گوید که با تصور کنترل مطلق بر محیط، سنگ‌بنای عاملیت، عزت نفس و امیدواری را در خود می‌سازد. از سوی دیگر، تداوم این حالت در بزرگسالی و تبدیل آن به یک سازوکار دفاعی اصلی، می‌تواند به آسیب‌شناسی‌های جدی در شخصیت و روابط منجر شود. جذابیت روانشناختی عمیق این خیال‌پردازی قدرت است که آن را به نیرویی قابل توجه در عرصه عمومی بدل می‌کند. خیال‌پردازی همه‌توانی، با وعده قدرت نامحدود و رهایی از درد، جذابیت فریبنده‌ای دارد که رها کردن آن را دشوار می‌سازد. این کشش عمیق، ریشه در ساختارهای بنیادین روانی و حتی عصبی ما دارد و درک آن برای فهم چگونگی ظهور و پذیرش آن در مقیاس‌های اجتماعی و سیاسی حیاتی است. این جذابیت از چند منبع اصلی در هم تنیده تغذیه می‌شود. از منظر روانکاوانه، این فانتزی در وهله اول سپری دفاعی در برابر احساسات طاقت‌فرسایی چون درماندگی، ناکامی و وابستگی است. به تعبیر مایکل فلدمن، خیال‌پردازی همه‌توانی راه‌حلی، و گاه تنها راه‌حل ممکن، برای یک «وضعیت درونی درمانده» است. این پناهگاه روانی صرفاً یک سازوکار ذهنی نیست، بلکه ریشه‌هایی عصب-زیستی نیز دارد. مارک سولمز، عصب-روانکاو، این حالت را به «سیستم جستجوگر» (SEEKING System) در مغز پیوند می‌زند؛ سیستمی دوپامینرژیک که خوش‌بینی و حس عاملیت را بر پایه این پیش‌بینی آرزومندانه تولید می‌کند: «من می‌توانم و نیازهایم را در جهان بیرون برآورده خواهم کرد». فریبندگی این وعدهٔ زیستی و روانی آن‌چنان بنیادین است که در کهن‌ترین روایت‌های فرهنگی بشر نیز بازتاب یافته است. اسطوره‌هایی چون آدم و حوا و وسوسه «همچون خدایان شدن»، یا حماسه گیلگمش و تلاش نافرجام او برای جاودانگی، همگی گواهی بر شیفتگی جهانی انسان به قدرت این خیال‌پردازی هستند. بنابراین، همه‌توانی هم یک پناهگاه روانی و هم یک سائق زیستی است. اما هنگامی که این حالت نوزادی به شکل بیمارگونه‌ای در بزرگسالی تداوم یابد و به جای آنکه مسیری برای رشد باشد به راهی برای انکار واقعیت تبدیل شود، روابط بین‌فردی را به شدت مخدوش و تخریب می‌کند. پیش از آنکه ذهنیت همه‌توان‌ در مقیاس بزرگ سیاسی ظاهر شود، صمیمی‌ترین ارتباطات ما را شکل می‌دهد و گاه ویران می‌کند. دینامیک‌های این ذهنیت در روابط بین‌فردی، نمونه‌ای کوچک از پدیده‌های بزرگتر اجتماعی است که در آن، انکار واقعیت و نیاز به کنترل دیگری، الگوهای تعاملی را تعریف می‌کند. موارد بالینی متعدد، الگوهای رفتاری کلیدی را آشکار می‌سازند که مشخصه این حالت ذهنی است. آرمان‌سازی و بی‌ارزش‌سازی: فردی که درگیر این ذهنیت است، اغلب روابط خود را با آرمان‌سازی شدید دیگری آغاز می‌کند. او در دیگری، موجودی بی‌نقص و کامل را می‌بیند که قرار است تمام نیازهایش را برآورده سازد. اما به محض آنکه دیگری ضعفی انسانی از خود نشان دهد، استقلال رأی داشته باشد، یا نتواند انتظارات ایده‌آل او را برآورده کند، به ناگهان بی‌ارزش و حتی «ناقص و دافعه‌برانگیز» تلقی می‌شود. این چرخه، که ریشه در ناتوانی از تحمل نقص و جدایی دارد، اغلب به ترس از تعهد و الگویی از روابط شکست‌خورده و تکراری می‌انجامد. «پناهگاه روانی»: در مواجهه با تروما، فقدان، و واقعیت‌های دردناک، فرد ممکن است به یک دنیای درونی خیالی پناه ببرد. این «پناهگاه روانی»، که می‌تواند به شکل یک «برج» تسخیرناپذیر یا یک «ناکجاآباد» (Neverland) ایده‌آل‌سازی‌شده باشد، فضایی است که در آن فرد از گزند واقعیت در امان است و احساس کنترل مطلق دارد.

بازنویسی روایت تاریخی و تحریف خاطره جمعی: تاملی روان‌کاوانه بر ذهنیت همه‌توان‌
بازنویسی روایت تاریخی و تحریف خاطره جمعی: تاملی روان‌کاوانه بر ذهنیت همه‌توان‌

می‌توان وضعیت فعلی روانکاوی را به قلعه‌ای تاریخی تشبیه کرد که ساکنانش ترجیح داده‌اند درهای آن را به روی دنیای بیرون ببندند. در حالی که دیگران تکه‌هایی از معماری و گنجینه‌های داخل قلعه را برداشته و در خانه‌های مدرن خود به کار گرفته‌اند، خودِ قلعه در تنهایی و انزوا در حال فرسودگی است، چون ساکنانش حاضر نشدند روش‌های ساخت‌وساز خود را با استانداردهای مهندسی روز تطبیق دهند. #روانکاوی

فوکو روانکاوی را نه به عنوان یک علم رهایی‌بخش که حقیقت پنهان جنسیت را آشکار می‌کند، بلکه به عنوان آخرین و پیچیده‌ترین اپیزود در تاریخ طولانی «سازوبرگ جنسیت The (deployment of sexuality)» بازتعریف می‌کند. از این منظر، نظریه فروید یک گسست از گذشته ویکتوریایی نیست، بلکه اوج آن است. این نظریه با انتقال کانون کنترل از «عمل» خودارضایی به «فانتزی» Incest، و با وارونه کردن جهت میل و گناه از والدین به کودکان یعنی گذر از نظریه تروما به فانتزی، توانست نظارت پزشکی بر خانواده را عمیق‌تر و مشروع‌تر سازد. بر اساس این دیدگاه، موفقیت گسترده نظریه فروید نه به دلیل «حقیقت» علمی انکارناپذیر آن، بلکه به دلیل «کارکرد» اجتماعی قدرتمندش در بازآرایی روابط قدرت درون خانواده بورژوا و تقویت نفوذ اقتدار پزشکی بوده است. روانکاوی به والدین ابزاری داد تا نظارت خود بر فرزندانشان را توجیه کنند و همزمان خود را از گناه این نظارت تبرئه نمایند. این نظریه، خانواده را به یک واحد بالینی تبدیل کرد که نیازمند مدیریت دائمی یک متخصص بود. این نقد تبارشناسانه، جایگاه تاریخی فروید را از یک پیامبر رهایی‌بخش به یک کارگزار زیرک در تاریخ قدرت/دانش تغییر می‌دهد. این تحلیل فوکویی ما را با این پرسش بنیادین روبرو می‌کند که آیا روانکاوی، در نهایت، ابزار رهایی‌بخشی بود یا پیشرفته‌ترین ابزار برای تولید سوژه‌ای که مشتاقانه به انقیاد خود تن می‌دهد؟

ریکالکاتی وضعیت سوژهٔ معاصر را به‌منزلهٔ ظهور «انسانِ بدون ناخودآگاه» توصیف می‌کند؛ سوژه‌ای که دیگر توسط منطقِ استنکاف، کاستر
ریکالکاتی وضعیت سوژهٔ معاصر را به‌منزلهٔ ظهور «انسانِ بدون ناخودآگاه» توصیف می‌کند؛ سوژه‌ای که دیگر توسط منطقِ استنکاف، کاستراسیون و محدودیت‌های اودیپی سازمان نمی‌یابد و میل، به‌جای آن‌که در تنش با قانون و فقدان شکل بگیرد، جای خود را به منطقِ لذتِ بی‌واسطه و ارضای فوری داده است. در سریال The Idol (2023)، جوسلین و تدروس نمایندهٔ این نوع سوژه‌اند: رابطه‌هایشان نه از طریق تعارض یا محدودیت نمادین، بلکه با فرمان لذت و قدرت شکل می‌گیرد و سوژه را در معرض خطر رانهٔ مرگ و آسیب روانی قرار می‌دهد. همان‌طور که ریکالکاتی توضیح می‌دهد، در این جهان معاصر، لذت از پیوند خود با میل جدا شده و به تکرار ویرانگر بدل می‌شود؛ تصویری که سریال با نمایش فرهنگ هیپرمدرن موسیقی، کنترل و وابستگی روانی، به شکل بصری و داستانی بازنمایی می‌کند. #فیلم #سریال

به عقیده کاروث، نظریه‌های بازنگرانگارانه پیشین (مانند روانشناسی خود، نظریه بین‌فردی و رابطه‌ای) با به حاشیه راندن مفاهیم کلیدی فرویدی و کلاینی مانند "گناه ناخودآگاه" و "سوپرایگو" (superego)، زمینه را برای ظهور CSJT فراهم کردند. این رویکردهای جدیدتر، تمرکز را از تعارضات درون‌روانی به آسیب‌های ناشی از محیط (مانند مادران ناکافی) منتقل کردند و گفتمان قربانی بودن را جایگزین مسئولیت‌پذیری فردی نمودند. می‌توان این دو جهان‌بینی را از طریق تقابل نقل‌قول‌ها درک کرد: رویکرد بازنگرانگارانه/CSJT: "من مردی هستم که بیشتر در حقم گناه شده تا اینکه گناهکار باشم." (از نمایشنامه شاه لیر شکسپیر) رویکرد سنتی (فروید/کلاین): منعکس‌کننده دیدگاه‌هایی مانند سخن سنکا که می‌گوید "هر فرد گناهکار، جلاد خویش است" و اعتراف سنت پل که "آن شری را که نمی‌خواهم، انجام می‌دهم". این دیدگاه بر تعارض درونی و خطاپذیری ذاتی انسان تأکید دارد. از این منظر، CSJT تداوم منطقی روندی است که در آن، روانکاوی از مواجهه با "تاریکی" درون انسان و بینش‌های دشوار فروید و کلاین، مانند مفهوم "رانه مرگ"، اجتناب کرده است. با وجود این تحلیل بدبینانه، کاروث نسبت به آینده روانکاوی خوش‌بینی محتاطانه‌ای دارد. او استدلال می‌کند که هرچند نهادهای آموزشی ممکن است آسیب جدی ببینند، اما نیاز انسان به "پزشکان روح" برای مقابله با آسیب‌های روانی عمیق که CSJT قادر به درمان آن‌ها نیست، باعث بقای این رشته خواهد شد. به گفته او، زمانی که افراد دریابند تحلیل موقعیت اجتماعی‌شان برای درمان آسیب‌های روانی، وسواس‌ها و افسردگی‌هایشان کافی نیست، ناگزیر به روانکاوی باز خواهند گشت. آینده روانکاوی: آموزش، عمل و هویت حرفه‌ای این بحران، خطرات و چالش‌های جدی برای آینده آموزش و عمل روانکاوی ایجاد کرده است که هویت حرفه‌ای تحلیلگران را مستقیماً تحت تأثیر قرار می‌دهد. به اعتقاد منتقدان غلبه پارادایم CSJT بر آموزش روانکاوی، خطرات اصلی زیر را به همراه دارد: 1. خطر جزم‌اندیشی و تفکر دوقطبی: این رویکرد با "نگرش تحلیلی" که بر ابهام، پیچیدگی و عدم قطعیت تأکید دارد، در تضاد است. روانکاوی به جای ارائه پاسخ‌های قطعی، به دنبال تحمل عدم قطعیت و کاوش در معناهای چندگانه است. 2. خطر از دست دادن بینش‌های بالینی: تمرکز صرف بر جهان بیرون، خطر نادیده گرفتن "مسیرهای رشدی منحصر به فرد" بیماران و "منابع درون‌روانی" تعارضات آن‌ها را به همراه دارد. این امر می‌تواند به ساده‌سازی تجربیات پیچیده انسانی منجر شود. 3. خطر سیاسی شدن گزینش کارآموزان: همان‌طور که در مورد شیها و صهیونیسم مشاهده شد، ایدئولوژی سیاسی می‌تواند به معیاری برای پذیرش یا رد کاندیداها تبدیل شود که این امر با اصول حرفه‌ای در تضاد است. الزام درمانگران به اتخاذ یک ایدئولوژی سیاسی خاص و تبدیل شدن به فعال سیاسی، امری بسیار مشکل‌ساز است. فعالیت سیاسی باید یک "انتخاب فردی و وجدانی" باقی بماند، نه یک پیش‌شرط برای آموزش یا عمل بالینی. فروپاشی این تمایز، استقلال حرفه‌ای و فضای درمانی را که نیازمند بی‌طرفی نسبی درمانگر است، به خطر می‌اندازد. این چالش‌ها، روانکاوی را در یک دوراهی حیاتی قرار داده است. نتیجه‌گیری: در جستجوی یک سنتز یا در مسیر یک انشقاق؟ بحران کنونی روانکاوی، تنش محوری میان جهان درون و جهان بیرون، و بین تفسیرهای درون‌روانی و سیستمی از رنج انسان را به یک نقطه گسست رسانده است. مدل سنتی به دلیل نادیده گرفتن زمینه‌های اجتماعی مورد انتقاد است و مدل CSJT به دلیل نادیده گرفتن پیچیدگی‌های روانشناختی فرد. دان کاروث معتقد است که راه برون‌رفت از این بن‌بست، دستیابی به یک "سنتز سطح بالاتر" است که از "تفکر دوپاره‌ساز" (splitting) فراتر رود و هر دو دیدگاه را در یک چارچوب جامع‌تر ادغام کند. این سنتز نیازمند آن است که روانکاوی هم به نیروهای اجتماعی که بر فرد تأثیر می‌گذارند توجه کند و هم بینش‌های عمیق خود در مورد پویایی‌های ناخودآگاه، گناه و تعارضات درونی را از دست ندهد. پرسش نهایی این است که آیا روانکاوی قادر به دستیابی به چنین سنتزی خواهد بود، یا اینکه این بحران به یک انشقاق دائمی و غیرقابل ترمیم در این رشته منجر خواهد شد؟ آینده روانکاوی به پاسخ این پرسش بستگی دارد.

در پی این مناقشه، دانشگاه جورج واشنگتن یک شرکت حقوقی بین‌المللی به نام Crowell & Moring را برای انجام یک «تحقیق مستقل» به کار گرفت. این شرکت در نهایت اعلام کرد که هیچ مدرکی دال بر تعصب ضدیهودی یا رفتار نادرست حرفه‌ای از سوی شیها در کلاس درس وجود ندارد و بدین ترتیب، دانشگاه و به‌طور ضمنی خود شیها تبرئه شدند. با این حال، GWU از انتشار عمومی گزارش کامل این تحقیق خودداری کرد. جالب آن‌که برخی از حامیان شیها پیش از اعلام نتیجه، خودِ این تحقیق را نمونه‌ای از نژادپرستی ساختاری و بی‌اعتباری نهادی دانسته بودند، اما پس از اعلام تبرئه، همان نتیجه را به‌عنوان تأییدی قاطع بر بی‌گناهی او و شاهدی بر «آزار او توسط عوامل صهیونیسم» تلقی کردند. مواضع سیاسی و نظری شیها نقش مهمی در تشدید این بحران ایفا کرده است. او بارها صهیونیسم را نه صرفاً یک موضع سیاسی، بلکه نوعی «بیماری روانی» (mental illness) توصیف کرده است؛ موضعی که به‌طور ضمنی اکثریت یهودیانی را که به شکلی از صهیونیسم باور دارند، در قلمرو آسیب‌شناسی روانی قرار می‌دهد. منتقدان هشدار داده‌اند که چنین دیدگاهی، اگر در آموزش بالینی پذیرفته شود، می‌تواند به پیش‌داوری ساختاری علیه داوطلبان یهودی آموزش روانکاوی بینجامد، صرف‌نظر از دیدگاه‌های واقعی یا شخصی آنان درباره دولت اسرائیل. علاوه بر این، شیها در یک مصاحبه ویدئویی صراحتاً از بالینگران خواست که «فلسطین را در هر تلاشی مرکزیت دهند؛ نه به‌عنوان شاخه‌ای فرعی از کار بالینی، بلکه به‌عنوان یک اصل کاری مرکزی در هر اقدام بالینی که هدفش کاهش رنج انسان‌هاست». این فراخوان، از منظر بسیاری از روانکاوان سنتی، به معنای ادغام کامل فعالیت سیاسی در عمل بالینی و تبدیل یک ایدئولوژی خاص به پیش‌شرط اخلاقی کار درمانی است. نمونه‌ای حتی تندتر از این رویکرد، در یک توییت (که بعدها حذف شد) از حساب کاربری شیها دیده می‌شود؛ جایی که نوشته بود: «اگر هنوز حتی برای یک لحظه فکر می‌کنید که حماس یک نهاد تروریستی است، به معنای واقعی کلمه هیچ امیدی برای شما، روح شما یا وجود کلی شما به‌عنوان یک انسان اخلاقی در جهان وجود ندارد.» این موضع، که در آن صرفِ داشتن یک فکر یا داوری ذهنی، فرد را از دایره اخلاق و انسانیت خارج می‌کند، از دید بسیاری از منتقدان، مستقیماً با اصل بنیادین روانکاوی یعنی تداعی آزاد، تحمل ابهام، و تعلیق قضاوت اخلاقی در تضاد قرار دارد. جنجال پیرامون شیها باعث بروز شکاف‌ها و درگیری‌های شدید در سازمان‌های روانکاوی، از جمله بخش ۳۹ و خود APsaA، شد. هنگامی که هیئت اجرایی APsaA از دعوت شیها برای سخنرانی در کنفرانس سالانه ۲۰۲۳ خودداری کرد، برخی اعضا بلافاصله این تصمیم را نه به‌عنوان یک اختلاف حرفه‌ای یا نظری، بلکه به‌عنوان نتیجه قطعی «نژادپرستی ناخودآگاه» تفسیر کردند. این رویکرد تک‌عاملی، با دیدگاه کسانی که بر چندتعیینی بودن (multi-determination) پدیده‌های روانی و نهادی تأکید داشتند یعنی در نظر گرفتن هم‌زمان عوامل درون‌روانی، بین‌فردی، نهادی و اجتماعی به‌شدت در تعارض قرار گرفت. کمیسیون هولمز، کمیسیون برابری نژادی در حرفه روانکاوی که پس از قتل جورج فلوید تشکیل شد، در گزارش‌های خود از مواضع شیها حمایت کرد و اعلام داشت که حرفه روانکاوی و انجمن روانکاوی آمریکا به‌طور ساختاری از نژادپرستی رنج می‌برند. برای منتقدانی چون برستون، این حمایت نهادی نشان‌دهنده آن است که یک چارچوب تفسیری خاص یعنی چارچوب عدالت اجتماعی انتقادی در حال تبدیل شدن به معیار غالب مشروعیت اخلاقی و حرفه‌ای است. در نهایت، مورد لارا شیها نه صرفاً یک مناقشه فردی، بلکه نقطه‌ای کانونی از آن چیزی است که می‌توان آن را «بحران روانکاوی» در آمریکا نامید: بحرانی که از عدم توافق عمیق بر سر این پرسش بنیادین ناشی می‌شود که در فهم تعارضات انسانی و هدایت عمل بالینی، کدام چارچوب باید اولویت داشته باشد رویکرد درون‌روانی و رشدیِ کلاسیک، یا چارچوب اجتماعی/انتقادی که تعارض را عمدتاً بازتاب نابرابری قدرت و ستم ساختاری می‌داند. پرسش پایانی این است که آیا روانکاوی می‌تواند بدون فروپاشی مرزهای حرفه‌ای، این تنش را تاب بیاورد، یا ناگزیر به بازتعریف رادیکال هویت خود خواهد بود؟ اما آیا این بحران صرفاً یک پدیده جدید است، یا ریشه‌هایی عمیق‌تر دارد؟ ریشه‌های عمیق‌تر بحران: فراتر از سیاست‌های هویتی دان کاروث، تحلیلگر و استاد جامعه‌شناسی، استدلال می‌کند که بحران کنونی ریشه‌هایی قدیمی‌تر در خود روانکاوی دارد و CSJT تنها جدیدترین نمود یک روند طولانی‌مدت برای فرار از بینش‌های دشوار و بنیادین این رشته است. او بحث را از مناقشه سیاسی کنونی به زمینه‌های تاریخی-نظری که این بحران را ممکن ساخت، منتقل می‌کند.