ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

دمی با ادبیات

دمی با ادبیات

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
557
Подписчики
+324 часа
+247 дней
+10230 дней
Архив постов
تا تو بودی در شبم من ماه تابان داشتم رو به روی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم حال اگرچه هیچ نذری عهده دار وصل نیست یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم ماجراهایی که با من زیر باران داشتی شعر اگر می‌شد قریب پنج دیوان داشتم بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود: من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟ ساده از (من بی تو می میرم) گذشتی خوب من من به این یک جمله‌ی خود سخت ایمان داشتم لحظه‌ی تشییع من از دور بویت می‌رسید تا دو ساعت بعد مرگم همچنان جان داشتم...
کاظم بهمنی

جهانا سراسر فسوسیّ و باد به تو نیست مرد خردمند شاد ای جهان! تو سراسر بیهوده و هیچ و پوچی و فردِ خردمند هیچ‌گاه از تو شادمان نخواهد شد.
شاهنامه، فردوسی

درختی که پروردی آمد به بار ببینی هم‌اکنون برش بر کنار گرش بار خار است خود کِشته‌ای وگر پرنیان است خود رشته‌ای‌ هر چیزی که کاشتیم رو درو می‌کنیم.
شاهنامه، فردوسی

عجیب است که شرافت و نجابت همیشه با موانع بسیار روبرو می‌شوند.
کوری، ژوزه ساراماگو

وجدان و مسائل اخلاقی که عده‌ی زیادی از آدم‌های بی‌ملاحظه از آن تبعیت نمی‌کنند و عده‌ی زیادی نیز آن را نادیده می‌گیرند، چیزی است که وجود دارد و همیشه هم وجود داشته است.
کوری، ژوزه ساراماگو

مرد جواب داد: خواهش می‌کنم؛ حرفش را هم نزن. امروز نوبت شما بود، فردا هم نوبت من است. هیچکس از فردای خودش خبر ندارد. مرد کور گفت: حق با شماست. امروز صبح که از خانه بیرون می‌آمدم، چه کسی فکرش را می‌کرد چنین بلایی سرم بیاید.
کوری، ژوزه ساراماگو

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغل‌پیشه، بهانه‌اش نشنیدن بود
حسین منزوی

گفتم کــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل هشدار دل! این بار، که دریای من اینست من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل آسودگی‌ام نیست که معنای من اینست
حسین منزوی

هنوز با همه دردم امیدِ درمان است که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را سعدی
هنوز با همه دردم امیدِ درمان است که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را
سعدی

زمانه به‌یکسان ندارد درنگ گهی شهد و نوش است و گاهی شرنگ‌ روزگار همیشه یک‌جور نمی‌ماند، گاه شیرین است و گاهی تلخ، گاه زهر است و گاه پادزهر.
شاهنامه، فردوسی

هر آن کس که دارد روانش خِرَد گناه آن سگالد که پوزش برد هرکس که جانش را از خرد بهره‌ای باشد، [ از پیش] می‌داند آن [ کارهایی] که به پوزش‌خواهی بینجامد، گناه و اشتباه است.
شاهنامه، فردوسی

که هرکس که تخم جفا را بکِشت نه خوش‌روز بیند نه خرّم‌بهشت کسی‌که تخم ستم را بکارد، در این جهان روی آسایش را نمی‌بیند و در آن جهان بهشت را.
شاهنامه، فردوسی

که گفتار خیره نیرزد به چیز که سخن ناحق و ناراست کم‌ترین ارزشی ندارد.
شاهنامه، فردوسی

گر من سخن نگویم، در حسنِ اعتدالت بالات خود بگوید، زین راست‌تر گواهی روزی چو پادشاهان، خواهم که برنشینی تا بشنوی ز هر سو، فریادِ دادخواهی با لشکرت چه حاجت، رفتن به جنگِ دشمن؟ تو خود به چشم و ابرو، بر هم زنی سپاهی خیلی نیازمندان، بر راهت ایستاده گر می‌کنی به رحمت، در کُشتگان نگاهی
سعدی

جهان‌بخش را لب پر از خنده شد تو گفتی مگر ایرجش زنده شد
شاهنامه، فردوسی

سرانجام خشت است بالین تو در پایان خواهی مرد.
شاهنامه، فردوسی

یکی پند گویم تو را من درست دل از مهر گیتی ببایدت شست‌¹! 1.از دوستیِ دنیا دست بکش.
شاهنامه، فردوسی

میازار موری که دانه‌کَش است که اون نیز جان دارد و جان‌خَوش است بسنده کنم زین جهان گوشه‌ای به کوشش فراز آورم توشه‌ای
شاهنامه، فردوسی

جز از کهتری نیست آیین من مباد آز و گردنکشی دین من روش و منش من جز فروتنی نیست و مباد آنکه آز و کج‌رفتاری روش من باشد.
شاهنامه، فردوسی

بزرگی که فرجام او بتّریست برآن مهتری بر بباید گریست¹ باید رها کرد آن بزرگی و سروری‌ای که در آخر به نیستی و نابودی ختم می‌شود. 1.بر چیزی گریستن: کنایه از پیوند و وابستگی از چیزی بریدن.
شاهنامه، فردوسی