ru
Feedback
‌ ‌ ‌ ‌ ݁𝑆𝗂𝗇𝗂𝗌𝗍𝖾𝗋 ♱𝆬 ׅ𐊖𝗂𝗀𐊪𝖺𝗅𝗌 ㅤ

‌ ‌ ‌ ‌ ݁𝑆𝗂𝗇𝗂𝗌𝗍𝖾𝗋 ♱𝆬 ׅ𐊖𝗂𝗀𐊪𝖺𝗅𝗌 ㅤ

Открыть в Telegram

𝐶𝗅𝖺𝗌𝗌𝗂𝖼 𐌃𝖺𝖽𝗂𝗈 @CrimsonSmilesBot ‹ 𝕾𝗍𝖺𝗋 ★

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
273
Подписчики
+324 часа
+147 дней
+4030 дней
Архив постов
ویدیوی تست بازیگری ژینا امینی؛ تصویری از دختری با رؤیای بازیگری ویدیویی از تست بازیگری ژینا امینی به‌دست ایران‌وایر رسیده که هم‌زمان با چهارمین سالگرد جان‌باختن او منتشر شده است. @Rahebidar

ژینا گیان تۆ نامری، ناوت ئه‌بێته ڕه‌مز ژینا جان تو‌ نمیمیری، نام تو رمز میشود از صفحه ساناز باقری، کارتونیست: sanazcartoon موزیک: سرود زن/مهدی یراحی

زندان جایی نیست که داستان تموم بشه. جاییه که معلوم می‌شه داستان از کجا شروع شده. نیروانا تربتی‌نژاد، فعال حقوق بشر که خودش دوره‌ای از زندان امیرآباد گرگان رو پشت سر گذاشته، از چیزی نوشته که اکثر ما ترجیح می‌دیم نبینیم: زنانی که پیش از اینکه «مجرم» بشن، سال‌ها قربانی بودند. لیلا ۲۲ ساله بود. پدرش بهش تجاوز کرده بود، فرزندی با معلولیت داشت، و وقتی بالاخره دست به قتل همسرش زد، تنها چیزی که در دادگاه گفت این بود: «درختی بود که خودم کاشتم، میوه‌اش رو هم خودم خوردم.» پدرش آزاد بود. لیلا در زندان. مهسا فقط می‌خواست یه دوست داشته باشه. خانواده‌ای که حتی اجازه بازی با بچه‌های محله رو بهش نمی‌داد، در ۸ سالگی نشوندنش پای سفره عقد یه مرد ۵۰ ساله. وقتی سال‌ها بعد برای داشتن یه رابطه عاطفی ساده محکوم شد، جرمش این بود که آدم بود. ملیحه ۱۷ ساله بود که فرار کرد نه از روی هوس از روی آتش. مادرشوهری که یه لحظه تنها نمی‌ذاشتش، شوهری که خشونت رو مثل نفس کشیدن بلد بود. وقتی خونه رو آتش زد، خودش هم سوخت. بدنش پر از سوختگی بود، پرونده‌اش پر از اتهام. تربتی‌نژاد از چیز دیگه‌ای هم می‌نویسه که کمتر دیده می‌شه: سارا، فاطمه و زنانی که زندان برایشان پناهگاه بود. نه به خاطر اینکه زندان جای خوبیه برنج نیم‌پز، آب چاه، سوسک بلکه چون بیرون از زندان، خانه‌ای نداشتند. فقر مزمن، خشونت خانگی، بی‌سوادی اجباری. بعضی‌هاشون عمداً دزدی می‌کردند تا دستگیر بشن. حداقل اینجا سقفی بود. جامعه‌ای که دختر رو از مدرسه می‌کشه بیرون چون «نان‌آور خانواده پسره»، که ازدواج اجباری رو «سنت» می‌نامه، که خشونت رو با «غیرت» توجیه می‌کنه این جامعه بعداً همین زنان رو پشت میز قضاوت می‌نشونه و می‌پرسه چرا مجرم شدید؟ وقتی هیچ انتخابی نداری، جرم دیگه جرم نیست تنها راه زنده موندنه. تربتی‌نژاد در پایان یادداشتش می‌نویسه «به امید روزی که هیچ زنی، برای زنده ماندن، ناچار به تحمل خشونت یا ارتکاب جرم نباشد.» این یه آرزو نیست یه اتهامه به همه ما.

گلوله، از سینه‌ٔ کودک گذشت، و تاریخ یک بار دیگر، بی‌آن‌که شرم کند، ادامه داد.
+4
گلوله، از سینه‌ٔ کودک گذشت، و تاریخ یک بار دیگر، بی‌آن‌که شرم کند، ادامه داد.

تو هرچقدر هم بلند داد بزنی، صدای بابای سپهر بلندتر بود.

۲۵شهریور۱۴۰۱، راهروی بیمارستان کسری
۲۵شهریور۱۴۰۱، راهروی بیمارستان کسری

۲۵ شهریور ۱۴۰۱، معجزه‌ای رخ نداد و تو نه اولین‌نفر بودی و نه آخرین‌نفر. می‌دانستیم اولین‌نفر نیستی و آرزو می‌کردیم که کاش، آخرین‌نفر باشی. اما آخرین‌نفر هم نبودی. هزاران‌‌نفر، شبیه تو، به‌خاطر رویایی که تو به آن جان داده بودی، جنگیدند و برای تکرار نشدن روایت‌هایی مثلِ جان سپردن تو، جان سپردند. برادرت گفته بود شما غریبید. کاش بدانی سال‌هاست دیگر در هیچ‌‌کجای آسمان‌و‌زمین، غریب نیستید. ژینا؛ روحِ جاودانِ تو، هنوز در رویایِ زخمیِ رهایی زنده‌ است. می‌گویند انسان از خاک است و به خاک هم برمی‌گردد. اما ای‌کاش آن روز، جسم پاکت به‌جای خاک، به خانه بازمی‌گشت.

۶سال پیش، ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، سال‌روز به‌ دار آویخته‌شدن نوید افکاری.

۴سال پیش، ۲۲ شهریور ۱۴۰۱، ژینا امینی توسط گشت‌ارشاد تهران دستگیر شد. برادرش به مامورین حکومت می‌گفت «خواهرم رو نبرید، ما غریبیم توی این شهر». بعدها تصاویر منتشر شده از ژینا درلحظه‌ی دستگیری نشان می‌دهد که ژینا شال و مانتوی بلند داشت و احتمالا به‌خاطر عقب بودن شال یا کمی تنگ بودن شلوار دستگیر شده بود. مامورین گفتند ژینا پس از برگزاری یک “کلاس توجیهی” در مقر نیروی انتظامی آزاد می‌شود اما بعد از چندساعت ژینا با علائم ضرب‌و‌شتم شدید به بیمارستان کسری منتقل شد و پس از سه روز به تاریخ ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ برای همیشه چشم از جهان فروبست. ۲۲ شهریور نقطه‌ی آغازی بود برای پایان‌هایی که هنوز هم داریم می‌بینیم. ۲۲ شهریور لحظه‌ای بود که فرزندی دیگر به خانه بازنگشت و از آن روز به بعد، فرزندان زیادی هرگز به خانه بازنگشتند. ۲۲ شهریور آغازِ زنجیره‌ای از پایان‌ها بود؛ پایانِ اطمینان به فردایی که قرار بود بی‌تفاوت از راه برسد، پایانِ سکوتی که گمان می‌رفت می‌تواند برای همیشه ادامه پیدا کند و پایانِ روزهایی که تصور می‌کردیم گذشته، الزاماً پشت سر ما باقی می‌ماند. ۲۲ شهریور تاریخی بود که زندگیِ زنی به‌علت عدمِ وجودِ آزادی، قربانی خشونت شد و از آن روز به بعد، روایت او، تبدیل به فریاد شد؛ چون تو نمی‌میری ژینا؛ نام تو رمز می‌شود؛ زن، زندگی، آزادی.

4 سال پیش همچین روزی مهسا شد، رمز آزادی.

۴ سال از "زن، زندگی، آزادی" گذشت. من هنوز جمله ی برادر مهسا رو یادمه "خواهرم رو نبرید، ما توی این شهر غریبیم" من هنوز وقتی میخندم یاد جمله نیکا میفتم "بچه ها نخندینا" من هنوز یاد غربت سید محمد حسینی میفتم "آقا قاضی اینا برای ورزشه" من هنوز یاد جمله محمد مهدی کرمی میفتم "بابا حکمم اعدامه، به مامان چیزی نگو:)" من هنوز جمله مجید رضا رهنورد رو یادمه "قطرات باران، سیل را جاری میکنند" من هنوز دختر عزیزمون باوان رو یادمه "گریه هاش سر مزار مادرش" من هنوز جملات پدر کومار درفتاده رو یادمه "اسمش رو کومار گذاشتم" من هنوز جمله سارینا رو یادمه "رفاه رفاه رفاه" من هنوز مظلومیت خدانور رو یادمه.
من خیلی چیزارو هنوز یادمه و تا آخر عمر هم یادم نمیره. از میزان تنفر من به جمهوری اسلامی هیچوقت کم نمیشه، هیچوقت!! حتی بعد رفتنشون!! اینا همونایین که حتی ذره ای دلسوزی نباید براشون کرد؛ امیدوارم همشون به درک واصل شن!!

مهسا (‌ ژینا ) امینی : 💔 چهار سال گذشت از روزی که اسم «مهسا ( ژینا ) امینی» برای همیشه توی ذهن یه عالمه آدم موند؛ دختری که ش
+1
مهسا (‌ ژینا ) امینی : 💔
چهار سال گذشت از روزی که اسم «مهسا ( ژینا ) امینی» برای همیشه توی ذهن یه عالمه آدم موند؛ دختری که شاید خودش هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد اسمش یه روز تبدیل به یه خاطره جمعی بشه. چهار ساله که نیست، ولی هنوز وقتی اسم ژینا میاد، خیلیا یاد اون روزا، اون بغض‌ها و اون همه حرف نگفته می‌افتن. بعضی آدما میرن، ولی اسمشون نمی‌ره؛ می‌مونه، بین مردم، توی خاطره‌ها و توی دل کسایی که فراموش نکردن. امروز سالگردشه؛ سالگرد دختری که قصه‌ش خیلی بزرگ‌تر از یه اسم شد. ژینا، چهار ساله نیستی، ولی هنوز اسمت شنیده می‌شه؛ هنوز یادت مونده و هنوز خیلیا تو رو فراموش نکردن. 🖤😭
‌ woman's ; with queen

اینم دوست دارم ولی خب.. اون یکی یه چیز دیگه ای شده ~

با اختلاف، بهترین ادیتم از نظر خودم :)

Repost from N/a
دوباره همون پوست درخشان و برفی،همون موهای بلند و همون لبخند که این‌همه سال آبل رو مدهوش خودش کرده بود،در چشم‌های آبل منعکس شدن. در اون لحظه هیچ کدوم از افرادی که اونجا ایستاده بودن،برای آبل پشیزی اهمیت نداشتن؛اون فقط داشت به سمت بهشت خودش،دخترک داستانمون،می‌‌رفت.
ملاقاتی که بعد از سال‌ها جدایی اتفاق می‌افته،خیلی لذت‌بخش ولی در عین حال دردناکه و باعث می‌شه اشک شوق بریزی،مگه نه؟
حالا داستانمون همین‌جا تموم می‌شه،داستان آبل و هلنا توی این دنیای منفور و کثیف،دقیقا همین‌جا تموم می‌شه. خداحافظ آبل،خداحافظ هلنا؛به امید این‌که شما توی دنیایی که فقط برای خودتون دو نفر ساخته شده،با آرامش زندگی کنید.
#Fena_Pirate_Princess

Repost from N/a
هلنا حرف‌های آخرش رو به مرد شکسته‌ای که جلوش از اشک زانو زده بود،آبل،گفت. و همون موقع بود که آبل همه چیز رو فهمید و قسم خورد که روزی دوباره هلنا رو ببینه،و در این مسیر،دست‌هاش‌ رو حتی به خون هم آلوده کرد. در نهایت،پسرک داستان ما،به ادن،جایی که به هلنا قول داده بود برسه،رسید. و
#Fena_Pirate_Princess