نقطه.
Открыть в Telegram
مداد سُرمه میشود از چشمانت که مینویسم.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
326
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
326
Repost from هذیان
به آخرینها فکر میکردم.
آخرین بوسهها در آسانسور، آنوقت که تاکسی بیحوصله پشت در منتظر بود؛ آخرین وداعها در ترمینالها و فرودگاهها، آخرین ناهاری که با عزیزترین آدمهایی خوردم که تا آن لحظهی زندگیام شناخته بودم. آخرین بغل، آخرین باری که آگاهانه گفتیم: «این بار سرِ پتو دعوا نکنیم» و بیصدا، چفتِ به چفت، در آغوش هم خزیدیم و خوابیدیم.
آخرین چایِ نیمهشب، در مسیر انقلاب تا ولیعصر… آخرین باران را هم یادم هست.
اما کاش آن آدمها هم گاهی مرا به یاد بیاورند، و به آن لحظهها فکر کنند؛ همان لحظههایی که حالا دیگر فقط در من ماندهاند، مثل تهمزهی چایی سرد در فنجانی که هیچکس برنمیدارد.
326
ولی من دنیا رو میبخشم. بخاطر عشق، بخاطر درختهای سبز، خال روی تن گاو ها، کاغذ های پر از نوشته و ادبیات. و بیشتر از همه، بخاطر اینکه شامل تو میشد.
