blabla
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
164
Подписчики
-224 часа
-77 дней
-2530 дней
Архив постов
164
Repost from جایی برای ما🌱
سوالی که همه میپرسن و اینکه خیلی هم دارید با مرکز انتقال خون زاهدان تماس میگیرید و میپرسید عزیزانم شما از هر نقطه از ایران که خون بدین در بانک خون کشور ذخیره میشه و ارسال میشه به مراکزی که نیاز دارن اصلا نگران این موضوع نباشید ! و در شرایط جنگی به طور کلی باید سعی بشه بانک خون هیچ کمبودی نداشته باشه در هیچ نقطه ای برای نیاز های احتمالی !
امیدوارم کار بزرگی که دارید انجام میدید باعث نجات جان عزیزانمون بشه !
بسیار انتقال خون زاهدان شلوغ شده ممنونم ازتون این استان به طور کلی به دلیل تعداد بالای ابتلا به تالاسمی ماژور و بیماری های خونی همیشه با کمبود فراورده خونی روبه رو بوده در این شرایط این نیاز چندین برابر شده !
دست بوستون هستم که زحمت میکشید و انتشار میدین ❤️🌱
164
Repost from اَبوالقِربه 🌙¹³³
و باز هم...
مادرانی که چشم به در دوختهاند،
شاید صدای قدمهای فرزندشان را بشنوند...
اما سهمشان فقط انتظار است،
اشک است و داغی که پایان ندارد. 💔
164
Repost from N/a
یکی از ترسناکترین و بنظرم تلخترین کانسپتهای زندگی، غریبه شدن آدمیه که یه دورانی هر روز باهاش حرف میزدی.
164
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
وقتی همیشه میگی «خودم حلش میکنم»، کمکم اطرافیانت هم باور میکنن که هیچ نیازی نداری. گاهی قوی بودن، باعث میشه کمتر دیده بشی. اگه همیشه نقش آدمِ قوی رو بازی کنی، کسی دیگه خستگی و کم آوردنت رو جدی نمیگیره.
164
Repost from Zahra's legal world🌱⚖️
تو هیچوقت توسط کسی که از تو موفقتره ، توهین یا تحقیر یا تکذیب یا انتقاد نمیشی
کسی این کارارو میکنه که از تو پایینتره!
@zahra2001ah
164
و ایمان آوردم اگه کسی ناراحتت کرد یه جایی یکی خیلی بد ناراحتش میکنه و به این میگن چوب خدا صدا ندارد😂
164
مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که میخواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
👤امیرحسین خوش حال
164
Repost from Independent☔️
بدبختی آدمیزاد از اونجایی استارت میخوره که تصمیم میگیره به جای حل مسئله، تحمل کنه.
میبینه با شوهرش نمیسازه، تصمیم میگیره به جای مشاوره و کمک گرفتن یا تموم کردن اون زندگی، تحملش کنه. بعد میبینه سرکارش هم رییسش آزارش میده، با خودش میگه من دارم ۲۴ ساعته شوهر ازارگرم رو تحمل میکنم این که همش ۸ ساعت در روزه، به جای استعفا اینم تحمل میکنه، میره خونه میبینه پایهی گاز لق میزنه میگه مگه چقدر کار دارم باهاش؟ هزینهی اضافه نتراشم. لق زدن اونم تحمل میکنه. دندونش خراب شده ولی اونقدر به خاطر کار و زندگی مشترکش فرسوده شده که پی درمانش نمیره، اونم تحمل میکنه. شبیه بیحسی نخاعیه. اول یه مسئلهی کوچیک تو زندگیت رو تحمل میکنی و بعد یهو میبینی بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشه تا اینکه تمام تنت سِر میشه.
از دور که نگاه میکنی آدمی رو میبینی که تا گردن توی مردابه و فقط سرش رو بالا نگه داشته که خفه نشه.
164
Repost from مُزَّمِّل🎀
قبلاً کافی بود اراده کنم تا بنویسم . قبلترها هر رنگ و بو و ماجرایی بهانهی نوشتنم میشد ؛ اما حالا اینطور نیست . ذهنم شبیه به زن سن و سال داری شده که با هربار بلند شدن صدای جیغ استخوانهاش هم بلند میشود . هربار که بیشتر برای نوشتن تقلا میکنم ، بیشتر از قبل تلاشهایم نتیجه ندارد و این برای من اتفاق بسیار ناخوشایندیست ..
