ru
Feedback
a piece of your cake.

a piece of your cake.

Открыть в Telegram

🫖@herladyofcameliasBot /t.me/HidenChat_Bot?start=6375112375 'nothing just tea addiction [مرا به خانه‌ام ببر اگرچه خانه، خانه نیست]

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
231
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-230 дней
Архив постов
18 and Squad of the Year_
+9
18 and Squad of the Year_

چرا اونقدری که گفتید هیجان‌انگیز نبود؟

ما بیشتر تورا دوست داریم.

دوستانم را بسیار دوست دارم.

سن قانونی core

photo content

به شادی بزن طرحِ تازه‌ای رقم.

ویدیوهایی که این روزها با عنوان «تولد امسالم» می‌بینم، شمع‌هایی که روی دست روشن می‌شوند و بعد، جای تصویر تولد، تصویر جاویدنامان می‌آید، من را به تولد خودم برمی‌گردانند؛ به تولدی که از همان ابتدا، چیزی از جنس سوگ با خودش داشت. تولد من در سال ۱۴۰۱، با یک جنایت هم‌زمان شد؛ جنایتی علیه ماهیتم: «زن». صبح ۲۶ شهریور، پیش از آنکه روز با پیام‌های تبریک شروع شود، با امتدادِ چند تیتر شروع شد: تأیید درگذشت مهسا امینی، کشته‌شدن او در بازداشت جمهوری اسلامی و فضای امنیتی بیمارستان کسری. برای خیلی‌ها یک خبر بود؛ برای من، تاریخی که از آن به بعد، تولدم را هم با خودش حمل کرد. مهسا فقط نام زنی نیست که کشته شد. نامِ لحظه‌ای‌ست که فهمیدم زن بودن، در این سرزمین، می‌تواند خودش یک موقعیت سیاسی باشد. جمهوری اسلامی پیش از آنکه زندگی مهسا را بگیرد، سال‌ها تلاش کرده بود اختیار بدن زن را از خودِ زن بگیرد. بدن زن را به موضوع قانون، اجبار و نظارت تبدیل کرده بود؛ انگار زن بودن، حقی نیست که از خودت شروع شود، بلکه موقعیتی‌ست که قدرت باید برایت تعریفش کند. مرگ مهسا، این رابطه‌ی قدرت را عریان کرد: مسئله فقط این نبود که با یک زن چه کرده بودند. مسئله این بود که حکومت برای یک زن چه میزان حقِ انتخاب، چه میزان حقِ زندگی و در نهایت، چه میزان حقِ بودن قائل بود. مرگ او در مرز یک پرونده‌ی فردی نماند. بعضی مرگ‌ها فقط پایان یک زندگی نیستند؛ شکافی‌اند که از میانشان، چیز دیگری به دنیا می‌آید. مرگی که علتش قتل باشد، در این سرزمین، گاهی تولد است. و مرگ مهسا تولدِ «زن، زندگی، آزادی» بود. من از آن روز تا امروز، از این سه حق همچنان فقط زن بودن را دارم و جمهوری اسلامی حتی همین را هم به رسمیت نمی‌شناسد. اما از همان روز دیگر نتوانستم این سه کلمه را از هم جدا کنم. «زن» نقطه‌ی آغاز بود، «زندگی» پاسخی بود به حکومتی که حقِ تعیین چگونگی زیستن را برای خودش محفوظ می‌داند و «آزادی» نامِ حقی بود که اگر وجود داشت، مهساهم بود. سال‌های بعد، با زخم‌های تازه و نام‌های تازه آمدند. مادرانی دیگر داغدار شدند و هر بار، کسانی خواستند رنجی را در برابر رنجی دیگر بگذاردند. انگار حافظه ظرفیت محدودی دارد و برای جا دادن نامی تازه، باید نامی قدیمی را بیرون کرد. اما حافظه این‌طور کار نمی‌کند. هیچ خون تازه‌ای، خونِ پیش از خود را بی‌معنا نمی‌کند. هیچ جنایتی، جنایتِ پیشین را از تاریخ پاک نمی‌کند. ما از شهریور ۱۴۰۱ عبور نکرده‌ایم، همان‌طور که از زخم‌های پیش از آن عبور نکرده بودیم و از زخم‌های پس از آن هم عبور نخواهیم کرد. حافظه، مسابقه‌ی رنج‌ها نیست. اصرار بر به یاد آوردن، فقط یک واکنش احساسی نیست؛ یک موضع سیاسی است. حکومت‌ها تاریخ را فقط با گلوله و زندان کنترل نمی‌کنند؛ با روایت کردن، حذف کردن و تحریف کردن هم کنترلش می‌کنند. وقتی نام قربانیان را به خاطر می‌سپاریم، فقط برای مرده‌ها سوگواری نمی‌کنیم؛ داریم از حقِ خودمان برای روایت گذشته دفاع می‌کنیم. «زن، زندگی، آزادی» هیچ‌وقت فقط نام یک خیزش یا مجموعه‌ای از شعارها نبود. سه کلمه بود که بعد از مهسا، معنای عینی‌تری پیدا کردند؛ سه کلمه درباره‌ی حقِ ساده‌ی انسان برای اینکه بدنش، زندگی‌اش و آینده‌اش متعلق به خودش باشد. شاید روزی بسیاری از باورهایم را از نو تعریف کنم. آدم‌ها تغییر می‌کنند، جهان‌بینی‌ها تغییر می‌کنند، حتی چیزهایی که زمانی بدیهی به نظر می‌رسند ممکن است روزی دوباره سنجیده شوند. اما بعید می‌دانم روزی برسد که از این سه فاصله بگیرم. و نمی‌دانم عمرم به آزادی قد می‌دهد یا نه. هیچ‌کس چنین وعده‌ای به نسل من نداده است. اما تا ابد، اگر از من بپرسند زادروزم را با چه چیزی به خاطر می‌آورم، خواهم گفت با روزی که فهمیدم بعضی تولدها از دلِ عزاداری بیرون می‌آیند. با نام زنی که قرار بود فقط زندگی خودش را بکند و به دست حکومتی که حقِ تصمیم‌گیری درباره‌ی بدن و زندگی زنان را برای خود بدیهی می‌دانست، کشته شد. و با سه کلمه‌ای که هرچه بیشتر کوشیدند خاموششان کنند، بیشتر از یک شعار فاصله گرفتند و به یک افق بدل شدند. شعارها تاریخ مصرف دارند؛ افق‌ها نه. این شمع‌ها را که می‌بینم، به جای یک تولد، به یک فقدان فکر می‌کنم؛ به اینکه مهسا فرصت نکرد شمع تولد بیست‌وسه‌سالگی‌اش را فوت کند، اما نامش هنوز در تولدهای من تکرار می‌شود. زن، زندگی، آزادی برای همیشه.

photo content
+1

من پلنم اتش زدن خودم ب-

بیا باهم اتیش بزنیمشون

من بود-

۲۹ ساعت وقت دارید تا کادوی تولد برام بنزین بگیرید

نمی‌دونم به کی گفتم اگر نمرات نهاییم اوکی نشه خودم رو جلوی در سنجش آتش می‌زنم، اما خب.
نمی‌دونم به کی گفتم اگر نمرات نهاییم اوکی نشه خودم رو جلوی در سنجش آتش می‌زنم، اما خب.

سلام، من کم و بیش زنده هستم.

"به خاک سرخ ایران قسم" آزادی! به پای عهد با تو می‌مانم... آهنگساز: ادیب قربانی #جمعی_از_دانشجویان_موسیقی فروردین ۱۴۰۲ برای بیشتر‌شنیده‌شدن اثر ما را در انتشار آن همراهی‌کنید. آدرس اینستاگرام و توئیتر ما (روی نوشته آبی کلیک کنید) @Music_Students

Love Story.mp34.10 MB

Repost from N/a
تغییر گریه به خنده در عرض ۱۰ دقیقه با وانیا :

the gray manمرد خاکستری - He and his friends.flac35.36 MB

1|6 - Fairies - Soheil Nafisi (320).mp313.85 MB