·:*♱ 𝔐𝔞𝔩𝔢𝔫𝔱𝔥𝔞
Открыть в Telegram
228
Подписчики
Нет данных24 часа
+187 дней
+1830 день
Архив постов
🖤🥀...جنگ شد... و تا شب دوزخ قبول نکردم آن چیزی که آخرین آرزویم بود که به چشم بینم به سویی مینگرم، نوری سرخ میبینم به سویی دیگر مینگرم، دریایی از اشک خون میبینم چشمانم را به جهان میبندم، گریه و داد دلخراش میشنوم سر به بالشت که میگذارم، مرگ بر آغوشم تکیه میکند آوایی از صلح میخواند و این زندگانیاست که با صدای انفجار مرا از خواب عمیقام بیدار میکند چه کنم با این چشمان خیس و بی جان؟ جز آنکه به تماشای نمایشی از دل داغ هموطنانم بنشینم؟ چه کنم با این چشمان باز و ترسیده؟ جز آنکه به وقت دیدن ستاره دنباله دار، بترسم چقدر دور است، زمانی که به آرزوی دیدن ستاره دنباله دار مینشستم حال دارماش، اما نه به آن منظوری که چشمان دخترک کوچک به نرمی بدرخشد بلکه با ترسی که فقط یکبار تجربهاش میکند و بعد از آن، رها میشود مثل همان ستاره، به پرواز در میآید و به مقصدی نامعلوم میرود تا بر درد دلی دیگر، فرود آید و اشک داغ و تازهای را از چشمانمان جاری کند #notetz
