بیجواب!
Открыть в Telegram
354
Подписчики
-1424 часа
+377 дней
+15230 дней
Архив постов
354
چه شب سراسر ناآرامی را گذراندم؛ آدم، فقط آخرهای شب، یعنی دو ساعت انتهایی را با تقلّا و پیچ و تاب، خوابی زورکی و از پیش اندیشیده را برای خودش دست و پا کند، که نه رؤیاهایش رؤیای واقعی است و نه حتّی خوابش به خواب طبیعی میماند.
نامه کافکا به فلیسه
354
گفت: عشق آدم را شجاع میکند، اما تو جسارت یک قدم بیشتر را هم نداشتی. عزیزم، عشق به شجاعت نیاز دارد که تو نداشتی.
354
بگذار کسی نداند؛ که چگونه به جای نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شدهام؛ بگذار هیچ کس نداند، هیچ کس.!
احمد شاملو
354
خستگیام چون پرندهای در خواب است
من اما چون شاخهای، چیزی نخواهم گفت
تا خوابش را آشفته نکنم.
354
موضوع درخواست شده: خودخواهگاهی به من میگویند خودخواه. شاید حق با آنهاست. من یاد گرفتهام به جای راضیکردنِ همه، خودم را فراموش نکنم. این خودخواهی، از جنسِ خودِ نجات است؛ نه از غرور، از خستگی. آدمی که بارها خودش را فدای دیگران کرده، بالاخره روزی تصمیم میگیرد خودش را هم نجات دهد و آن روز، دیگر برای دیگران مهربان به نظر نمیرسد. من خودخواه شدم از بس خواستم و دیده نشدم، از بس دادم و تهی شدم. حالا دیگر سکوت میکنم و به خودم فکر میکنم. این سکوت را خودخواهی مینامند، اما در حقیقت، بازگشت است؛ بازگشت به درون، به آن بخش فراموششدهای از خودم که هنوز میخواهد زنده بماند. و اگر خودخواهی یعنی انتخابِ خود، من اعتراف میکنم که خودخواهام. چون فهمیدهام هیچکس تا ابد نمیماند، هیچکس تا آخر نمیفهمد. پس باید گاهی، در میانهی همهی صداها، صدایِ خودت را بشنوی؛ نه از سرِ خودبینی، از سرِ بقا. •| مینا 🦇
354
موضوع درخواست شده: ذوق قلب کوچکمذوقِ قلبِ کوچکم، چیز بزرگی نیست. از یک نگاه، از نوری که از لایِ پرده میتابد، از صدای ورق خوردنِ کتابی که دوستش دارم، میجوشد. شادیام همیشه همینقدر کوچک بوده، اما شاید همین کوچکیاش نجاتم داده؛ چون هنوز میتوانم از چیزهایی بلرزم که جهان آنها را نمیبیند. گاهی حس میکنم این ذوق، آخرین تکهی کودک درونم است که هنوز زنده مانده، لایِ خاکسترِ روزها. جهان شاید مرا خسته کرده باشد، اما هنوز در جایی از دلم، چیزی میخندد. همانجا که هنوز امید دارد، بیدلیل، بیمنطق، اما زنده. و شاید همین، معنای ادامه دادن باشد: نگه داشتنِ ذوقِ قلبِ کوچکی که در برابر تمامِ رنجها، هنوز توانِ تپیدن دارد. شاید ایمان همین باشد؛ نه باور به خدا یا سرنوشت، بلکه ایمان به ذوقِ کوچکِ خودت، که از درونِ خاموشی، هنوز میگوید: “زندگی کن”. •| مینا 🪿
354
موضوع درخواست شده: جهانم بی تو الف ندارد.جهانم بیتو الف ندارد، نه نقطهای، نه واژهای، نه شروعی. هرچه هست، نیمهکاره میماند، مثل جملهای که در گلو گیر کرده. تو آن آغاز خاموشی بودی که بیصدا همهچیز را معنا میکرد. حالا هر چیز، شکل دارد اما روح ندارد؛ صدا دارد، اما معنا نه. گاهی فکر میکنم عشق، همان حرفِ نخست جهان است. چیزی که از آن همهچیز آغاز میشود، و با رفتنش همهچیز فرو میریزد. بیتو، زبانِ زندگی گنگ میشود، حتی آفتاب بیدلیل طلوع میکند. جهان ادامه دارد، اما نه برای من؛ برای تکرار خودش، بیآنکه کسی درونش باور کند. و با اینحال، هنوز گاهی دلم میخواهد نامت را آهسته بگویم، شاید حروف، از تو یاد بیاورند چگونه زنده شوند. شاید روزی دوباره الفِ تازهای در دلم رویید، نه به جای تو، که از تو. چون هرچیزِ زیبا، اگرچه میرود، ریشهاش در جانِ ما میماند. •| مینا 🐦⬛
354
موضوع درخواست شده: در کنار من بماندر کنار من بمان، نه از سرِ دلسوزی، که از فهم. من از دنیا چیزی جز حضورِ راستین نمیخواهم. کسی که کنارم بماند، حتی وقتی سکوت کردهام، حتی وقتی نمیدانم چگونه باید دوست داشت. ماندن، سادهترین واژه است و دشوارترین عمل. در جهانی که همه میخواهند بروند، ماندن خود نوعی شجاعت است. گاهی فقط بودنِ کسی کافیست تا جهان کمتر تاریک به نظر برسد. نه کلمهای، نه قولی، فقط گرمایی انسانی که در کنارت نفس میکشد و یادآورت میشود که هنوز میتوان زنده ماند. ما انسانها شاید برای همین آفریده شدهایم: تا کنارِ هم تاب بیاوریم، نه اینکه یکدیگر را نجات دهیم. در کنار من بمان؛ نه برای همیشه، که هیچ چیز جاودان نیست، بلکه برای همین لحظه. برای اکنون، که دل هنوز میتپد، و سکوت هنوز معنا دارد. ماندن، گاهی خودِ عشق است؛ بیوعده، بیفریاد، بینقش. فقط حضوری خاموش، اما حقیقی. •| مینا 🐦⬛
