ru
Feedback
تاریخ ندیمه

تاریخ ندیمه

Открыть в Telegram

تاریخ ندیمه کنایه از محدودیت زنان در طول تاریخ است زنانی که همیشه سایه کم رنگی از قدرت بودن ولی بدون حضور آن ها شاید تاریخ امروز ما بی رحمانه تر بود 💌: http://t.me/HidenChat_Bot?start=456154420

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
214
Подписчики
+124 часа
+17 дней
+130 день
Архив постов
⊹ خرم با زیرکی، با صدراعظمِ جدید (رستم) که با دخترش ازدواج کرده بود، متحد شد. رستم هم به جای وفاداری، شروع کرد به پچ‌پچ کردن
+1
⊹ خرم با زیرکی، با صدراعظمِ جدید (رستم) که با دخترش ازدواج کرده بود، متحد شد. رستم هم به جای وفاداری، شروع کرد به پچ‌پچ کردن و بدگویی از مصطفی برای سلطان! او به سلیمان گفت: "مصطفی داره نقشه می‌کشه که تو رو سرنگون کنه!" ⊹ مصطفی وقتی این اتهاماتِ دروغین رو شنید، وحشت کرد و خودش رو به اردوگاهِ پدرش رسوند تا از خودش دفاع کنه. اما هیچ فرصتی پیدا نکرد! او درست وقتی وارد چادرِ سلیمان شد، در حالی که خودِ سلیمان داشت تماشا می‌کرد، خدمتکارها اونقدر مصطفی رو زدند تا جون داد! ⊹ قتلِ این شاهزاده‌ی محبوب، لرزه به اندامِ کلِ امپراتوری و حتی خودِ سلیمان انداخت. مردم هم خرم رو به خاطر این جنایتِ بی‌رحمانه، تا ابد سرزنش کردند @nadimeh_history

— سرنوشت تلخ یک شاهزاده 🐍 ⊹ اما نقشه‌ی اصلی خرم تازه اینجا شروع می‌شد: رسیدنِ پسرهاش به قدرت! بزرگ‌ترین پسرِ سلیمان، «مصطفی»
+1
سرنوشت تلخ یک شاهزاده 🐍 ⊹ اما نقشه‌ی اصلی خرم تازه اینجا شروع می‌شد: رسیدنِ پسرهاش به قدرت! بزرگ‌ترین پسرِ سلیمان، «مصطفی»، فرزندِ رقیبِ قدیمیِ خرم (ماهیروان) بود. مصطفی یک قهرمانِ محبوب و جنگجویِ بی‌نقص بود که همه عاشقش بودن؛ دقیقاً برعکسِ پسرای خرم. خطرِ مصطفی از جایی شروع می‌شد که ارتش و «ابراهیم پاشا» (صدراعظم و دوستِ صمیمی سلیمان) از او حمایت می‌کردن. ⊹ ابراهیم پاشا قدرتِ خیلی زیادی داشت، اما برداشتنِ یک مهره‌ی اشتباه، باعث شد خرم بیشترین بهره رو از این موقعیت ببره. او با بدبین کردنِ سلطان سلیمان، حکم مرگِ ابراهیم پاشا رو گرفت و تونست یکی از سخت‌ترین مهره‌ها رو از میدان به در کنه. حالا فقط یک غولِ مرحله آخر باقی مونده بود ⊹ طبق نوشته‌های تاریخی، مصطفی تنها شاهزاده‌ای بود که بین بقیه لایق بود. سلیمان برای فتحِ سرزمین‌های جدید، از پایتخت دور بود و شاهد بزرگ شدنِ پسرانش نبود؛ او فقط تحت تأثیر نامه‌های نگران‌کننده‌ی خرم قرار داشت. خرم می‌دونست اگه مصطفی پادشاه بشه، یعنی مرگِ حتمی برای تمامِ پسرای اون! @nadimeh_history

— داستان از اینجا دیگه از حالت رمانتیک خارج میشه و تبدیل میشه به یک «درامِ سیاسیِ »! ⚔️🎬 ⊹ خرم سلطان دیگه فقط یک زنِ محبوب ن
+1
داستان از اینجا دیگه از حالت رمانتیک خارج میشه و تبدیل میشه به یک «درامِ سیاسیِ »! ⚔️🎬 ⊹ خرم سلطان دیگه فقط یک زنِ محبوب نبود؛ او حالا تبدیل شده بود به یک «قدرتِ سیاسی» که می‌تونست سرنوشتِ کشورها رو تغییر بده. خرم با ازدواجش، تمام قوانینِ قدیمی رو شکست. او از حرم خارج شد و به اقامتگاه بزرگِ کنارِ دربار رفت؛ جایی که قبلاً هیچ زنی حق نداشت سکونت داشته باشه! اون با سیاست خودش، روابطِ دیپلماتیک زیادی برقرار کرد و حتی تونست بین امپراتوری عثمانی و پادشاهی لهستان (زادگاه خودش) صلح برقرار کنه. اروپایی‌ها او رو با نام «روکسلانا» می‌شناختند؛ زنی که از دوردست‌ها، نقشه‌ی بازی رو عوض می‌کرد. ‌⊹ در حالی که سلیمان مشغول فتحِ سرزمین‌ها بود، خرم هم مشغول ساختنِ کلی مسجد، مدرسه، بیمارستان و آشپزخانه‌ی عمومی برای فقرا بود. او می‌خواست مطمئن بشه مردم همیشه عاشقش می‌مونن تا شاید، فقط شاید، از اون همه انتقاد و بی‌محبوب بودنش کم بشه. @nadimeh_history

— چرا سلیمان عاشقِ خرم شد؟📚 ❤️‍🔥 ⊹ معمولاً سلطان‌ها بعد از چند شب از یک کنیز خسته می‌شدند و سراغ بعدی می‌رفتند، اما سلیمان
چرا سلیمان عاشقِ خرم شد؟📚 ❤️‍🔥 ⊹ معمولاً سلطان‌ها بعد از چند شب از یک کنیز خسته می‌شدند و سراغ بعدی می‌رفتند، اما سلیمان اصلاً راجب خرم اینطوری نبود! او شیفته‌ی خرم شده بود. چرا؟ چون خرم فقط یک چهره‌ی زیبا و موهای قرمزِ خاص نبود؛ او یک شخصیتِ فوق‌العاده شاد، باهوش و عاشقِ شعر بود مانند سلیمان.پس این دو به جز مسئال هم خوابی صحبت های زیادی با هم داشتند و سلیمان انگار جادو شده بود! خرم با ذکاوتش تونست قلبِ مردِ قدرتمندترین امپراتوری رو تسخیر کنه. — حسادت حرم‌سرا! ⚔️ ⊹ البته، این محبوبیتِ ناگهانی، حسادتِ بقیه رو هم بیدار کرد. مخصوصاً «ماهیروان»؛ کنیزِ قدیمیِ سلطان که مادرِ بزرگ‌ترین پسرِ او بود. ماهیروان از شدتِ کینه، به خرم گفت گوشت آلوده و حتی صورتش رو خراشید! اما خرم، این ضربه رو به نفع خودش تبدیل کرد! اون با زیرکی، وقتی سلیمان اون رو احضار کرد با شرم در خواست پس زد ولی با احضار دوم با زخم‌های روی صورتش نزد سلیمان رفت و با شرم ،گریه تعریف از مظلومیتش، دلِ سلطان رو بیشتر به دست آورد و ماهیروان رو از چشمِ او انداخت. این اولین پیروزیِ بزرگِ خرم در جنگِ قدرت بود. @nadimeh_history

— مراسمِ پاکسازی🧼💎 ⊹ روال کار بعد از انتخاب، خرم به حمامِ سلطنتی برده می‌شد. اما این یک حمام معمولی نبود! پوست و صورتش با د
+1
مراسمِ پاکسازی🧼💎 ⊹ روال کار بعد از انتخاب، خرم به حمامِ سلطنتی برده می‌شد. اما این یک حمام معمولی نبود! پوست و صورتش با درمان‌های خاص آرایش می‌شد، دست‌ها و شکمش با حنا رنگ می‌شد و حتی برای از بین بردن تمام موهای بدنش، از خمیری و پوست صدف استفاده می‌کردند که حاوی «آرسنیک» (یک ماده سمی!) بود! بعد از این پاکسازیِ سخت، زنانِ بزرگ‌تر حرم، اون رو با زیباترین لباس‌ها و جواهرات می‌آراستند و نکاتِ «چطور سلطان رو خوشحال نگه داری» رو بهش یاد می‌دادند. ‌وقتی خرم وارد اتاق سلطان می‌شد، باید در برابرش تعظیم می‌کرد و با نهایتِ وقار به سمت تخت می‌خزید، در حالی که صدای موسیقی از بیرونِ اتاق قطع نمی‌شد. @nadimeh_history

— روکسلانا یا خرم سلطان🌱 ⊹ خب، بریم سراغ اولین و بزرگ‌ترین مهره‌ی این بازی «خرم سلطان» — روکسلانا از کجا اومده بود؟💸 ⊹ احتم
+1
روکسلانا یا خرم سلطان🌱 ⊹ خب، بریم سراغ اولین و بزرگ‌ترین مهره‌ی این بازی «خرم سلطان» — روکسلانا از کجا اومده بود؟💸 ⊹ احتمالاً اسمِ اصلیش «آناستازیا» یا «الکساندرا» بوده. اون دخترِ یک کشیش در سرزمین «روثنیا» (که اون زمان بخشی از لهستان بود و الان اوکراینه) بود. زندگیِ آرومش با یک حمله ناگهانی به روستاش به هم ریخت؛ وقتی که تاتارهای کریمه اومدن و اون رو به اسارت بردن. ⊹ اول اون رو به بازارهای برده فروشی بردند، اما برده‌فروش‌ها وقتی دیدن این دختر چقدر زیبا و جذابه ، با خودشون گفتن: "ای بابا! اگه این رو به بازارهای معمولی بفروشیم، پول زیادی گیرمون نمی‌آد؛ بهتره ببریمش پایتخت (قسطنطنیه) تا بتونیم کلی پول بابتش از خریدارها بگیریم!"و همین شد که سرنوشتش تغییر کرد. — ورود به دنیای ممنوعه: حرم‌سرا!🏰🗝️ ⊹ اون در قسطنطنیه، اول به عنوان خدمتکار در خونه‌ی نوه‌ی سلطان شروع به کار کرد و اونجا بود که اسم زیبای فارسیِ «خرم»رو روش گذاشتن. تقریباً ۱۵سالش بود که «حافصه سلطان» اون رو به عنوان هدیه برای پسرش، یعنی همون سلیمان (که تازه سلطان شده بود)، خرید. و اینجاست که خرم وارد دنیایِ عجیب و مرموزِ «حرم‌سرا» شد. @nadimeh_history

— واقعیت‌های تلخ و سیاستِ خونین 🌚 ⊹ حالا بریم سراغ بخشِ جنجالی ماجرا. هدف اصلیِ وجودِ این حرم، تولیدِ وارث (جانشین) برای سلط
واقعیت‌های تلخ و سیاستِ خونین 🌚 ⊹ حالا بریم سراغ بخشِ جنجالی ماجرا. هدف اصلیِ وجودِ این حرم، تولیدِ وارث (جانشین) برای سلطان بود. سلطان‌ها نمی‌خواستن با زن‌های معمولی یا پرنسس‌های خارجی ازدواج کنن تا خونشون با بقیه مخلوط نشه و مقامِ خدای‌گونه‌شون حفظ بشه؛ پس از سراسر دنیا (روسیه، یونان، آفریقا و...) کنیز می‌آوردند. — انتخابِ ملکه؛ بازیِ هوش و زیبایی!👸 ⊹ برخلاف فیلم‌های ترکی که فکر می‌کنید سلطان یه دستمال سمت فرد مورد نظرش می‌اندازه و قراره اون شب مشخص می‌شه، واقعیت اصلاً اینجوری نبود! انتخابِ همسرِ سلطان، بر عهده‌ی «مادرِ سلطان» بود (که خودش ملکه و قدرتمندترین زنِ حرم بود). ⊹ مادرِ سلطان فقط دنبال زیبایی نبود؛ اون دنبال «هوش» می‌گشت. چون اون زن قرار بود در آینده، مشاورِ اصلیِ سلطان و مادرِ وارثِ آینده باشه. مادرِ سلطان، دخترها رو زیر نظر می‌گرفت و تعدادی رو لایق می‌دید، به استخر سلطنتی می‌فرستاد تا مراحل انتخاب نهایی توسط سلطان انجام بشه. @nadimeh_history

— زندگی پشتِ پنجره‌های بسته 📚 ⊹ زنانِ حرم برخلاف تصورِ خیلی‌ها، فقط برای سرگرمی اونجا نبودن؛ اونا تحصیل‌کرده بودند! کتابخانه
زندگی پشتِ پنجره‌های بسته 📚 ⊹ زنانِ حرم برخلاف تصورِ خیلی‌ها، فقط برای سرگرمی اونجا نبودن؛ اونا تحصیل‌کرده بودند! کتابخانه‌های بزرگی داشتن و هنر‌هایی مثل رقص، آواز و دوخت‌ودوز رو به بهترین شکل یاد می‌گرفتند. اما می‌دونید مشکل کجا بود؟ اونا از دنیای بیرون کاملاً جدا بودن. وقتی از پشت پنجره‌ها به دریا نگاه می‌کردن، نمی‌دیدن که بیرون از اون دیوارها، مردم با فقر و گرسنگی دست‌وپنجه نرم می‌کنن.حتی ثبتِ خاطرات یا حرف زدن درباره احساساتشون هم ممنوع بود! برای همین، ما امروز اطلاعاتِ خیلی کمی داریم که واقعاً اون‌ها چه حسی داشتند. @nadimeh_history

— حرم‌سرا؛ قفسِ طلایی یا بهشتِ ساخته شده؟ ⛓️ ⊹ قبل از رسیدن به ماجرای اصلی بد نیست یه تصور کلی از داخل حرمسرا عثمانی داشته با
حرم‌سرا؛ قفسِ طلایی یا بهشتِ ساخته شده؟ ⛓️ ⊹ قبل از رسیدن به ماجرای اصلی بد نیست یه تصور کلی از داخل حرمسرا عثمانی داشته باشیم.باید بگم «حرم‌سرا» فقط یک جای ساده نبود؛ اونجا مثل یک «مکان ممنوعه» بود که پر از کنیزها و خدمتکارها بود، اما در عین حال، خونه‌ی مادر، عمه‌ها، خواهرها و حتی پسرانِ سلطان هم بود (تا وقتی ۱۲ سالشون می‌شد). یک دنیای پر از رمز و راز، سیاست و البته... مبارزات پنهانی! ⊹تصور کنید وارد یک بنای فوق‌العاده بشید که با کاشی‌های سبز، آبی و طلایی تزئین شده. جایی که بوی عطر و بخور میده و صدای موسیقی و آواز از گوشه و کنارش میاد. اینجا «مسکن خوشبختی» نامیده می‌شد؛ چون از نظر رفاه و تجمل، هیچ چیزی کم نداشت. زنان در اونجا روی فرش‌های ابریشمی استراحت می‌کردن، در استخرهای باشکوه شنا می‌کردن و بهترین غذاها و لباس‌ها براشون فراهم بود.اما یه نکته خیلی مهم وجود داره... این بهشت، فقط یک ورودیِ مخفی داشت و هیچ راه فراری ازش نبود. این یک «قفسِ طلایی» بود. @nadimeh_history

— تا حالا فکر کردید توی تاریخ، زن‌های قدرتمند چطوری میان سر کار؟ ♟🍀 بیشتر اوقات، ملکه ها رو فقط برای کارهای محدودی می‌خواستن
تا حالا فکر کردید توی تاریخ، زن‌های قدرتمند چطوری میان سر کار؟ ♟🍀 بیشتر اوقات، ملکه ها رو فقط برای کارهای محدودی می‌خواستن: یا تولید نسل برای ادامه سلسله، یا تبدیل شدن به ابزاری برای وصلت‌های سیاسی. یعنی نقش‌شون خیلی محدود به حاشیه بود. اما خب، نبوغ و جاه‌طلبیِ زن‌ها هیچ‌وقت اجازه نداد که توی این چارچوب‌های تنگ زندانی بشن. ⊹ توی امپراتوری عثمانی هم داستان از همین‌جا شروع می‌شه. جایی که سلطان‌ها با صدها کنیز زندگی می‌کردند تا نسل‌شون ادامه پیدا کنه. اما یه اتفاقِ تاریخی افتاد! یه گروه از همین زنان، سیستم رو از درون متحول کردن و قدرت رو به دست گرفتن. این دورانِ ۱۳۰ساله رو به عنوان «دوران سلطنت زنان» می‌شناسیم.بریم با شروع کننده این دوران آشنا بشیم @nadimeh_history

— درخت کریسمس و ملکه شارلوت 🎄 ⊹ مهمونی‌ دیگه که شارلوت که تأثیر بزرگی روی فرهنگ بریتانیا گذاشت، یه جشن کریسمس بود که سال ۱۸۰
+1
درخت کریسمس و ملکه شارلوت 🎄 ⊹ مهمونی‌ دیگه که شارلوت که تأثیر بزرگی روی فرهنگ بریتانیا گذاشت، یه جشن کریسمس بود که سال ۱۸۰۰ ترتیب داد.اون همه بچه‌های ویندزور رو به «لژ ملکه» دعوت کرد و بچه‌ها وقتی دیدند وسط اتاق پذیرایی یه درخت سرسبز و تزئین شده ست، هیجان زده شدن این اولین درخت کریسمس انگلیسی بود!حالا این درخت کریسمس از کجا اومده بود؟ اصلش یه رسم قدیمی آلمانی قبل از مسیحیت بوده. شارلوت که خودش آلمانی بود، این رسم قشنگ رو سال‌ها بود که تو خونه خودش با بچه‌هاش اجرا می‌کرد. هر کریسمس یه شاخه بزرگ برمی‌داشت، ندیمه‌هاش کمکش می‌کردند تزئینش کنند و بعد همه درباری‌ها دورش جمع می‌شدند سرود بخونند و کادو بدهند. ⊹ اما سال ۱۸۰۰ دیگه سنگ تموم گذاشت! یکی از مهمون‌ها صحنه رو این‌طور توصیف کرده: «از شاخه‌های درخت شیرینی‌های خشک، بادام و کشمش توی کاغذ، میوه و اسباب‌بازی آویخته بودن، به‌خوبی چیده شده با شمع‌های کوچک مومی روشن. بعد از اینکه همه دور درخت گشتند و تحسینش کردند، هر بچه‌ای سهمی از شیرینی و اسباب‌بازی گرفت.» درخت کریسمس تو بریتانیا حسابی باب شد و رسم همیشگی شد @nadimeh_history

کاش یکی بیاد جای من همه پست ها رو آپلود کنه اینجا

— پایان راه ⊹ سال ۱۵۱۹، سالِ سرنوشت‌ساز بود. لوکراتزیا دهمین فرزندش را به دنیا آورد، اما این بار خبر خوشی نبود. نوزاد بیمار ب
+1
پایان راه ⊹ سال ۱۵۱۹، سالِ سرنوشت‌ساز بود. لوکراتزیا دهمین فرزندش را به دنیا آورد، اما این بار خبر خوشی نبود. نوزاد بیمار بود و تنها چند ساعت بعد، جان داد. 🥀 ⊹ این اتفاق، ضربه‌ی نهایی بود. لوکراتزیا که بر اثر زایمان بسیار ضعیف شده بود، ده روز با درد و رنج دست و پنجه نرم کرد تا اینکه در نهایت، تسلیم تبِ زایمان شد. او در ۳۹ سالگی، در اوجِ قدرت و در عین حال در اوجِ آسیب‌پذیری، از دنیا رفت. ⊹ او در صومعه‌ی «کورپوس دومینی» به خاک سپرده شد. افسوس که تمامِ عشقِ آلفونسو، تمامِ احترامِ مردمِ فررا و تمامِ کارهای بزرگی که او انجام داده بود، نتوانست جلوی آن شایعاتِ کثیف و هیجان‌انگیزی را بگیرد که در رم درباره‌اش ساخته بودند و قرن‌ها با آن‌ها سرگرم می‌شدند. @nadimeh_history

— دوشس فررا🧚🏻 ⊹ او با هوش و جذابیتی که داشت، بدون نیاز به استفاده از سم، اختلافات را حل می‌کرد و به عنوان یک مادر، بسیار مه
+1
دوشس فررا🧚🏻 ⊹ او با هوش و جذابیتی که داشت، بدون نیاز به استفاده از سم، اختلافات را حل می‌کرد و به عنوان یک مادر، بسیار مهربان و باوقار شناخته می‌شد. او دیگر آن «زن مسموم‌کننده» شایعه ها نبود، بلکه رهبری مقتدر بود که مردم به او احترام می‌گذاشتند. — ملاقاتی که هرگز نشد... 🖤 ⊹ اما همیشه یک زخمِ باز در قلب لوکراتزیا وجود داشت: پسر بزرگش، رودریگو. اون بالاخره توانست پسرش رو ببیند، اما چه فاجعه‌ای! او فقط زمانی موفق شد رودریگو رو ببیند که پسرش در ۱۲ سالگی از دنیا رفته بود. 😭 لوکراتزیا با تمامِ وجود به ناپل سفر کرد و یک ماه تمام را در سوگواری برای کودکی گذراند که حتی فرصت نکرده بود با مادرش آشنا شود. ⊹ در آنجا، اون آخرین خواهر و برادرش، «جافری» را دید. جافری (,همون پسری که شایعه بود بچه لوکراتزیا هست)و همسرش «سانچا»، با ثروتِ پدری‌شان، یک شهر ساحلی زیبا به نام «اسکوا» را خریدند. جالب است بدانید که جافری، بزرگترین دخترش را هم «لوکراتزیا» نامید و نسل‌های او تا ۲۰۰ سال بر آن شهر حکومت کردند! (البته جافری هم در ۳۴ سالگی به زودی از دنیا رفت). @nadimeh_history

⊹ سقوط یک امپراتوری و مرگ پدر اما در میان تمام این روابط، سایه‌ی سنگین پدرش (پاپ الکساندر) هنوز روی سرش بود. لوکراتزیا با اشت
+1
سقوط یک امپراتوری و مرگ پدر اما در میان تمام این روابط، سایه‌ی سنگین پدرش (پاپ الکساندر) هنوز روی سرش بود. لوکراتزیا با اشتیاق منتظر دیدن پدرش بود، اما خبر ناگهانی آمد: پاپ در ۷۲ سالگی از تب درگذشت. با مرگ پاپ، آن امپراتوریِ پر زرق و برق بورژیاها هم فرو ریخت. — تولد دوباره‌ی لوکراتزیا؛ از ملکه مسموم تا دوشسِ محبوب ⊹ مرگ پاپ الکساندر، یعنی پایانِ دورانِ طلاییِ بورژیاها، اما برای لوکراتزیا، پایانِ زندگی نبود. او بعد از ۷ سال زندگی مشترک، بعد از تجربه‌ی تلخِ یک سقط جنین و یک زایمانِ سخت، بالاخره توانست یک پسرِ سالم و قوی به نام «ارکوله» به دنیا بیاورد. اتفاقاتِ زیادی افتاد؛ از تولد فرزندان جدید گرفته تا مرگِ خویشاوندانِ دردسرسازش، همه چیز باعث شد رابطه‌ی او با همسرش، آلفونسو، تغییر کند. در آن زمان، زن‌ها بیشتر برای «سودِ سیاسی» ازدواج می‌کردند. حالا که لوکراتزیا دیگر آن مهره‌ی سیاسیِ اصلی نبود، آلفونسو می‌توانست به راحتی طلاقش دهد و برود! ولی رابطه‌ی آن‌ها از یک وصلتِ اجباری، به یک دوستیِ گرم و بسیار صمیمی تبدیل شد. @nadimeh_history

— تشنه‌ی محبت؛ وقتی عشق در خانه پیدا نمی‌شود 💌 ⊹ لوکراتزیا در فررا (Ferrara) زندگی می‌کرد، اما قلبش خالی بود. شوهر جدیدش اصل
+1
تشنه‌ی محبت؛ وقتی عشق در خانه پیدا نمی‌شود 💌 ⊹ لوکراتزیا در فررا (Ferrara) زندگی می‌کرد، اما قلبش خالی بود. شوهر جدیدش اصلاً او را در اولویت قرار نمی‌داد و تمام توجهش روی معشوقه‌های خودش بود! خانواده‌اش هم که انگار در دنیای دیگری بودند و او را فراموش کرده بودند. طبیعتی که این‌قدر تشنه‌ی محبت باشد، کجا می‌تواند آرام بگیرد؟ ⊹ او به دنبال گرمای عشق در آغوش‌های دیگر گشت. یک رابطه‌ی پرشور و عاشقانه با برادرِ شوهرش، «فرانچسکو»، شروع کرد؛ آن‌قدر که نامه‌های عاشقانه‌شان، پر از احساس و صراحت، در تاریخ باقی ماند. اون حتی دلِ یک شوالیه فرانسوی مشهور را برد که او را «مروارید روی زمین» صدا می‌کرد! و البته رابطه‌ای عمیق و پدری‌گونه با یک کاردینال شاعر داشت که به او آرامش می‌داد. (جالب است بدانید، قرن‌ها بعد، لرد بایرن عاشق این نامه‌های عاشقانه شد و حتی یک رشته از موهای طلای لوکراتزیا رو دزدید!) @nadimeh_history

⊹ اما آلونزو اصلاً هم مثل شوهر های قبلی‌ لوکراتزیا، ساده‌لوح نبود! او می‌دانست که پیوستن به خاندان بورژیا یعنی بازی با مرگ.پس
+1
⊹ اما آلونزو اصلاً هم مثل شوهر های قبلی‌ لوکراتزیا، ساده‌لوح نبود! او می‌دانست که پیوستن به خاندان بورژیا یعنی بازی با مرگ.پس چه کرد؟ جاسوس فرستاد! او جاسوس‌هایش را به رم فرستاد تا لوکراتزیا زیر نظر بگیرند. و جالب اینجاست که جاسوس‌ها گزارش دادند: "او نه تنها بسیار زیبا و باهوش است، بلکه کاملاً بی‌گناه و معصوم به نظر می‌رسد!" پس آلونزو با یک مهریه سنگین، با این زن ازدواج کرد. ⊹ اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: لوکراتزیا یک پسر داشت (همان رودریگو که از ازدواج قبلی مانده بود). برای اینکه در مقابل خانواده جدیدش، ظاهرِ «باکره و بی‌گناه» خود را حفظ کند، مجبور شد سخت‌ترین تصمیم زندگی‌اش را بگیرد... او باید فرزندش را پشت سر می‌گذاشت. ⊹ اون نوزادش را به «سوه» سپرد؛ زنی که خودش هم از نظر سیاسی در خانواده بورژیا به حاشیه رانده شده بود. سوه، رودریگو را با خود به ناپل برد و اون رو به عنوان فرزند خودش بزرگ کرد. لوکراتزیا تمام عمر نامه‌هایی برای پسرش نوشت، هدیه‌هایی برایش فرستاد و همیشه آرزو داشت اون رو ببیند، اما سرنوشتِ تلخِ سیاست، اجازه نداد او حتی یک بار دیگر چشمان فرزندش را از نزدیک ببیند. @nadimeh_history

— افسانه «زن مسموم‌کننده»! 🧪 💍 ⊹ در آن دوران، همیشه به زن‌ها بدبین بودند و می‌گفتند آن‌ها عامل گناه هستند. همین شد که تمامِ
+1
افسانه «زن مسموم‌کننده»! 🧪 💍 ⊹ در آن دوران، همیشه به زن‌ها بدبین بودند و می‌گفتند آن‌ها عامل گناه هستند. همین شد که تمامِ گناهانی که احتمالاً برادرش (چزاره) انجام می‌داد، گردن لکرشیا افتاد! شایعات مثل آتش در رم پخش شد: "لکرشیا یک قاتل حرفه‌ای است!" می‌گفتند او با ترکیبی از آرسنیک، دشمنانش را از پا درمی‌آورد. داستان‌های بودند که مثلاً می‌گفتند او یک رینگ (انگشتر) جادویی دارد که یا داخلش خالی است و با یک حرکت سریع، سم را در جام رقیب می‌ریزد، یا اینکه انگشترش سوزنی دارد که وقتی کسی را بغل می‌کند، سم را زیر پوستش تزریق می‌کند! تمام رم از زنی می‌ترسیدند که با لبخندی فرشته‌گونه، مرگ را به صورت شما هدیه می‌دهند — ازدواج سوم: معامله‌ای با سیاست و جاسوس! 💍 ⊹ با وجود تمام این شایعات، پاپ الکساندر تسلیم نشد و تصمیم گرفت شوهر سوم را برای دختر ۲۰ ساله‌اش پیدا کند. این بار، او سراغ «آلونزو دئسته» رفت؛ پسری از قدرتمندترین و قدیمی‌ترین خاندان‌های ایتالیا. 🏛️ @nadimeh_history

— وقتی یک زن روی تختِ پاپ نشست! ⊹ یک روز، پاپ الکساندر نتوانست در جلسه مهم شورای واتیکان شرکت کند. و چه کرد؟ به جای خودش، لوک
+1
— وقتی یک زن روی تختِ پاپ نشست! ⊹ یک روز، پاپ الکساندر نتوانست در جلسه مهم شورای واتیکان شرکت کند. و چه کرد؟ به جای خودش، لوکراتزیا رو فرستاد! تصور کنید: یک دختر جوان، بر روی تختِ مقدس پاپ می‌نشیند تا از طرف پدرش حرف بزند. این اتفاق برای مردمِ آن زمان، فراتر از یک شوک بود؛ این یک رسواییِ تمام‌عیار و لذت‌بخش بود! هنرمندان آن زمان هم که از این حواشی سیر نمی‌شدند، شروع کردند به کشیدن نقاشی‌های عجیب از این صحنه؛ صحنه‌هایی که حتی در آن، راهبانی را نشان می‌داد که در برابر شکوه و زیبایی لوکراتزیا سر تعظیم فرود می‌آورند. @nadimeh_history.