ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

Открыть в Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
264
Подписчики
+224 часа
+37 дней
+630 дней
Архив постов
یادم هست. سرم را گذاشته بودم روی میز چوبی و چشمانم را بسته بودم. صدایم زد: یگانه. گمانم خودم بودم. فرقی ندارد چند سال با این نام زندگی کرده‌ای، باز هم وقتی صدایت می‌زنند واکنشی در سرت شکل می‌گیرد که: من؟ بله، تو. یگانه‌ی دیگری آنجا نبود و نیست. اگر یادت نیست، حدوداً هفده هجده سالی می‌شود که با این نام در چنین عرصه‌هایی شرکت می‌کنی. باز مردّد بودم. آرام دستم را بردم بالا. تیر کشید. چیزی نوکِ انگشتِ کوچکم را سرخ کرده بود و به اندازه‌ی دنیا درد می‌کرد. تکه‌ای از چوبِ میز در دستم رفته بود. آقا کوبید روی میز، به خودمان آمدیم. کلاسِ چه بود؟ ریاضی، فیزیک، یا چنین چیزی. چیزهایی که همیشه از آن‌ها می‌ترسیدم. غولی وحشتناک در جنگلی تاریک که اسمش بود: محاسبه. همیشه کابوسم بود، جز سال‌های ابتدایی که فیزیک نداشتیم و ریاضی‌مان هم در حدِ جمعِ سیب‌های علی و احمد بود. آن بار نمی‌دانم چرا... نمی‌دانم چطور... من نترسیدم. نمی‌ترسیدم. اگر هر لحظه صدایم می‌کرد و هرچیزی می‌پرسید، با آن‌که یک کلمه هم نمی‌توانستم بگویم، باز نمی‌ترسیدم. انگار رسیده بودم به ناچاری. انگار می‌گفتم خب، تهش که چی؟ یادم هست. لقمه‌ی ماکارانی می‌خوردم و عاشقِ لحظه‌ی آخرش بودم. در لحظه‌ی سینماتیکِ آخر، پلاستیکِ فریزرش را مچاله می‌کردم در دستم و بطریِ آب خنک را سر می‌کشیدم. عجب احساسی. آب از شُش‌هایم رد می‌شد، از گردنم، از سینه‌ام. نپرسید چطور؛ خودش می‌شد. به معده‌ام که می‌رسید، دیگر تمامِ احساسات و خنکی‌ها از بین می‌رفت. از همان موقع‌‌ها هم دلِ پُری داشتم. پر از التهاب. خنکیِ آب تبخیر می‌شد و می‌رفت هوا. می‌شد آه و وقتی بی‌حوصله بودی، از بدنت هُلش می‌دادی بیرون. من نمی‌ترسیدم. خوب بود که نمی‌ترسیدم، خوب بود که کسی مرا نمی‌شناخت و من کسی را نمی‌شناختم. این بد بود که همه‌ی این احساسات از سرِ سوختن و ساختن به وجود آمده بود. بدنم گفته بود نمی‌توانیم کاری کنیم؟ خب حداقل یک حسی، چیزی برای خودمان ایجاد کنیم کمی سرِمان گرم شود. واقعا هم سرِمان گرم شد و همین شد که آن تکه‌‌چوبِ میز هنوز در انگشتِ کوچکِ دستِ چپِ من هست‌‌. همین. بعضی چیزها را نمی‌شود دور انداخت.

photo content

احتمالاً آرامش از همین جاها می‌آید. شب بخیر

امشب فهمیدم بلد نیستم بنویسم. ساده بود. چهار صفحه نوشتم. یکی درباره‌ی سربازی، یکی درباره‌ی مشتِ علومِ تجربی در دهانم، یکی درباره‌ی کوتاه آمدن و یکی درباره‌ی کلکسیونر. دیدم نه. بعضی وقت‌ها نمی‌شود نوشت. چای آماده نبود. چای هم نمی‌خواست فراهم باشد. تصمیم گرفته بود مقابلِ زندگی بایستد و اجازه ندهد هرکسی دلش می‌خواهد هورتی از وجودش را بالا بکشد و قورت دهد. چه بنویسم؟ سریع‌تر باید لباس‌ها را پوشید، آماده شد و رفت.

فکر می‌کنم دیگه وقتش شده که برگردیم.

que fors aus ne le sot nee. این جمله، با لغاتِ فرانسویِ قدیمی نوشته شده که در کتابِ شاهدخت وِرژی در فرانسه‌ی قرون وسطی قبلاً بیان شده بود، و به این معناست که: هیچ‌کس جز آن دو از آن آگاه نبود/جز آن دو هیچ موجودِ زنده‌ای از آن خبر نداشت. یعنی روی "هیچکس جز آن‌ها" تاکیدِ فراوانی دارد. این جمله، جمله‌ای‌ست که ابتدای متنِ اصلیِ کلکسیونر نوشته‌ی فاولز نیز آمده است و بحمدلله چشمه هم چاپش کرده است. من قبل از اینکه کلکسیونر را شروع کنم، کتاب را باز کردم تا ببینم نثرش، اندازه‌ی فونتش، خودِ فونتش، مدلِ ترجمه‌اش و... چه شکلی‌ست؛ و دیدم هیچ اسم و رسمی از کاراکترها به صورتِ واضح بیان نشده است. اسم‌ها مخفف نوشته می‌شوند. در ابتدای هر دیالوگ نوشته می‌شود ج.ف: یا ی.ف: یعنی اگر نامِ شخصیت جان فاولز است، مخاطب اجازه دارد تا حد و اندازه‌ی ج.ف را مطلع باشد. این است. گویی کلکسیونر واقعا رازِ میانِ دونفر است، رازی که بیان شده است اما باز هم بی‌آنکه همه‌چیز را بگوید.

photo content

نمی‌دانم فردا چطور خواهد بود. کلکسیونر را هنوز می‌خوانم و می‌خوانم و می‌خوانم. نمی‌خواهم این متن، طولانی شود. کتاب‌ها را در آوردم و دستمال کشیدم. یه طبقه از کتابخانه هنوز خالی‌ست. باید آن‌ را هم بچینم. در لیوانی اندازه‌ی یک بشکه هم چای خوردم. نمی‌دانم فردا چطور خواهد بود، همان‌طور که نمی‌دانستم امشب ممکن بود به چنین افتضاحی بدل شود. کاش می‌شد کمی گریه کرد. این چه ماتم‌کده‌ای‌ست که بوی زباله می‌دهد؟ از نوشته‌های احساساتی و روزمره هم در حالِ حاضر خوشم نمی‌آید. فقط کاش فردا کمی ملایم‌تر باشد. نه بهتر. فقط کمی سخت‌تر نباشد. شب بخیر هم لازم نیست.

درباره‌ی این یکی کپشنی ندارم، میگذارم کارِ خودش را بکند.

این لکه را نان‌استاپ هشت دقیقه سابیدم. اول با آب و بعد با اسپریِ تمیزکننده و بعد با این اکساچ‌های ظرف‌شویی که سیم‌های نرمی دا
این لکه را نان‌استاپ هشت دقیقه سابیدم. اول با آب و بعد با اسپریِ تمیزکننده و بعد با این اکساچ‌های ظرف‌شویی که سیم‌های نرمی دارند. کمی مایع برداشتم و ریختم رویَش با این توقع که: جلدِ گالینگور که به این راحتی‌ها خراب نمی‌شود. بعد هم هی دستمال را این‌طرفی و آن‌طرفی کردم و سابیدم و سابیدم. دراز کشیدم روی زمین. یک لیوان چای را با نِی خوردم. نمی‌دانم چرا با نِی. شاید ملاتونین می‌توانست کمک کند اما برنامه این است تا جایی که می‌توان، از قرص‌ها دور بمانیم. حتی چند روزی‌ست فستووِر را هم نمی‌خورم. شاید قرار نیست خوب شوند. چیکارش کنم؟ بکوبم توی سرم؟ که ایده‌ی درستی هم نیست. فرهاد هم بخاطرِ همین فکر‌ها مُرد. گفت اگر این مریضی را دارم لابد باید داشته باشم، چرا بروم در صفِ پیوندِ اعضا؟ و مُرد. ساده. آسان. بدونِ اینکه حتی یک نسخه کنارِ بالشش باشد. لیوانِ دومِ چای را هم ریختم. لکه برای خودِ کتاب بود. عکسِ جلد را سرچ کردم. در تمامِ عکس‌ها هم وجود داشت. لکه‌ها نمی‌روند. همین است. بیرون که رفتی هم یک بسته قرص جوشان برای من بگیر و بیاور. صبح بخیر

کلکسیونر می‌خوانم. تمام که بشود، اینجا درباره‌اش طومار خواهم نوشت. امروز در تیک‌تاک ویدیویی دیدم از مصاحبه‌ی عباس معروفی درباره‌ی سمفونیِ مردگان که در نود و هشت پخش شده بود. از جوان‌هایی می‌گفت که برایش نامه یا ایمیل می‌فرستند که ما هم یک آیدین هستیم. ما هم دل‌مان خواسته بتوانیم و نگذاشته‌اند، و امثالهم. چنان مسائلی همیشه هست و درباره‌اش هم قبل از من گفته‌اند و هم بعد از من خواهند گفت. مسئله‌ی من کشته شدنِ برادرِ هنرمند به دست برادرِ بازاری نیست. مسئله‌ی من این است کسی دوست دارد بچه‌اش بازاری باشد که با خنده می‌گوید همه‌ی بازاری‌ها دزد و کلاهبردار هستند. کسی بچه‌اش را تشویق به دکتر شدن می‌کند که معتقد است دکترها آدم را به کشتن می‌دهند، مفت نمی‌ارزند و اندازه‌ی گاو حالی‌شان نیست. چون آدم‌ها، نزدیک‌ترین‌ها به من، به شما و حتی خودِ من و شما، فکر می‌کنند و می‌کنیم که گوهِ خاصی هستند و هستیم. فکر می‌کنند اگر بقیه فلان‌اند و ما درباره‌شان هر چه دل‌مان بخواهد می‌گوئیم، بدین دلیل است که ما فرق داریم. ما از آن خوب‌های‌شان هستیم. بله. هستیم. از آن عالی‌ها که کسی به گردِ پای‌مان هم نمی‌رسد. تو هم اگر می‌خواهی در این گِل‌جوشان تلف نشوی و از دست نروی، باید یادت بماند چیزی نیستی جز یک آدمِ عادی. شب بخیر

این نسخه برای من به واقعیت نزدیک‌تر است.
این نسخه برای من به واقعیت نزدیک‌تر است.

این هم همان نهایتِ همیشگیِ صحبتِ مسالمت‌آمیز با تو.

photo content

منتظرم خورشید بیاید بالا. در این یک هفته‌ی اخیر تمامِ زورِ خودش را زد تا مجبورم کند بیایم و بگویم اشتباه کردم این پیام را نوشتم. پس بنده با گردنی سوخته و بسته‌ی پمادِ زینکی که کاملاً خالی شده می‌گویم بله، اشتباه کردم. چند روزی می‌شود ننوشته‌ام. نمی‌شد. از سقف آب می‌چکید. من گوشی‌ام را زده بودم شارژ و دفتر هم پیشم نبود. خیره شده بودم به سقف. یک قطره هم چکید روی دماغم. فقط منتظر بودم خورشید بیاید بالا. یک خانم نشسته بود کنارم که بدنش سوراخ سوراخ بود. بچه ها می‌گفتند زالو انداخته و این‌ها جای مکشِ آن موجوداتِ لزج است. آنقدر غلیظ با لحنِ خودش حرف می‌زد که من درست حالی‌ام نشد، اما فهمیدم که از بدنش آب پاشیده بیرون. مانندِ سقف. از همان سوراخ‌ها. اسفنج‌گونه جمع شده بود به خودش و حتی هنوز سراسر تورم بود. شبیهِ شمبلرهای tlou2 که در محیطِ مرطوب زیرِ پوست‌شان آب می‌رود و ورم می‌کنند. آدم چگونه به این حال و روز می‌افتد؟ دلم می‌خواهد جای نمی‌دانم بنویسم نمیدونم. چون واقعا نمیدونم. در حالِ رد شدن از جاده‌ی کنارِ فرودگاه‌ام. برسم، دوش می‌گیرم و بعد کتابخانه را تمیز می‌کنم. وقتی هم که مطمئن شوم خورشید بالا آمده، می‌خوابم. شب و روز بخیر.

هی می‌گویم حالا فهمیدم چرا. و بعد می‌فهمم "فهمیدن" چیزی جز یک خیالِ واهی نبود. حالا فهمیدم چرا.. سوگ از بین نمی‌رود، در شلوغی گم می‌شود. مثلِ دردِ انگشتِ کوچکِ پایت. مثل سگ آزارت می‌دهد و بعد از بین نمی‌رود، چراکه زخمش هنوز باز است. تنها گم می‌شود. تنشی، تلنگری، جرقه‌ای لازم است. برای سوگ، یک قطره باران. برای زخم، یک قطره آبلیمو. پیدا می‌شوند. زیرا قبل‌تر نیز هیچ‌گاه از بین نرفته بودند. بیراه است؟ کاش بیراه بود.

دیالوگی که درباره‌اش نوشتم:
دیالوگی که درباره‌اش نوشتم:

از وادیِ سایه‌ی مرگ می‌گذرم و از هیچ بدی‌ای نمی‌ترسم زیرا نسبت به همه‌ی آن‌ها کور هستم. ذهن و اسلحه‌ام به من آرامش می‌دهند زیرا می‌دانم وقتی دشمنانم بیایند، آن‌ها را خواهم کشت. یقیناً خیر و رحمت در تمامِ روزهای عمر در پیِ من خواهد بود و من برای همیشه در این زمین ساکن خواهم بود. برای همیشه. در این زمین. ساکنِ ساکن. خواهم ماند. گفت: در کنار آب‌های ساکن قدم می‌زنم و آن‌ها روحم را احیا می‌کنند اما من نمی‌توانم در راهِ حق قدم بردارم زیرا من همیشه اشتباه می‌کنم. من هم گفتم من در بالای تپه به مردی برخوردم که خود را ناجیِ نسلِ بشر خواند. گفت آمده است تا دنیا را از نابودی و درد نجات دهد. اما من گفتم: چگونه می‌توانی جهان را از شرّ خودت نجات دهی؟ چون من از وادیِ سایه‌ی مرگ می‌گذرم و از هیچ بدی‌ای نمی‌ترسم چون در مقابلِ آن‌ها کورم، کور. و من در کنارِ آب‌های ساکن قدم می‌زنم و آن‌ها روحم را باز می‌گردانند؛ اما تهِ دل می‌دانم وقتی می‌میرم روحم لعنت شده است.

Ashley Johnson - Through the Valley (3).mp37.49 MB