ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

Открыть в Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
264
Подписчики
+224 часа
+37 дней
+630 дней
Архив постов

زیرساخت فقط پل و نیروگاه نیست. زیرساخت این بچه‌هایی هستند که وقتی ما خوابیم اعدام می‌شوند. خیلی وقت است دی ادامه دارد.

1:01 She said sometimes You're asking yourself why? You feel you can't get by You feel you're crawling on your knees.

برای نوشتن خسته‌ام. شبتون بخیر

سوسیس را پوست کندم. اهمیتی نمی‌دهم روده‌ام کرم بگذارد یا هرچه که هست، در هرصورت خامِ آن طعمِ بهتری دارد. بیشتر خوش می‌گذرد. چیزی که خامَش باعث می‌شود کرم بگذاری، چرا پخته‌اش باعث نشود؟ گازی می‌زنم و چنگی دیگر به جوراب‌هایم. خوب است، حالا بوی گل می‌دهند‌. آویزان می‌کنم و می‌آیم می‌نشینم. پاهایم را هم دراز می‌کنم روی میز؛ میزی که یک گرم فشارِ بیشتر به آن بیاید، همه‌ی پایه‌هایش شکسته‌اند. بعد از تکه‌ی آخرِ سوسیس، یک لیوان آبِ یخ سر می‌کشم. چه سبکِ زندگیِ سالمی. سعی می‌کنم امروز اَرمان را تمام کنم. از تصوراتم آرام‌تر بود، بی‌حاشیه‌تر و داستانی کلّی که تجربه‌اش بدک نبود اما خب، شاهکار هم قطعا نبود. فکر کنم باید تمام شود بعد نظر بدهم. بخوانم؟ نخوانم؟ نمی‌دانم. پیام می‌آید: اعتبار حساب اصلی رو به پایان است. باشد. می‌دانم باید کمی بخوابم، قبل از اینکه مهمان‌ها بیایند. می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم. اما سیصد بار تلاش کردم تا خودم را قانع کنم که آن ویدیوی دو ساعته‌ی یوتوب را دیشب نبینم "چون هشت درسم مانده بود" و بگذارمش برای امروز. الان هم مغزم عجیب مُصِر است آن را ببیند‌. پس نمی‌دانم. اما می‌دانم اوضاعِ خوبی نیست. شما هم می‌دانید. چه کسی نمی‌داند؟ به او هم بگوئید.

برنامه‌ی من برای فردا فقط پاس شدنِ امتحانم و تمامِ کردنِ کتابم "اَرمان" است. شما اگر کسی را دارید که دوستتان دارد و دوستش دارید، فردا برایش شاخه‌ای گل بخرید، یا بروید ببینیدش، یا ماچش کنید، یا هرکارِ دیگری که باعث می‌شود ۵.۵.۵ به شکلِ متفاوتی بگذرد. امیدوارم فردا هم برای شما و هم برای برگه‌ی امتحانِ من روزِ خوبی باشد‌. شب بخیر

برای محمد جباری.

حولِ محورِ این پیام، چند نظر دیدم که می‌گفت مسخ و داستان‌های دیگر "که احتمالاً از نشرِ ماهی بوده است" بسیار بد بود. که خب یک نظرِ شخصی‌ست و محترم. همان لحظه هم مشخص شد که این نظر نامحبوب‌ است. اما من بدین بهانه، احتراماً چند نظریه‌ی شخصی را عرض می‌کنم: مثال یک؛ قبل‌تر اینجا گفته‌ام که حالا و اکنون اگر ما اکنون داستان‌های پوشکین را بخوانیم می‌گوئیم چقدر بد! چطور این آقا انقدر نامش دهان به دهان می‌چرخد؟ وقتی هیچ خبری و اتفاقِ مهم و کوبنده‌ای در داستان‌هایش نیست. چرا؟ چون پوشکین ساده می‌نوشته است. کافی‌ست شما دنبالِ سرگرمی نگردید و پوشکین را بخوانید. آن‌گاه متوجه‌اید این‌همه شهرت و آوازه از کجا می‌آید. مثال دو؛ من بیگانه‌ی کامو را سه بار خواندم و رها کردم. چون این همه توصیفِ بیهوده را درک نمی‌کردم. این همه بی‌اهمیت بودن را درک نمی‌کردم. چطور ممکن است صد فلسفه بسازید درباره‌ی چنین داستانی؟ اما یک روز نشستم و بدونِ دنبالِ چیزی گشتن که حوصله‌ام را سرِ جایش بیاورد، بدونِ عجله برای تمام کردنِ کتاب، خواندمش. و تمامیِ آن فلسفه‌ها حالا با عقل جور در می‌آمد. مثالِ آخر؛ کافکا. مسخ را که بخوانید، اگر هیچ‌گونه از تعریف‌هایی که درباره‌اش هست را نشنوید، با خود می‌گوئید چرا اصلا این آقا همچین چیزی نوشته است؟ داستان‌های دیگرش هم. مدام دنبالِ یک اتفاقِ کوبنده و هیجانی می‌گردیم، اما پیدا نمیکنیم چون در جایِ درستی دنبالِ آن نمی‌گردیم. کافکا و کامو و هدایت و امثالهم "ترکیبِ این سه اسم بیشتر کنارِ هم دیده می‌شوند" قرار نیست کاری کنند دهانِ ما در هنگامِ خواندنِ داستان باز بماند. قرار است بیایند، حرف‌شان را بزنند و ما در سکوت و با نهایتِ حوصله بهشان گوش بدهیم؛ و بروند "که اگر اثرشان را درک کنید، نمی‌روند و خواهند ماند."

فقط می‌خواهم تمام شود. بتوانم بروم و بنشینم جلوی پنکه. چای هم بخورم. فقط همه‌چیز تمام شود.

شب بخیر

photo content

پشتِ اَرمان چند جمله‌ای درباره‌ی بودنِ مردی با زنی دیگر نوشته شده است. همسرش هم متوجهِ این خیانت هست. اما چرا از تمامِ جمله‌های خوبِ کتاب صرفِ‌نظر شده است و این جمله پشتِ کتاب چاپ شده؟ من بخاطرِ موضوعِ جذابِ یک کتاب شروع به خواندنش نمی‌کنم. اگر آن بخواهد بخوانمش، می‌خوانم. یعنی چه؟ هری‌پاتر را یادتان هست؟ آقای چوب دستی‌فروش که واقعا نامش را یادم نیست "البته اگر نامش در داستان بیان شده بود" به هری می‌گوید: ما انتخاب نمی‌کنیم کدام چوب‌دستی را داشته باشیم‌؛ این چوب‌دستی‌ها هستند که انتخاب می‌کنند متعلق به کدامِ‌مان باشند. این هم همان است. اما اصلِ مطلب اینکه شاید کسی می‌خواهد در این لحظه‌ی زندگی‌اش، یک کتابِ عاشقانه بخواند، شاید کسی می‌خواهد یک فانتزی بخواند، یک ترسناک، یک اکشن. یا حتی یک کتابِ خیانتی. من می‌‌گویم بهتر است چیزی که در ظاهرِ کتاب‌ می‌نویسند، نشان دهد آن کتاب درباره‌ی کیست؟ در موردِ چیست؟ چه می‌گوید؟ چرا نویسنده این را نوشته است؟ اکنون بیش از نیمه‌ی اَرمان را خوانده‌ام و هیچ ماجرایی شبیهِ چیزی که پشتِ جلدش نوشته است در آن نمی‌بینم‌. من که دوستش دارم اما شاید یکی با دیدی که از جلد پیدا کرده بود، به سراغش بیاید. درست نیست؟ نشرِ ماهی را بسیار محترم و ارزشمند می‌دانم اما نباید از این نکته‌ی غافل شویم که بسیاری از ناشرهای ما بلدند چه چیزی روی جلد بنویسند که مردم بخوانند. فقط یک‌جوری مردم کتاب بخوانند. یک‌جوری فروش‌ها بیشتر شود. شاید در نیمه‌ی دومِ اَرمان مسئله‌ای در حوزه‌ی خیانت باشد "که قطعا هست زیرا جمله‌ی پشتِ جلد نقل قولی از خودِ کتاب است" اما جلد باید از روحِ داستان بگوید، نه از جملاتِ جنجالی‌ و جذب‌کننده‌اش.

حدوداً باید پانزده دقیقه‌ی دیگر لباس‌هایم اتو شده آماده باشند. بپوشم‌شان و دکمه‌های لباسم را محکم و بندهای کفشم را محکم‌تر ببندم. والله به مصافِ یزید رفتن آسان‌تر از به مصافِ مراقبان و دار و دسته‌ی نهایی‌‌چی‌ها رفتن است. قهوه اثر کرد؟ نخیر، فقط تلخ بود. از استرس دچارِ تکرر ادرار شده‌ام؟ بله، خیلی وقت است. همه‌چیز بلدم و هیچ‌چیز بلد نیستم؟ بله، شکی در آن نیست. آزمون را خوب می‌دهم؟ به مودِ طراحِ سوال هنگامِ طرح بستگی دارد. صبح هم بخیر.

کاش می‌توانستم بخوابم. روح‌مان شاد و شب بخیر

از معدود چیزهایی که باعث می‌شود یک قدم به خواستارِ ادامه‌ی زندگی بودن نزدیک شوم، بی‌شک rusty lake است‌. و تمامِ محصولاتش. خط
از معدود چیزهایی که باعث می‌شود یک قدم به خواستارِ ادامه‌ی زندگی بودن نزدیک شوم، بی‌شک rusty lake است‌. و تمامِ محصولاتش. خط به خطِ داستان‌هایش. تمامِ پلات‌توئیست‌هایش. لحظه به لحظه‌ی اکت‌های کاراکتر‌هایش. اصلاً... چه می‌توانم بگویم. تمامِ زندگی‌تان را رها کنید و بروید به ترتیبِ انتشار بازی‌های آن را تجربه کنید. "روی هر نوع از اندروید و ios بالا می‌آیند؛ فقط خواهشاً بدونِ سانسور و از جای درست نصب کنید. برای از دست ندادنِ داستان، تجربه‌ی نسخه‌های پولی را هم فراموش نکنید. (ما در ایران زندگی می‌کنیم پس نمی‌توانید به دلار پرداخت کنید، خوراک‌مان هم که نصبِ غیرقانونی‌ست. اما خب اگر خریدید که چه بهتر) پس بروید سراغ‌شان و مطمئن باشید پشیمان نمی‌شوید." تصویر از بازیِ Theatre از مجموعه‌ی Cube Escape است که از صحنه‌ی رفتنِ جک تورنس به بارِ خیالی در فیلمِ درخشش ساخته‌ی استنلی کوبریک الهام گرفته شده است.

شبیهِ مرثیه‌ای‌ست برای اولین آهنگِ اینجا.

یادم نیست به چه چیزی گوش می‌دادم که هوا خنک‌تر بود. به موهایم باد می‌خورد. موهایم. موهایم در هوا می‌چرخید و کسی هم حرفی نمی‌زد. یادم نیست به چه چیزی گوش می‌دادم که هیچ استرسی نداشتم. هیچ دلیلی برای فکر کردن نداشتم. یادم نیست. حساسیتم متوقف شده بود. گوش‌هایم نمی‌خارید. حس نمی‌کردم از فرطِ آبریزش باید بینی‌ام را قطع کنم. نمی‌دانم چه آهنگی بود. چه بود. یادم نیست. بوی غذا می‌آمد. خیلی کمرنگ. بی‌آنکه دلِ آدم را بزند. بی‌آنکه ادویه‌هایش باعثِ عطسه‌ام شود. بوی یک زرشک‌پلو با مرغِ مطبوع‌، مطبوع. بوی هل، زعفران. چه بادی می‌آمد. چه بدنِ سبکی داشتم. دست‌هایم را به هرطرفی که دلم می‌خواست تکان می‌دادم. یادم نیست چه چیزی گوش می‌دادم که آنقدر خوب می‌خندیدم. یادم نیست. فکر کنم گاهی بتوانم با چیزهایی به آن احساس برگردم. هوا را خنک‌تر کنم. سرخوش، سرمست، سرحال، سرکیف. نمی‌دانم به چه چیزی گوش می‌دادم که آنقدر سرم سرِ جایش بود‌. هنوز هم می‌توانم با این کمی برگردم به آن لحظه. اما باد ملیح‌تر است و این‌بار بوی مرغ دلِ آدم را می‌زند. موهایم زیرِ یک تکه پارچه‌ی خاکستری است و دست‌هایم چفتِ بدنم هستند‌. چسبیده‌اند‌. با چسبِ یک دو سه. حتی یادم نیست آن لحظه را در یک کتاب خوانده بودم، در یک فیلم دیده بودم، تصورم بود، در خواب دیده بودم. یادم نیست؛ اما عجب آهنگی بود.

Impacto.mp39.29 MB

بله خب، شاید بتوانیم خوب بنویسیم. اما نباید یادمان برود ما همینگوی نیستیم. جملاتِ قصار به کارمان نمی‌آید. شاید گاهی حرفِ عادی‌مان خوب از آب در بیاید، ولی زور زدن برای گُهربار حرف زدن کارِ ما و امثالِ ما نیست. اگر هم کسی در کارش خوب بود، تقلید کردن از او تنها گندی جدید به شخصیت‌مان اضافه می‌کند. تقلید از همینگوی‌ها بد است، از فاکنرها، از بوکوفسکی‌ها‌. نبودیم و نیستیم و نمی‌شویم. شاید ریچل هالیسی، جوجو مویزی، چیزی. بالاخره هرکسی رویای قبل از خوابِ خودش را دارد. این هم رویایِ رومنسِ ما. شب بخیر