چیزی به ذهنم نمیرسه
Открыть в Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
262
Подписчики
+124 часа
+67 дней
+730 дней
Архив постов
صدای تیر میآید. مداوم. پیوسته. متعدد. میدانید؟ حتی اگر تیرها صدای ترقه باشند، باز یک چیز در ذهنها مرور میشود. حتی اگر صدای دنبالبازیِ سارق و پلیسی در کوچهپسکوچههای خزانه و نازیآباد باشد، باز قبل از این گمانها، یک فکر میآید و میرود. میدانید؟ دوباره بیست و پنجم است. دوباره جوانان در خیابانها. دوباره از پنجرهی اتاق صدای تیر میآید. دوباره صدای عربده. کسی چه میداند؟ کسی چه میداند که چند نفرِ دیگر پشتِ اسمشان جاویدنام خواهد آمد؟ امشب خبری نیست؟ خب نباشد. خواهد بود. خبرهای بسیاری. و در نهایت ما فقط میتوانیم از خودمان بپرسیم این چه بلایی بود که بر سرِمان آمد؟ کاری ازمان ساخته است؟ خیر. فقط جمعیت بیشتر میشود. بیشتر. بیشتر. بیشتر از همیشه از این نوشتنهای بیهوده خستهام. از این آمالِ بیهدف و تلقینهای شبانهروزی خستهام. از کلمهی خستگی هم دیگر حالم بهم میخورد، و از خیلی چیزهای دیگر. شما هم همینطور فکر میکنید؟ شاید بکنید. نمیدانم. پرحرفی کافی. شبِ شما بخیر
http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
حرفی بزنید، چیزی بنویسید، نظری بدید. نمیدونم. یهطوری از این حال دربیایم.
او زیبا بود در عصرِ زشتیها، زلال در عصرِ پلشتیها، انسان در عصرِ آدمکشان
لعلی نایاب بود میانِ تلی از خزف
زنی بود اصیل میانِ انبوهی از زنانِ مصنوعی.
او زیبا بود در عصرِ زشتیها
زلال در عصرِ پلشتیها
انسان در عصرِ آدمکشان
لعلی نایاب بود
میانِ تلی از خزف
زنی بود اصیل
میانِ انبوهی از زنان مصنوعی.
دربارهی جلال کلّی حرف است. از "سنگی بر گوری" گرفته که داستانِ روایتهای شخصیاش و خیانتش به سیمین است، تا "غربزدگی" و نویسندهی موردعلاقهی خامنهای بودن. ما این کوهِ حواشیِ آلاحمد را میگذاریم برای بعد و میرویم سراغِ یک کتابِ پنج شش صفحهای. این کتاب اولین چیزی بود که من از آلاحمد خواندم، اما خب، این قصه سرِ دراز داشت و من نمیدانستم. در لیستِ طاقچه "کتاب در طاقچه به صورتِ رایگان در دسترس است. فایلش را هم میتوانید از اینجا دانلود کنید." نود درصدِ نظرات "توصیه نمیکنم" بود. میگفتند نخوانید. قشنگ نیست. نه، نه، نه. هرگز چیزی که میخواهید نیست. هروقت دلتان خواست بنشینید و گریه کنید و از زندگی سیر شوید بخوانید. چرا؟ عرض میکنم. بچهی مردم داستانِ مادریست که تصمیم میگیرد فرزندش را در خیابان رها کند. از فقر و گرفتاری و هزارویک دردِ دیگر به تنگ آمده و فکری جز این در سرش نیست. فقط به فکرِ یک رهاییست، رهاییای که در کمتر از ده دقیقه هم شروع میشود و هم به جانِ شما میچسبد و احساساتتان را انگولک میکند و هم تمام میشود. تمام میشود؟ آن هم با چه جملهای. جملهی آخرِ داستان این است که: "شب نتوانستم پولِ تاکسی را از شوهرم دربیاورم." یعنی خانم فرزندش را رها کرده و ناراحت است که چرا مجبور شده پول بدهد و با تاکسی به خانه برگردد. این است اثری که داستان در لحظهی آخر میگذارد و بعد تمام میشود. چند مسئله وجود دارد. یک، جلال زن را تبدیل به هیولا نمیکند. داستان از دهانِ زن روایت میشود و ما در ذهنش هستیم. زنی که فرزند از شوهرِ اولش است و اکنون به نارضایتیهای شوهرِ دومش فکر میکند، مدام دنبالِ توجیهی برای رها کردنِ بچه است، مدام خودش را قانع میکند، مدام بچه را با خریدِ آجیل زبان میگیرد، به حرفِ مردم فکر میکند، به سخنانِ مادرش و چندین و چند چیزِ دیگر. این وسط چه چیزی اضافیست؟ بچه. با حضورِ سنگینش. پس ما قصهای دربارهی آدمِ بیرحمی که فرزندش را رها کرده نمیخوانیم. ما میخوانیم که چطور ذهنِ یک انسان میتواند کمکم به چنین فکری نزدیک شود. مسئلهی دیگر نامِ داستان است. "بچهی مردم". بچه مالکیت ندارد. بچهی مادرش نیست. زن هیچجا نمیگوید بچهی من. بچه برای دیگریست. چرا؟ چون زن شاید مادر باشد، اما تواناییِ مادر بودن را ندارد. حداقل بیش از این ندارد. و بچهی مردم همین است. فاصلهی بینِ مادر بودن و تواناییاش را داشتن. چیزِ دیگری که دوست داشتم هم سادگیِ نگاهِ جلال بود که خود را چطور در ذهنِ بچه میبرد. نمیگوید: "مادر، چطور شدش؟" میگوید: "مادل، چطول سُدِس؟". نمیگوید: "میرم" میگوید: "میلَم". و اینها از خاصیتهای داستانیست که با قلمِ آلاحمد نوشته شده، چیزی که باعث میشود نتوانید راحت از این نویسنده دست بکشید. "غربزدگی را به عنوانِ آخرین کتابش بخوانید که این دست کشیدن دیرتر اتفاق بیفتد."
حرفِ آخر: بچهی مردم را بخوانید؟ بله. وقتی دلتان یک داستانِ شاد نخواست.
شام بخورم، دو متن باید برای اینجا بنویسم. هر دو هم جالباند. شاید یکیشان افتاد برای فردا، نمیدانم. شما هم بخوانید. دستتان درد نکند. "بینِ خودمان ماند؟"
با دکتر حرف میزدم. گفتم از کنکور ناامیدترین هستم. ناامیدترینِ ترینِ ترین. دکتر گفت کنکور ده درصدِ ترسناکیش واقعیه و نود درصدش فکر و خیاله. کاش واقعاً همین باشه دکتر. کاش کنکور تموم شه و من باز به زندگیم برگردم، اینبار خوشحالتر. شب بخیر.
دو راز را درِگوشی بهتان میگویم.
اول: در متنِ بالا فامیلیِ خانمی که در ذهنم بود، قارقاریان بود و فکر هم کردم که نوشتم قارقاریان. اما بعد از دههزار مرتبه خواندنش فهمیدم نوشتم قاقاریان و یکی از شوخیهایم حیف شده.
دوم: مثلِ این سه نمونه "اولی، دومی، سومی" هر متنی را که بلد نباشم پایان دهم، در پایانش میگویم: بخوانید که دستتان درد نکند.
سعی کنید این دو مورد بینِ خودمان بمانند.
دو راز را درِگوشی بهتان میگویم.
اول: در متنِ بالا فامیلیِ خانمی که در ذهنم بود، قارقاریان بود و فکر هم کردم که نوشتم قارقاریان. اما بعد از دههزار مرتبه خواندنش فهمیدم نوشتم قاقاریان و یکی از شوخیهایم حیف شده.
دوم: مثلِ این سه نمونه "اولی، دومی، سومی" هر متنی را که بلد نباشم پایان دهم، در پایانش میگویم: بخوانید که دستتان درد نکند.
سعی کنید این دو مورد بینِ خودمان بمانند.
هر کتابی را بخواهم در لیستِ خریدهایم بگذارم، قبل از اسمش به قیمتش نگاه میکنم. میرویم در سایتِ نشرِ ماهی. یک کتابِ جیبی هست که نودونه هزار تومان است. آن برای خریداری مناسب است، بیتوجه به اسم و رسمش. ماهی که بد چاپ نمیکند. اما اگر کتابی دیدیم بالای سیصد هزارتومان، برای الانِ ما ساخته نشده. انشالله سالهای آتی. دیروز با پانتهآ دربارهی مارسل پروست حرف میزدم و گفتم فلان کتاب را اگر هرمس چاپ کرده باشد، خریدش تبدیل به یک رویا میشود. هرمس گرانفروش است؟ خیر. من تا اطلاعِ ثانوی ارزانخر هستم. کتابهای بیدگل هم که فعلا در دیدرس نیستند. دورتر از آنچه بتوان با چشمِ غیرمسلح دید. خیلی باید در جیبم توانایی حس کنم تا بروم و یک بیدگل بخرم. همه دست به دستِ هم دادهاند ما برویم زبالههای انتشاراتِ "مثلاً انتشاراتِ" نیکفرجام را بخریم. دست به دستِ هم دادهاند برویم سراغِ تخفیفهای پنجاهدرصد و غرفههای کتابفروشیِ مترو. شاید چیزی برای خواندن پیدا شد. حالا شیاطین با ترجمهی سروش حبیبی چه فرقی با شیاطین با ترجمهی مینو قاقاریانِ اولآبادی الاصل دارد؟ مینو خانم اگر خودش ترجمه کرده بود، باز یک چیزی. وقتی ترجمهی حبیبی را بر میدارند و هفتصد و سی و نه تکه میکنند و از اولش کم میکنند و از ابتدایش اضافه، عملاً همان است. فقط یکدور جویده شده و شما نسخهی عوقزدهشدهاش را میخرید. دلم پُر است؟ بله، پُر است. وقتی بدبختیها را فقط با کتاب میشود زد کنار، دلم کمکم پُر می شود. پُر از مرضِ خریدِ کتابهای خوبی که تمام نمیشوند؛ و پُر از هزار و اندی مرضِ دیگر.
"مینو قاقاریانِ اولآبادی الاصل شخصیتی ساختهی ذهنم بود. اگر وجودِ خارجی دارد و واقعاً به ترجمهی شیاطین پرداخته است، اولاً شگفتا! دوماً بابتِ به سخره گرفتنش عذرخواهی میکنم."
امروزه مردم به چند دسته تقسیم میشوند. عدهای چمباتمه زدهاند پای مراسماتِ خارجی که ببینند چه کسی چه جایزهای میگیرد و نوبتِ حرف زدنش پشتِ میکرفون میرسد یا خیر. بعد اگر در حرفهایش اشارهای نکند که: آمریکا زنان و کودکانِ ایرانی را کشت، اسرائیل رفت و آمدِ غذا به غزه را ممنوع کرد، جمهوریِ اسلامی گل و بلبل و نغمهزنان و هزاردستان است و... اسمِ آن آدم را در همان لحظه میگذارند بیشرف و بعد استوریشان را در توییتر و تیکتاک و حتی بله و ایتا "اپلیکیشنهای مقدس" نیز بازنشر میکنند. عدهای دیگر صف بستهاند و منتظرند موشک در یک عروسی یا یک مدرسه بیفتد و شروع کنند به اشعارِ جانسوز گفتن دربارهی مرگ و عدالتِ علی. شهرداری هم در لحظه یک میلیارد بنر چاپ میکند و در تکتکِ اتوبانها و میدانها رسم میکند که وقتی دو دقیقه از فکرِ اینکه در چه جهنمدرهای زندگی میکنی، غافل شدی و با صدای امید جهان در حال هد زدن هستی، مبادا یادت برود ما داریم کشته میدهیم. "امیدِ جهان را برای قدیمیها گفتم." مهم این است پیروزیم! بعد هم فراموش نکن.. الان بحث بحثِ وطن است برادر. وطن این حرفها حالیاش نیست. عدهی بعد در تلاشاند مداحیهای bangerتری بسازند تا بیشتر در زبانِ مردم بیفتد. بین خودمان بماند که خودشان هم خبردارند جوانها متنِ مداحیهایشان را تغییر میدهند و با آنها چالشِ تیکتاک میروند و میزنند و میرقصند و ادیتهای فانک میزنند، اما خب. بالاخره برای مطرح شدن باید برخی چیزها را قربانی کرد. حالا چه مطیعی و رسولی باشی، چه نامجو و قیصر. و عدهی آخر، مائیم که نشستهایم و به این اهلِ حیران که هرشب پرچم به دوش در کوچههایمان رژه میروند و این کوچهها را ارثِ بابامجتبی میدانند، نگاه میکنیم و گاهگاهی اگر از جانمان سیر شویم، متنی هم مینویسیم. شما هم بخوانید. دستتان درد نکند.
