ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

Открыть в Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
262
Подписчики
+124 часа
+67 дней
+730 дней
Архив постов
فردا درباره‌ی داستانِ کوتاهی که چند روزِ پیش خواندم، می‌نویسم. امروز یک موفقیت داشتم و آن اینکه او تصمیم گرفت کمی آشتی کند "فقط کمی". موفقیتِ بزرگی‌ست و همین برای این هفته کافی‌ست. دیگر آنکه انقدر چای خوردم که مردم، اما گلویم درمان نمی‌شود. فردا می‌رسم خدمتتان. فردا درباره‌‌اش حرف می‌‌زنیم. همه‌چیز را باید به فردا موکول کرد. شب بخیر.

فردا درباره‌ی داستانِ کوتاهی که چند روزِ پیش خواندم، می‌نویسم. امروز یک موفقیت داشتم و آن اینکه او تصمیم گرفت کمی آشتی کند "فقط کمی". موفقیتِ بزرگی‌ست و همین برای این هفته کافی‌ست. دیگر آنکه انقدر چای خوردم که مردم، اما گلویم درمان نمی‌شود. فردا می‌رسم خدمتتان. فردا‌. فردا درباره‌‌اش حرف می‌‌زنیم. فردا. همه‌چیز را باید به فردا موکول کرد. شب بخیر.

سینه‌اش را تفتیش کردند و جز قلبش چیزی نیافتند. قلبش را هم تفتیش کردند. شب، هنوز شب است و آوازخوان، هنوز آواز می‌خواند.
سینه‌اش را تفتیش کردند و جز قلبش چیزی نیافتند. قلبش را هم تفتیش کردند. شب، هنوز شب است و آوازخوان، هنوز آواز می‌خواند.

حالِ بد می‌لولد و می‌آید در رگ‌هایت. دلتنگ می‌شوی. فکر که می‌کنی موهای تنت سیخ می‌شود. نمی‌دانم. نمی‌دانی چطور درباره‌اش حرف بزنی. مرور می‌کنی تا ببینی فکرهای چطور آمدند؟ قبل از حمام؟ قبل از نهار؟ هنگامِ خواب؟ یادم نیست. یادت نمی‌آید. انگشت بکش روی قلبم. یک وجب خاک نشسته. یک وجب. گفتم که، نمی‌دانی چطور درباره‌اش حرف بزنی. گردنم مورمور شده، نمی‌دانم. انگار کسی را از دست داده‌ام و نمی‌دانم چه کسی. هشتاد مرتبه گفتم نمی‌دانم. مِه است. خروس‌خوان است. خواستم خروس‌خوانِ عاشورپور را بفرستم، نت اجازه نداد. نمی‌دانم. نمی‌دانی چطور... خودم را چلاندم تا این چند خط را بنویسم. دیگر چیزی نیست.

هراسی از این نداشت که سرزمینِ مادریش او را بکشد. هراسِ او این بود که سرزمینِ مادریش خود را بکشد! این سرزمین... این همه سبزی ر
هراسی از این نداشت که سرزمینِ مادریش او را بکشد. هراسِ او این بود که سرزمینِ مادریش خود را بکشد! این سرزمین... این همه سبزی را، نقشِ هزاران نخل را، در چشمانِ او تاب نیاورد.

1|10 - Sometimes - Reamonn (320).mp39.51 MB

صبح بخیر

هوای سرعین هوای شب‌های زمستانیِ تهران است. شهریورشان بهمن‌ماهِ ماست. مشاورِ تحصیلی‌ام گفت این هفته را هم هر غلطی دلت خواست بکن، پس از آن دیگر درس درس درس. گفتم انشاءالله و سرم را فرو کردم در آبِ جوشِ گوگرد‌یِ آب‌ درمانی. با حرف‌های مادربزرگم قهقهه می‌زنم، لوبیاپلو می‌خورم و به پروانه‌های سفیدی که می‌آیند و می‌روند سلام می‌کنم. از همه‌ی حشره‌ها می‌ترسم، اعم از زنبور و سوسک و هرچیزِ دیگری؛ اما پروانه‌های سفید، گویی نشانه‌ای از بهشت‌اند. همان بهشتی که وعده‌اش را بهمان می‌خورانند. نمی‌دانم، اگر بهشت شبیهِ پروانه‌های سفید باشد، من خوشحال می‌شوم بروم آنجا. اگر پدیده‌ای به نامِ کنکور نبود، بیشتر می‌ماندم. بهتر می‌ماندم. اثری هم از اسمِ مشاورِ تحصیلی در این متن باقی نبود. اما خب، هست. من هم هستم. کنارِ هم‌ایم اما سنخیتی با هم نداریم. نمی‌دانم. بدم نمی‌آید مثلِ بچه‌ها زندگی کنم و بستنی‌ام را لیس بزنم. بدم نمی‌آید اگر جمعه‌ها بروم یوتوب و آرشیوِ فیتیله ببینم. بدم نمی‌آید اگر جای دُن‌کیشوت، از سک‌سک کتابچه‌های داستان بخرم. چه کسی بدش می‌آید؟ اما خب، گویا زندگی یک طناب است. گاهی گره‌هایش باز می‌شود، گاهی می‌پیچد، گاهی خفه می‌کند و گاهی نیز کمک می‌کند خودت را بکشی و بروی بالا. مهِ شدیدِ اردبیل روی کلیشه‌های قصارم تاثیر گذاشته. اگر بیشتر می‌ماندم، کتاب می‌نوشتم. قبلاً فی‌الکل یک‌مرتبه آمده بودم آن هم اطرافِ خلخال. از اردبیل و سرعین و شورابیل اما، چیزی جز خیال‌پردازی‌هایم درباره‌ی سمفونیِ مردگان را ندیده بودم. اینجا که رسیدیم، سرم را از شیشه گرفتم بیرون و هوا را بو کردم. به مادرم گفتم یادِ اورهان و آیدین افتادم. نشناخت. خوب است، بگذاریم داستانِ این دو ناشناخته باقی بماند. رفتیم خانه‌ی پدریِ پدریِ پدری. همه‌ی درخت‌ها خشک بودند. خشک‌تر از کفِ این دست. تنه‌ها را همان‌طور که در خاک بودند، سوزاندند. دیوارها سیاه شد. گفتم انگار همان‌جاست که کتاب‌های آیدین را سوزاندند. مادرم گفت آیدین رفیقت است؟ هست؟ شاید اگر چلچله به خوردش نمی‌دادند، می‌بود. نمی‌دانم. دور از ترندها و حرف‌ها، سمفونی واقعاً بوی اردبیل می‌دهد و بیش از آن، اردبیل بوی سمفونی.

photo content

زنجان هستم، فردا صبح راه می‌افتم سمتِ تبریز. یک موجودی که نمیدانم پشه بود یا چه کوفت و زهرماری، دیشب دستم را سه مرتبه و پایم را چهار مرتبه نیش زد. همگی تا ارتفاعِ پنج سانتِ اطرافشان تورم دارند. زهر پخش شده روی پوستم. مرحبا به من. بدین ترتیب، این دومین شبی‌ست که در ماشین می‌خوابم. حوالیِ طلوع، هوا شدیداً سرد است. بیدار می‌شوم و کتم را می‌پوشم و دوباره می‌خوابم. دیشب هم یک‌بار از صندلی افتادم پایین، گویا هنوز بلد نیستم مثلِ آدم بخوابم. دمِ صبح صدای آلارمِ دیوانه‌کننده را لازم نیست بشنوی، خودت حوالیِ هشت از گرما بیدار می‌شوی. اگر زیاد گرم نباشد‌ هم، خارشِ نیش‌ها یک‌جوری به زور خواب را از سرت بیرون می‌کند. ویدیوی کمپِ سه را هم دیدم؛ مهم نیست در چه سن و چه وضعیتی باشم، کومان در این چند سال پیوسته در عرصه‌ی خوب کردنِ حالم پرچم‌دار بوده است. چند صفحه کتاب نیز می‌خوانم و پرونده‌ی امروز را می‌بندم. شما هم بخوانید و بخوابید. شب بخیر

⁴. این ویدیو را هم به عنوانِ حُسنِ‌ختام همراهِ خود داشته باشید.

⁴. این فیلم را هم به عنوانِ حُسنِ‌ختام همراهِ خود داشته باشید.

³. در تمامِ این سه بخش، چندین و چند مثالِ دیگر هم داریم. مثلا در بخشِ اول که شکستنِ مستقیم است می‌توان به Malcolm in the Middle 2000 یا Community 2009 هم اشاره کرد. در بخشِ دوم که شکستنِ روایی است می‌توان به The Purple Rose of Cairo 1985 یا Annie Hall 1977 یا Blazing Saddles 1974 هم اشاره کرد. در بخشِ سوم که شکستنِ مفهومی‌ست هم می‌توان از 8½ 1963 یا Breathless 1960 نیز یاد کرد. امروزه نیز تکنیکِ شکستنِ دیوارِ چهارم در فیلم‌هایی همچون Get Out 2017 یا Fight Club 1999 به چشم می‌خورد. "زیاد هم تاریخ‌های‌شان به امروزه نمی‌خورد البته." و نکته‌ی آخر اینکه قطعاً در این سه دنباله‌متن خیلی چیزها از قلم افتاده، اما برخی فیلم‌های مشهوری هم وجود دارند که آنقدر در سینما نامدارند، نیازی به اشاره از آن‌ها ندیدم. مثلاً Taxi Driver 1976 ساخته‌ی اسکورسیزی یا Psycho 1960 ساخته‌ی هیچکاک و ده‌ها مثالِ ارزشمندِ دیگر که من حتی در حدی نیستم که یادآوری‌شان کنم. اگر تا اینجا با من آمده‌اید و این متن را خوانده‌اید نیز، بوس به شما و دستتان درد نکند.

². بخشِ دوم شکستنِ روایی است. فیلم یادآوری می‌کند که واقعیتی نیست که شما از پنجره‌ی سینما یا سریال به آن نگاه کنید؛ یک فیلم است، یک داستان. مثالی برای این بخش فیلمِ Deadpool 2016 ساخته‌ی تیم میلر است. گاهی کاراکتر به دوربین نگاه می‌کند و با بودجه، فیلمنامه، فضای فیلم و... شوخی می‌کند و همزمان با شما نیز حرف می‌زند. انگار دارد می‌خندد و می‌گوید: هه‌هه، ما توی یک فیلم‌ایم. یا مثالِ بعدی، Mr Robot 2015 ساخته‌ی سم اسماعیل. در این سریال الیوت که بازی‌اش برعهده‌ی رامی ملک است، گاهی اطلاعاتی را به تو می‌دهد که بقیه نمی‌دانند، گاهی می‌پرسد چرا فلان‌کار را کردم، گاهی کمک می‌خواهد. و همین است که باعث می‌شود سریال به این سمت برود: شخصی که الیوت با او صحبت می‌کند تماشاگر است؟ یا فقط بخشی از تجربه و ذهنیتِ خودش است؟ و این همان شکستنِ ساختارِ محتوایی‌ست. بخش سوم شکستنِ مفهومی‌ست. فیلم الزاماً نمی‌گوید تو آنجایی ولی مرزِ بینِ تماشاگر و فیلم را مدام دستکاری می‌کند. مثلا در فیلمِ Shining 1980 ساخته‌ی استنلی کوبریک، وقتی جک تورنس که بازی‌اش را جک نیکلسون برعهده دارد، در بار است و در توهمِ خودش در حالِ خوردنِ ویسکی‌ست در مونولوگش چندین بار چشمانش می‌چرخد و به دوربین نگاه می‌کند. یا مثلاً روی دیوار تابلویِ عکسِ قدیمیِ اعضای هتل است و جک‌ تورنس آنجاست، همیشه هم آنجا بوده، اما فیلم در پایان آن را به شما نشان می‌دهد. این همان بازی با جایگاهِ مخاطب در فیلم است. یا مثلاً شخصیتِ پاول با بازیِ آرنو فریش در Funny Games 2007 ساخته‌ی مایکل هانکه. این شخصیت جایی به توی مخاطب در دوربین نگاه می‌کند و حتی چشمک هم می‌زند. در حالی‌که دلت می‌خواهد لحظه‌ای با آن کاراکتر چشم‌تو‌چشم نشوی، اما هانکه دقیقا به همین دلیل دیوارِ چهارم را می‌شکند و می‌گوید: هی! ما می‌دانیم تو آنجایی و این تصاویر را می‌بینی. یا مثلاً جانی دپ در Fear and Loathing in Las Vegas 1998 که ساخته‌ی تری گیلیام است، چندین مرتبه با نگاه‌هایی جالب به دوربین احساسِ خودش را می‌فهماند. بی آن‌که لحظه‌ای شما را هم قاطیِ داستان کند.

¹. سینما شیطنت‌های زیرکانه زیاد دارد. اهمیتی ندارد کارگردان مشهور است یا نیست، خلاقیت‌های ریزریز گاهی در نسل‌های متوالی می‌چرخند و ترندی می‌سازند که دهه‌ای را زیرورو می‌کند. یکی از آن شیطنت‌ها که تبدیل به عصاره‌‌ای زیروروکننده در سینما شد، چیزی‌ بود به نامِ شکستنِ دیوارِ چهارم. چه بود و چرا این اسم را داشت؟ فرض کنید روی صحنه‌ی تئاتر در حالِ بازیگری هستید. پشت‌تان یک دیوار است و دو طرف‌تان نیز دیوارهای راست و چپِ صحنه هستند. روبه‌روی‌تان چیست؟ تماشاگر. پس دیوارِ چهارمِ فضایی که در آن هستید، مخاطبین هستند. در سینما اما دیوارِ چهارم دوربین است. اگر کاراکتر به دوربین نگاه کند چه می‌شود؟ دیوارِ چهارم شکسته می‌شود و او مستقیماً به تویی که در حالِ تماشای فیلم هستی نگاه می‌کند. به طورِ قطعی نمی‌توان گفت چه کسی اولین بار این ایده را در سینما وارد کرد اما از مشهورترین نمونه‌های اولیه‌‌ش می‌توان به The Big Swallow 1901 ساخته‌ی George Albert Smith اشاره کرد. نسخه‌ی فیلم را هرچه گشتم پیدا نکردم که ببینم، شما اگر داشتید بگوئید. "از کارگردانش هم یک عکسِ رنگی موجود نیست، چه برسد به فایلِ خوش‌کیفیت از خودِ فیلم." من به شخصه تخصصی‌ از سینما ندارم اما با توجه به فیلم‌هایی که دیده‌ام، شکستنِ دیوارِ چهارم را به سه بخش تقسیم می‌کنم. توجه داشته باشید که این سه بخش سیال‌اند. یعنی گاهی یک فیلم در هر دو بخش هست و گاهی این تقسیم‌بندی فی‌الکل از بین می‌رود. بخشِ اول شکستنِ مستقیم است. جایی‌ که کاراکترِ داخلِ فیلم عملاً با مخاطب صحبت می‌کند. مثلاً در سریالِ House Of Cards 2013 ساخته‌ی بو ویلیمون، شخصیتِ فرانک آندروود که بازی‌اش را کوین اسپیسی برعهده دارد، در بعضی صحنه‌ها به دوربین نگاه می‌کند و می‌گوید: "خب، بگذار برات توضیح بدم. بقیه‌ی شخصیت‌ها این رو نمی‌دونن اما تو بدون." با اینکه همیشه هم راست نمی‌گوید چراکه یک سیاستمدار است، با این وجود گاهی حتی در صحنه‌ها با ما بای‌بای می‌کند. این یعنی می‌داند مخاطب آنجاست و با او تعامل هم دارد. گویی سریال دو جهان دارد. یک: جهانِ کاراکترها و نقش‌های‌شان و داستانِ فیلمنامه. دو: جهانِ بینِ آندروود و تماشاگر. مثالِ بعدی برای این بخش Fleabag 2016 ساخته‌ی فیبی ماری والربریج است. کاراکتر وانمود می‌کند حالش خوب است اما با یک نگاه به دوربین کاری می‌کند ما بفهمیم که نه، این‌طور نیست. مجدداً انگار در دنیای زندگی‌اش، جای امنی را هم بینِ خودش و مخاطب ساخته است.

Tame Impala - Loser.mp38.66 MB

عرق‌های گوشه‌ی پیشانی را پاک کن. جایت را انداخته‌‌ام؛ گرم. گرمِ گرمِ گرم. با یک پتوی دونفره‌ی گلبافت. خودت را بکشی هم سرما نمی‌خوری. حالا هم برو و پیژامه‌ات را بپوش. شب را خوب بخواب که فردا صبحانه مربای توت‌فرنگی‌ست. خودم درست کردم. با همین دست‌ها. با همین‌ها. دست‌ها. همین‌ها. خانم می‌گوید. من هم می‌گویم چشم. شما هم بگوئید. شب بخیر.

در سررفتگیِ حوصله غرق شدم.

"خوش آن عصرِ میمون و آن قرن همایون که پیشینیانش عصرِ طلا می‌خواندند، نه به جهتِ آنکه این فلز در عصرِ ما تا به این درجه گرانقدر است، بلکه از آن جهت که مردمِ آن عصر با دو عبارتِ "مالِ من" و "مالِ تو" آشنا نبودند. در آن دوران همه‌چیز از آنِ همه بود. هیچ‌یک از مردان، برای تامین مایحتاجِ روزمره‌ی زندگی لازم نبود جز این زحمتی به خود بدهد که دست دراز کند و غذای خود را از شاخه‌های درختانِ تنومندِ بلوط که همه را با روی گشاده به خوردنِ میوه‌های رسیده و شیرینِ خود دعوت می‌کردند، بچیند. چشمه‌های زلال و رودخانه‌های سیال از آبِ صاف و گوارای خود فراوان در اختیارِ همه می‌گذاشتند. در شکافِ صخره‌ها زنبوران بساطِ جمهوریِ خود را می‌گستردند و محصولِ سرشارِ کارِ شیرینِ خود را بی‌ هیچ چشمداشتی به دستِ هر رهگذری می‌دادند. درختانِ تناورِ چوب‌پنبه با نزاکتِ تمام و خود‌به‌خود قشرهای عریضِ پوستِ خود را می‌ریختند و مردم از آن‌ها بامِ کلبه‌های خویش را که بر روی تیرهای زمخت می‌افراشتند، می‌پوشاندند. در آن ایام خیشِ تیزِ گاوآهنِ سنگین هنوز جرئت نمی‌کرد بطونِ مقدسِ مادرِ اولیه‌ی ما یعنی زمین را بشکافد، زیرا او بی‌ آن‌که مجبورش کنند، آنچه را که می‌توانست برای تغذیه و خرسندی و شادیِ فرزندان آن روزش به بار آورَد، بر همه‌ی نقاطِ سینه‌ی عریض و بارآورِ خویش عرضه می‌کرد. در آن دوران نیرنگ و دروغ و شیطنت اصلاً وجود نداشتند، چه برسد به آن‌که با صراحت و صداقت و ایمان در هم آمیزند. خلاصه آنکه خوش روزگاری بود‌. از شما به‌خاطرِ پذیراییِ گرمی که از من و مهترِ من کردید صمیمانه تشکر می‌کنم." تمامِ این خطابه‌ی مفصل را که مختصر کردنِ آن به خوبی امکان‌پذیر بود پهلوانِ ما از آن رو ایراد کرد که از دیدنِ بلوط‌هایی که بر سرِ سفره آوردند به یادِ قرنِ طلایی افتاد و این خاطره او را به هوس انداخت که آن نطقِ غرّا را برای بزچرانان بکند، و ایشان بی‌ آن‌که کلمه‌ای به او جواب بدهند مات و مبهوت به او گوش دادند. _دُن‌کیشوت؛ اثرِ میگل دِ سروانتس. به ترجمه‌ی محمد قاضی؛ نشرِ ثالث.