مخرب
Открыть в Telegram
نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
383
Подписчики
+124 часа
+207 дней
+1830 дней
Архив постов
383
باغ دلم با یاد تو غوغا میکند، ریشههای باغ با خیال رخسارهی تو سر به فلک میکشند، غنچه های باغ را چه بگویم که با بوی تو طرب میکشان سر میدهند.
آه الهٰه نازنین با گذرت این باغ را به آغوش بکش! که فصل سرما رسیده است.
خنجرها را از یاد ببر میخواهم فرو ریختن برگ درختان پاییزی بر روی شانههایت را تماشا کنم. هنگامی که چشمانت، راستی گفتم چشمانت! میدانی که چشمانت، اجرام آسمانی را در خود جایی دادهاند. هنگامی که چشمانت، چشمانت ؟ چشمانت ساز سکوت تنهاییهایم است. هنگامی که ستارههای چشمانت بر سر و جانم فرو میریزند، من کیستم ؟ هنگامی که به اندازه یک نفس از تو فاصله دارم، آخرین نفسی که زیر ستارهها میکشم. تو بوی عشق، بوسهٔ نرم گاهی عمیق، امواج اقیانوسی آرام گاهی طغیان اقیانوسی خروشیده، صدای رقص برگهای پاییزی گاهی طوفانی عظیم، آغوشی ملایم گاهی آغوش دلتنگی . . میدهی. آیا لایق دیدن، بوییدن و شنیدنِ 'تو' هستم ؟
مگر انسان ها میتوانند حقیقت تو را کشف کنند ؟ . تنها بوسهی باد بر روی شقیقههایت، رقص باران بر روی تنت لایق توست و بوییدن تو از آن گل نیلوفر است. میخواهم مرا از نخل خرما به دار بکشند زیرا موهایت هل شده با شیره خرماست. لبخند تو، خندههای تو، صدای خندههای تو روح را بر تن میدمد.
گاهی مانند طغیان اقیانوسی خروشیده، غرش آسمان را به راه میاندازی، میخواهم جان گداز صاعقه من باشم، اما من در دل نوای تاریکی تنها تو را میبینم که زیر نور ماه میرقصی. میخواهم فریاد بزنم تا پایان زندگی مرا در آغوشت بفشار طوری که همان جا خاک شوم.
دیگر کلمات بس است تو را نمیشود در واژگان یافت.
از تو نوشتم برای تو
ـ ماهی
383
در عمق تاریکی و بی پناهی محض، که هیچکسی را در کورسوی مرده چراغ تاریک نمی بینم، دستی به سوی نیستی و واهمه درد پیش می کشانم،و پس نمیزند.
383
من دیری از دست رفته ام، و دیگر باز نمیگردم. و اگر احتمالی به این یقین دیدی،بدان که تنها پیکر من باز میگردد. من خودم را در آخرین دیدار ،در آخرین وداع با او،و در خاطرات مرده ، حتی در شادی غم افزون، در گذشته مدفون شده جا گذاشته ام و دیگر ، یا به گمانم هیچوقت باز نمیگردم.
383
دیگر به نجات نمی اندیشم. و برای بیرون آمدن از این باتلاق دست و پا نمیزنم، راضی ام که تنها من، غرقاب در این تباهی شوم و او دستانم را رها کند ، سیاهی من قدری مطلق در هیچ هست،تا کسانی که دست غیب برای نجاتم دراز میکنند را ببلعد، و اگر در اینجا ،در این سیاهی ژرف، آمخته و بلعیده شود ، فقط برای نجات او هم که شده بیرون میخزم و اورا از بند خود رها میکنم
383
همچنان به هردری میزنم که فراموشش کنم. اما من خالصانه شبیه اون شدم، و قبل از اینکه اون رو فراموش کنم،باید خودم رو از یاد ببرم.
383
برای آنکه اشک نریزم ، فریاد نزنم، پرخاش نکنم، چیزی را نشکنم، گوشه ای ساکت نشسته ام و کینه می افکنم، و این ازمن، یک جانور بی رحم می سازد.
