مخرب
Открыть в Telegram
نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
365
Подписчики
+624 часа
+67 дней
-430 дней
Архив постов
365
Repost from N/a
شدادِخداپرست
بهشتش را از استخوانِ آدمی ساخت و بر دروازهاش نوشت :
«اینجا خدا را میپرستند.»
من اما
در خرابههای همان بهشت
دنبال خدایی میگشتم
که هنوز
صدای گریهی آدمها را میشنید.
365
Repost from confused
مارا از یاد مبر
ما که تازه معنای عشق را فهمیده بودیم
و بیرمق به دنبال کشف حیات
قهوههایمان را توی سینک خالی کردیم
در تمامیت چهارده سالگیمان
با امیدواهیِ مضحک روزها را سپری کردیم
عاشق شعر شدیم و با شعر زنده ماندیم
که اگر این چنین نباشد زندگی
پس چگونه باشد؟
به احتمال غوطه ور شده در دود اتومبیلها-
خفه شده زیر کرواتها مثل گردن-
بسته شده مثل دکمههای پیراهنت-
که اگر اینها را ما به شاعرانگی بدل نکنیم
چه کسی میخواهد معنای عشق را بفهمد؟
چه کسی میخواهد در دود تهران، بمیرد؟
چه کسی میخواهد غرق در رویا
به دستهای تو بوسه بزند؟
365
Repost from N/a
ندانم از چه سبب رنگِ آشنایی نیست
سَهیقَدانِ سیَهچشمِ ماهسیما را
چو با حبیب نِشینی و باده پِیمایی
به یاد دار مُحِبّانِ بادپیما را
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
در آسمان نه عجب گَر به گفتهٔ حافظ
سُرودِ زُهره به رقص آورد مسیحا را
365
Repost from confused
در من تلاشی
برای متلاشی نشدن
جیغ میزند
و اینبار
من تنها حافظهی غریبهی یک چیزم
چیزی که در این شهر پیدا نکردهام
و تو
در تو که با انزجار
میخواهم در شعرم
نقشی داشته باشی
تا نقش بگیرد این متن
تا متلاشی نشود این من
در تو نقشِ همه جمع است
منهای من
در تو یاد همه حافظ است
منهای من
منهای من که با این جمع و تفریق
همیشه صفر بودهام
همیشه پوچ بودهام
و در یاد تو
دنبال شهری میگشتهام
تا کسی بشوم تا بیکسی
نشوم
فردای روزی که بازماندهای، ۱۸ تیر ۱۴۰۵
365
از کجای موهایت سر بخورم
بگو از کجای جهان
برایت شعری بخوانم
که آن را با دود سیگارت
بیرون بدهی
که آن را بو بکشی
بگو با کدام پروانه پرواز کنم
به کجا بروم
به من بگو جایی که در آن
با تو بتوانم برقصم
کجاست
بگو مزه ی آزادی چگونه است؟
365
برای بودن تو
توی چهاردیواریِ بودنم
پنجره را باز میگذارم
که شاید بتوانم تورا
از پس پنجرهها ببینم
دنیای بعد از پنجرهها
غروب میکند
تو نمیایی
دنیایم غروب میکند
خورشید میمیرد
کاش میتوانستم
به شب بگویم که
از تو برایم خبری بیاورد
365
گفت منظوری ندارم، منتها منظور داشت
با کلامش زخم میزد، در نگاهش شور داشت
طعنه های دوستان بسیار دردآور ترند
از نمک پرورده باید زخم هارا دور داشت.
365
تو را تماشا میکنم
شکنجه ها حفره ها
بی صدا نیستند
صدایشان آنقدر بلند است
که من خودم را فراموش میکنم
و از زبان میپرسم
من کیستم؟
تو، تو
تو را تماشا می کنم
تو حاشا می کنی
من تمام می شوم
و از زبان میپرسم من کیستم
زبان الههی طوفانی ست
که در کنارم لنگر انداخته است
به من میخندد
و میگوید
آسمان ما فردا میشکند
زیبایی تو بی صدا ست
زیبایی تو خاموش ست
شکنجه ها حفره ها
بی صدا نیستند
صدایشان آنقدر بلند است
که من تمام میشوم
که من هنگام تماشای تو کیستم
که تو با تمام زیبایی ات
چرا حاشا میکنی
365
نشستهام تک و تنها، برابری که ندارم
سکوت من همه معناست به باوری که ندارم
صدای نم نم باران که میزند به خیابان
مرا به یاد تو میبُرد، به مادری که ندارم
"محمد علی رستمی"
365
و من دل تنگ دل تنگم
و من دلتنگ دلتنگم
برای لحظه نابی
که باشم مست آغوشت
همه غمهای دنیا را
کنم یکجا فراموشت
چو باران بر دل صحرا
بشویم قید و بندت را
دو دست خود
چو شاخی تاک
بیاویزم بر آن قد و
روم تا اوج خواهشها
و من دلتنگ دیدارم
و من دلتنگ دیدارم
365
Repost from confused
کاش بازگشت را بهانهای بود
یا سوگ شاعر را گشایشی
کاش تشنهی شوریده در سرابی نو مینگریست
یا توفان در ساعتی سزاوار درمیرسید
به تو رشک میبرم، به تو
به تو که در سپیدهدمِ شعفْ جوان بودهای
و هرگز مجال نیافتهای
که به افسونهای نادمیده دل خوش داری
و از نقابهای دریده به شگفت آیی
چه کنم که باور کنی؟
نه مرا از نواختن پردهای نو پروایی بود
و نه نغمهگران را بر لب دریغایی
لیک ماه رخ ننمود
و هر اختری که پی افگندیم
نیک نیامد
شاید نجات در اشک بود و نمیدانستیم
شاید بیگانگیمان نشانِ بُرنایی بود
و دیوانگیمان گُواهِ دانایی
اما ای گسیخته از منّتِ تن،
ای گریخته در تمنای تداعی،
سوگند میخورم که خون تابناک تو
هم طلسم تیرهچشمان را خواهد شکست
و هم رونق دروغزنان را.
علیرضا اسماعیلپور
