ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

مخرب

مخرب

Открыть в Telegram

نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
365
Подписчики
+624 часа
+67 дней
-430 дней
Архив постов
Repost from N/a
شدادِخداپرست بهشتش را از استخوانِ آدمی ساخت و بر دروازه‌اش نوشت : «اینجا خدا را می‌پرستند.» من اما در خرابه‌های همان بهشت دنبال خدایی می‌گشتم که هنوز صدای گریه‌ی آدم‌ها را می‌شنید.

Repost from confused
مارا از یاد مبر ما که تازه معنای عشق را فهمیده بودیم و بی‌رمق به دنبال کشف حیات قهوه‌هایمان را توی سینک خالی کردیم در تمامیت چهارده سالگی‌مان با امید‌واهیِ مضحک روزها را سپری کردیم عاشق شعر شدیم و با شعر زنده ماندیم که اگر این چنین نباشد زندگی پس چگونه باشد؟ به احتمال غوطه ور شده در دود اتومبیل‌ها- خفه شده زیر کروات‌ها مثل گردن- بسته شده مثل دکمه‌های پیراهنت- که اگر این‌ها را ما به شاعرانگی بدل نکنیم چه کسی می‌خواهد معنای عشق را بفهمد؟ چه کسی می‌خواهد در دود تهران، بمیرد؟ چه کسی می‌خواهد غرق در رویا به دست‌های تو بوسه بزند؟

سرود و زهر به رقص آورد شداد را

Repost from N/a
ندانم از چه سبب رنگِ آشنایی نیست سَهی‌قَدانِ سیَه‌‌چشمِ ماه‌سیما را چو با حبیب نِشینی و باده پِیمایی به یاد دار مُحِبّانِ بادپیما را جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را در آسمان نه عجب گَر به گفتهٔ حافظ سُرودِ زُهره به رقص آورد مسیحا را

Repost from confused
در من تلاشی برای متلاشی نشدن جیغ می‌زند و این‌بار من تنها حافظه‌ی غریبه‌ی یک چیزم چیزی که در این شهر پیدا نکرده‌ام و تو در تو که با انزجار می‌خواهم در شعرم نقشی داشته باشی تا نقش بگیرد این متن تا متلاشی نشود این من در تو نقشِ همه جمع است منهای من در تو یاد همه حافظ است منهای من منهای من که با این جمع و تفریق همیشه صفر بوده‌ام همیشه پوچ بوده‌ام و در یاد تو دنبال شهری می‌گشته‌ام تا کسی بشوم تا بی‌کسی نشوم فردای روزی که بازمانده‌ای، ۱۸ تیر ۱۴۰۵

از کجای موهایت سر بخورم بگو از کجای جهان برایت شعری بخوانم که آن را با دود سیگارت بیرون بدهی که آن را بو بکشی بگو با کدام پروانه پرواز کنم به کجا بروم به من بگو جایی که در آن با تو بتوانم برقصم کجاست بگو مزه ی آزادی چگونه‌ است؟

برای بودن تو توی چهاردیواریِ بودنم پنجره را باز می‌گذارم که شاید بتوانم تورا از پس پنجره‌ها ببینم دنیای بعد از پنجره‌ها غروب می‌کند تو نمی‌ایی دنیایم غروب می‌کند خورشید می‌میرد کاش می‌توانستم به شب بگویم که از تو برایم خبری بیاورد

یار شدم، یار شدم، با غم تو یار شدم تا که رسیدم برِ تو، از همه بیزار شدم. مولانا.

گفت منظوری ندارم، منتها منظور داشت با کلامش زخم میزد، در نگاهش شور داشت طعنه های دوستان بسیار دردآور ترند از نمک پرورده باید زخم هارا دور داشت.

تو را تماشا می‌کنم شکنجه ها حفره ها بی‌ صدا نیستند صدایشان آنقدر بلند است که من خودم را فراموش می‌‌کنم و از زبان می‌پرسم من کیستم؟ تو، تو تو را تماشا می کنم تو حاشا می‌ کنی من تمام می شوم و از زبان می‌پرسم من کیستم زبان الهه‌ی طوفانی ست که در کنارم لنگر انداخته است به من می‌خندد و می‌گوید آسمان ما فردا می‌شکند زیبایی تو بی صدا ست زیبایی تو خاموش ست شکنجه ها حفره ها بی صدا نیستند صدایشان آنقدر بلند است که من تمام می‌شوم که من هنگام تماشای تو کیستم که تو با تمام زیبایی ات چرا حاشا می‌‌کنی

برای خواستن و خوندن شعر حریص تر میشم

شما تپش قلب من رو می شنوید؟ شما نمیدونید شعر با من چه ها که نمیکنه

نشسته‌ام تک و تنها، برابری که ندارم سکوت من همه معناست به باوری که ندارم صدای نم نم باران که می‌زند به خیابان مرا به یاد تو می‌بُرد، به مادری که ندارم "محمد علی رستمی"

و من دل تنگ دل تنگم و من دلتنگ دلتنگم برای لحظه نابی که باشم مست آغوشت همه غم‌های دنیا را کنم یک‌جا فراموشت چو باران بر دل صحرا بشویم قید و بندت را دو دست خود چو شاخی تاک بیاویزم بر آن قد و روم تا اوج خواهش‌ها و من دلتنگ دیدارم و من دلتنگ دیدارم

گهی گریان گهی خندان گهی چون ابر سرگردان گهی عاقل‌تر از عاقل گهی نادان‌تر از نادان -ابتهاج

ای مست شبرو کیستی؟آیا مه من نیستی؟ گر نیستی پس کیستی؟ای همدم تنهای دل

Repost from confused
کاش بازگشت را بهانه‌ای بود یا سوگ شاعر را گشایشی کاش تشنه‌ی شوریده در سرابی نو می‌نگریست یا توفان در ساعتی سزاوار درمی‌رسید به تو رشک می‌برم، به تو به تو که در سپیده‌دمِ شعفْ جوان بوده‌ای و هرگز مجال نیافته‌ای که به افسون‌های نادمیده دل خوش داری و از نقاب‌های دریده به شگفت آیی چه کنم که باور کنی؟ نه مرا از نواختن پرده‌ای نو پروایی بود و نه نغمه‌گران را بر لب دریغایی لیک ماه رخ ننمود و هر اختری که پی افگندیم نیک نیامد شاید نجات در اشک بود و نمی‌دانستیم شاید بیگانگی‌مان نشانِ بُرنایی بود و دیوانگی‌مان گُواهِ دانایی اما ای گسیخته از منّتِ تن، ای گریخته در تمنای تداعی، سوگند می‌خورم که خون تابناک تو هم طلسم تیره‌چشمان را خواهد شکست و هم رونق دروغزنان را.
علیرضا اسماعیل‌پور

به چشمام صفا بدم

چی از این بهتر؟

https://t.me/destructive_kj/8258 فقط شعر های خودم رو دارم.