یادداشت های یک دیوانه
Открыть в Telegram
بغل کن مرا ، چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم روی تن من بود یا تو.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
222
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+1230 дней
Архив постов
دیگر از ته دل نمیخندم،خیلی وقت است نمیخندم. هر چه که بیشتر قهقه میزنم از خودم دور تر میشوم مجبورم با دیگران میخندم قهقه میزنم اما از درون آرزو میکنم ای کاش میتوانستم خودم را از بقیه پنهان نکنم امتحان کرده ام خودم بودن را، هیچ هم جالب نبود یک دهه پذیرفته نشدن برای اثبات اینکه نباید هیچ هم خودت باشی خیلی هم کافیست یک سال هم کافی بود، و من نمیخواهم در حماقت بمانم. بقیه اش حماقتی بیش نبود. هیچ هم از خودم نگفتم حتی نمیدانند که هستم لازم هم نیست بدانند همین که آن گذشته سیاه را هیچ گاه نفهمند کافیست، باورش شاید سخت به نظر بیاید اما از اینکه مرا نمیشناسند خوشحالم هر چه نباشد انتخاب خودم بوده است. خنده های من قهقه هایم نه بلکه از روی صمیمیت بلکه از روی خودم نبودن است، من خودم را پنهان میکنم در خنده ها قهقه ها مزخرف گفتن ها. چیز هایی را میگویم که حالم از آنها بهم میخورد حرف هایی میزنم که از آنها بیزارم شخصیتی را از خود به نمایش میگذارم که از آن بیزارم همه اش سر چه؟ هیچ و پوچ.
میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبریه، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا مثلاً بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر بهمکشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند..
Repost from N/a
اگر تورا توصیف کنم باید بگویم:
تو سبز رنگی ، به رنگ گیاهان سبز ، با هر سوزانده شدن نوبهاری دگر رشد میکنی ، تو در خاک ریشه داری ، مثل جنگلی انبوه
همان جنگلی که رودخانه ات گذر میکند
«بخواهم او را توصیف کنم باید بگویم:
رنگِ او آبی بود. یک آبیِ کمرنگ، یک آبیِ غمگین و آرام، مثل رودخانهای کوچک در دل یک جنگل.
ببوسمت ؟ مولانا بخوانم ؟
قهوه دم کنم در آغوشت بگیرم ؟ . .
بگو چه کنم ك از قابِ عکست ،
بلند شوی و بیایی و دوباره رویِ
زانوهایم بخوابی و من دوباره ،،
احساس کنم دنیا برایِ من است :))!
کسی چه میداند که ما چقدر تلاش کردیم روحمان را زیبا نگه داریم؛
وقتی که جهان سراسر اندوه بود
