Eunoia | Sara Akbari
Открыть в Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
619
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-2630 дней
Архив постов
جانِگپ: پذیرش حقیقت دریچهی آرامشی است که ترا از هر اضطرابی رهایی میبخشد.
در نیروی همین پذیرش، بازسازی را بیاموز!
✍🏻|#انوش
ببین رفیق!
تا جایی که مسئله در برههای قابل حل است، با تمام توان فکر کن و تلاش کن.
اما بدان، گاهی زندگی از ادارهی ما خارج میشود.
در این برههها، نگران نباش، آرام باش و بپذیر که برخی چیزها فراتر از توان ماست.
این آدمها از درون، ذهنشان را میجوند و از بیرون، ناخنهایشان را؛ بیآنکه خود بدانند، هر لحظه را میکاهند، هم از جان، هم از تن.
او درگیر سندورم فرسودگی روانی بود.
وقتی ذهن، زیر بار استرسهای طولانیمدت، مدام در خودش میچرخد و راه گریزی نمییابد.
وقتی شبها، تن خستهاش را به هزار سو میغلتاند، اما خواب نمیآید، چون افکار، رهایش نمیکنند.
نه جسم آرام دارد، نه جان قرار میگیرد…
انگار در یک جنگ بیصدا با خود زندگی میکند.
در صنف آنلاین درس میدادم، موضوع بحثمان «انگیزه و تلاش» بود. با اشتیاق حرف میزدم، مثال میزدم، توضیح میدادم.
یکی از دختران دست بلند کرد و گفت:
«استاد! به خیلی چیزها علاقه دارم، ولی حوصله ندارم. خلاق هستم، اگر بخواهم، خیلی کارها میکنم… اما انگیزه نیست. بارها خواستم کاری را شروع کنم، ولی قبل از آغاز، فقط به این فکر کردم که چطور تمامش کنم.»
حرفهایش را شنیدم و با مکثی کوتاه پرسیدم:
«استرس داری و زیاد فکر میکنی؟»
آه عمیقی کشید و گفت:
«روزی از زندگیم نبوده که بیدرد و استرس باشد…»
پیشنویسها خاکِ زرخیز اندیشهاند.
و به یاد داشته باشید: حتی زیباترین درختها، از دلِ دانهای پر از خاک، خیس و گاه فراموششده روییدهاند.
پس: پیشنویس/زبالهنویسها را نگه دارید؛ میان آن همه درهمریختگی، گاهی یک جمله میدرخشد که میتواند پایهی یک کتاب باشد.
#انوش
هر نویسندهی واقعی میداند که متنهای بزرگ، از دلِ خطخوردگیها، تردیدها و جملههای نصفهنیمه زاده میشوند.
آنچه امروز پیشنویس بیارزش میپنداری، شاید فردا تبدیل شود به جانِ یک فصل، یا لبِ یک حقیقت.
زبالهنویسها، زایشگاههای واقعی متناند.
همان جاییاند که فکر خام، احساس ناپخته و واژههای سردرگم جرئت میکنند روی کاغذ بیایند.
نوشتن، همیشه با شاهکار آغاز نمیشود؛ بلکه با ریختنِ بیواهمهی افکار درهم، بیویرایش و بیپیرایش.
«زبالهنویسها را در زبالهدانی نیندازید!»
همان جملههایی که بینظماند، خاماند و گاهی حتی بیمعنا، دقیقاً همانها نخستین نشانههای جانگرفتن نوشتارند.
هرجومرج بود. نمیدانست محفل عروسیست، مهمانی یا قرار کاری.
بعضی چهرهها آشنا، بیشترشان غریبه؛ اما دلش با اطمینانی گنگ میگفت: «او اینجاست.»
مدتها انتظار دیدنش را، بیزمان، بینشانی مشخص میکشید.
جایی که حس میکرد میتواند ببیندش؛ دلگواهِ آشنایی در میانهی این ناآشناها.
میان ازدحام دختران، نگاهش ناگهان به بالکن رفت.
او آنجا ایستاده بود؛ لبخندی بر لب، آرام، اطمینانبخش.
با اشارهای بیکلام گفت: «بیا، کاری با تو دارم.»
دلش لرزید. بیصدا، پشت سرش رفت؛ مثل کودکی که پناه به مهر مادر میبرد.
وارد اتاقی شدند که بوی سکوت و طمانینه میداد؛ همهچیز در ترکیب قهوهای و مشکی آرام گرفته بود. روتختی، پردهها، میز و الماری و نوری که پشت پردهها منتظر اجازه بود.
او دلرباتر از رویاها شده بود.
موهای شبگونش پرپشتتر، نگاهش گیراتر، صدایش نرمتر.
دختر، موهای موجدارش را آزاد گذاشته بود و کشموی سادهای را در کمر بسته بود.
او کش را گرفت، در دستش گذاشت و گفت:
«با این موهای نسبتا دراز مرا ببند.»
دختر کاکلهای سیاهش را شانه زد، مرتب کرد، اما نبست.
لبخند زد و گفت: «بگذار باز بماند... دلبرتر میشوی. دوست ندارم پسر موبند ببندد، حتی اگر ممکن است کوتاهترش کن.»
و او آرام، بخشی از موهایش را گذاشت تا دختر کوتاه کرد.
کش را گرفت، بست به کنار ساعت مشکی مردانهاش.
از کشوی میز، گیرهی سفیدی با نقش خرگوش بیرون آورد، به موهایش زد و گفت:
«این از من، تحفهای کوچک.
اما کشمویت... یادگار باشد برای من. برای همیشه...
حتی وقتی این اتاق را با تو شریک شوم و تو خانم این خانه باشی.»
لحظهای مکث، یک پلک زدن...
و رویا، مثل آهی گرم، محو شد در سرمای واقعیت.
✍🏻|#انوش
قطرهقطره باید بیفتد تا دلی نرم شود، تا اعتمادی شکل بگیرد، تا پیوندی ریشه بدواند...
زمان، همان عنصر پنهانیست که رابطه را از آشنایی به رفاقت و از دوستی به عشق میبرد.
بیصبر که باشی، فقط سطح را لمس میکنی.
اما وقتی زمان میگذاری برای شناختن، برای شنیدن، برای فهمیدن، رابطه جان میگیرد، عمق پیدا میکند، ماندگار میشود.
هیچ پیوند محکمی یکشبه ساخته نشده.
حتی گل هم اگر فرصت ندهی، شکوفه نمیزند… رابطه هم همین است.
زمان، خاک رابطه است؛ بیآن، هیچ بذری سبز نمیشود.
جملهی زیبا از لائوتسه، فیلسوف چینی است:
«زمان، چیزها را آشکار نمیکند؛ بلکه آنها را میسازد.»
رابطهها هم از همین جنساند، با زمان ساخته میشوند، نه صرفاً کشف.
پس هر پیوندی که ماندگار است، سهمی از صبر و گذر زمان در تار و پودش دارد.
✍🏻|#انوش
چشمانش، چون سطرهایی از خط نستعلیق؛ زیبا، خمیده و رازآلود...
آن فقط چشم نبود، دعوتی پنهان بود به خواندن چیزی که هیچگاه بلند گفته نمیشد.
✍🏻|#انوش
اسیر حلقهی تنگ دستانِ تاریکیست؛ در زمانی گم شده که نه آغازش را به یاد دارد، نه پایانش را میبیند.
دیوارهای نَمور و بیروح اتاقش، میان او و جهان نوری فاصله انداختهاند؛ فاصلهای که هر روز ضخیمتر میشود.
در دل خاموشی، آرام گرفته؛ نه از سر آرامش، بلکه چون دیگر توان جنگیدن ندارد.
انزوا برایش پناه است، تاریکی مأمن و سکوت دوست صبور و بیقضاوتش.
مدتهاست که به جای فریاد، فقط به صدای چکهی آب گوش میدهد.
میدانم چیزی هنوز میان سینهاش زنده است، اما چگونه بفهمانم به او، وقتی باور کرده که خاموشی، سرنوشت آخر هر نوریست؟
حرفهایم را با دیوارهای سرد و نمور یکی میبیند، دستم را با سایهها اشتباه میگیرد.
او خودش را در انکار پیچیده، در انزوا آغوش گرفته و باور کرده که هیچ کس راهی به او ندارد.
و من؟
فقط نشستهام و دعا میکنم...
✍🏻|#انوش
زندگی را باید زندگی کرد؛ با جان، با پوست، با استخوان، با تمام دل.
زیرا تنها آنچه را که زندگی کردهای، میتوانی بفهمی.
و تنها آنچه را که فهمیدهای، میتوانی ببخشی.
یاد گرفتن، تنها با شنیدن ممکن نیست؛ باید لمس کنی، بسوزی، بگریی، بخندی.
باید زندگی را زندگی کنی، نه فقط تعریفش را بشنوی.
زیرا هیچ حقیقتی بیتجربه، واقعی نیست و هیچ دانشی، بیدلدادگی، ماندگار نمیماند.
پس قدم بزن، با دستان خالی و قلبی پُر...
که در نهایت، آنچه میماند، دانستههایت نه، بلکه زیستههایت خواهد بود.
جانِگپ: زندگی بسترِ تجربه است!
✍🏻|#انوش
باید نه فقط بخوانی، که بچشی. نه فقط بدانی، که بسازی.
باید با درد زندگی کنی؛ با بغضهایی که میبلعی، با زخمهایی که بیصدا میسوزند.
با رنج، با ترس، با شکست…
و با اشتیاقی که در تاریکی، فانوس میشود.
باید شادی را زندگی کنی؛ خندههای بیدلیل، بوسههای ناگهانی، دستهایی که نوازشاند.
باید تنهایی را بفهمی، باید منتظر ماندن را بیاموزی، باید پذیرفتنِ بیپاسخ بودنها را بلد شوی.
باید با اضطراب امتحانها، استرس مصاحبهها، آشوب انتخابها و تردیدِ بین ماندن و رفتن زندگی کنی.
با تصمیمهای سخت، جداییهای ناگزیر، مسئولیتهای بزرگ، اشتباههای نابخشودنی و انتخابهایی که مسیرت را عوض میکنند.
باید با خانواده، غم نان، فقر، ثروت، حسادت، وفاداری، آرزو، حسرت، وجدان، قضاوت، و خستگیهایی که به استخوان میرسند زندگی کنی.
با عشقهای نیمهتمام، دوستیهای بیپایان، آدمهای ناتمام و پایانهایی که آغاز میشوند.
موفقیت را باید از دلِ زمین خوردنها بالا بکشی، نه از لبِ کلمات دیگران.
زندگی یعنی: تجربهی تلخیها برای چشیدن شیرینیها.
یاد گرفتن یعنی: افتادن، شکست خوردن، دوست داشتن، دل کندن، ساختن و دوباره آغاز کردن.
و در نهایت، میفهمی که هیچ کتابی، هیچ توصیهای، جای یک "دلِ زندگیکرده" را نمیگیرد.
پس زندگی کن... حتی اگر گاهی نفهمی به کجا میروی؛ گاهی تنها راهِ رسیدن، همین رفتن است.
گاهی تنها راهِ آموختن، زیستن است.
باید نفس بکشی در لحظههایی که دلت میلرزد، باید در دل تاریکی قدم بزنی تا روشنایی را بفهمی.
کسی نمیتواند برایت توضیح دهد عشق یعنی چه، مگر آنکه خودت در آتشش بسوزی.
محبت را باید با دستان خود ببخشی و گاهی بیدلیل، بیپاسخ بمانی تا عمقش را درک کنی.
رنج را، اضطراب را، شکستن و برخاستن را باید لمس کنی؛ باید روزی را تجربه کنی که تمام دنیا پشتش را به تو کرده و شبی را که یک لبخند ساده، دنیایت را از نو میسازد.
بهقدری دربارۀ تنهایی نویسنده نوشته شده که گفتن حقیقتی که من میدانم عین کفر است:
در تجربۀ من، ننوشتن، یعنی تنها ماندن.
از لحظهای که من به خودم اجازۀ نوشتن میدهم، همه چیز متعادل میشود. اگر من دوزِ نوشتن روزانهام را مصرف کنم، آنوقت عملاً میتوانم برای زندگی حضور داشته باشم، یعنی بهجای بودن در آن مکان برزخی که همیشه «باید» جای دیگری باشید تا بنویسید و در نتیجه هرگز نمیتوانید از آنجایی که عملاً هستید لذت ببرید.
#جولیا_کامرون
آنکه میگفت:
منم بهر تو غمخوارترین!
چه دل آزارترین شد،
چه دل آزارترین...
#فریدون_مشیری
_ هوای بیرون افتضاحه، مگه نه؟
+ آره.
_ اما زنبقها شکوفه کردن.
#کتابخانه_نیمهشب
زندگی، بهندرت با خواستههای ما هممسیر میشود؛ همیشه چیزی هست که چشمانتظارش بودیم و نمیشود.
اگر تنها از دریچهی تلخی و منفی به آن نگاه کنیم، همهچیز رنگ باخته و بیمعنا جلوه میکند.
از یک دلمشغولی رها نشده، به دغدغهی بعدی گره میخوریم و این چرخه پایان ندارد.
اما آنچه اهمیت دارد، تاب آوردن است؛ تاب آوردن نهتنها با ریشه دواندن در عمق خاک، بلکه با کشیدنِ ساقهای پنهان در دل تاریکی خاک خاموش، ولی استوار.
همچون زنبقی که بلد است در سردترین هوا، در سختترین لحظه، شکوفه کند... تو هم بلد شو!
✍🏻|#انوش
