Eunoia | Sara Akbari
Открыть в Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
619
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-2630 дней
Архив постов
حدس میزنم این روزها، درست مثل پیکاسو، در دورهی آبی زندگیام قدم میزنم؛ جایی که تمام روزهایم با رنگهای آبی و خاکستری احاطه شدهاند.
در این میان، تنها آرامشم نوشتن است.
نوشتن، نوریست که بر روزهای بیرنگم میتابد. دقیقاً مثل گیتارِ پیکاسو، که در دل آن همه سردی، تنها نقطهی گرمِ دلبستگیاش بود.
پ.ن: نوشتن، شاید آخرین پناه انسان باشد، جایی برای ایستادن، برای آرام گرفتن، وقتی جهان دیگر جایی برای ماندن نمیگذارد.✍🏻|#انوش
Repost from N/a
گاهی راه را نمیبینی، اما دل میگوید قدم بردار.
آینده شاید خاموش باشد، اما ایمان در سکوتش نور میریزد.
آدمی در تردیدها ساخته میشود؛
در توکل رشد میکند؛
و در اعتماد به پروردگار، به همان جایی میرسد که تقدیر آرام برایش کنار گذاشته است.
#تمیم_موحد
آنگاه که در رزمهایم تنها جنگیدم، با شمشیری بیغلاف که گاهی خودم را هم زخمی میکرد و هیچکس نبود، نه دستی بود، نه مرهمی، نه حتی سایهای.
حالا که به معراجِ منیتهایم میروم، نه دلبستهام، نه محتاج...
✍|#انوش
در هارۀ مخیلههایم، غرولندکنان روان بودم.
آن روز، حتی خیالاتم هم کلیشهای شده بودند.
همانطور که هاره را چرخ میزدم، هیچچیز قشنگی نمییافتم.
با خودم گفتم: خیالاتم را چه مرگشان شده؟
ناگهان، صدایی داوودی به گوشم رسید.
صدا را دنبال کردم، تا رسیدم به آدم بلندقامت، چهرهای پرنور و اُبهتش صاعقهای پربا کرد و صدا را از یادم برد.
هجمهی زیباییاش، وصفناپذیر بود. نگاهش، تیر و تار… اما پر از رمز و راز بود.
صدایش آشنا، اما چهرهاش بیگانه بود.
ندانستم، او کی بود...
✍|#انوش
او چون شوالیهای بود، که همهی غمها به دوشش تلنبار شده بود، سنگینی بارشان را همچون شمشیری بر قلبش حس میکرد.
در ژرفای تنهایی و رزم، قوهی دافعهاش را چون سپری شکستناپذیر فعال کرده بود.
از همه دوری میگزید، گویی در میدان نبردی بیپایان تنها ایستاده بود.
ولی ناگهان، یک نگاه نافذ، چون تیری از کمان عشق، به سراچهی قلبش یورش برد و او را سراپا فتح کرد.
همچون فتحی بزرگ بر سرزمین تسخیرناشدهی وجودش.
✍|#انوش
باد بر بوتههای خشکیده بوسه زد و خاطرات کودکی را میان درزهای ذهنم پاشید.
یاد طفلیت افتادم…
وقتی از درخت بالا میرفتم تا ریسمان را گاز بزنم و گازی بیندازم.
همان کار را کردم، گاز را انداختم،
ولی دیگر نتوانستم پایین بیایم.
منی که روزی از این شاخه به آن شاخه میپریدم، از دیوارها بالا میرفتم، دروازهها را فتح میکردم.
حالا نمیدانم این فوبیای ارتفاع را از کجا آوردهام.
با عذابی شبیه عذاب الهی پایینم کردند.
حالا که نگاه میکنم، دستانم لای شاخهها، همه پر از خراش شدهاند.
پ.ن: کودکی رفت و با خود شجاعت آن زمان را برد. بزرگ که شدیم، همهچیز را تاب آوردیم، جزء همان دل بیباک کودکانه را.
✍|#انوش
آنگاه که زندگیام بسان چای بیذایقه میشود و دلتنگی چاشنی روزگارم، سفرهای گلایه پهن میکنم و از ملالآورترین ثانیههایم به خدا شکایت میکنم.
نسیمی مشحون از عطر کعبه میوزد و همهای وجودم را به رخاوت میبرد. و خدا به سکوتش ادامه میدهد...
✍|#انوش
وقتی با ماه درد دل میکنم، قهوه مینوشم و کتاب میخوانم، گلها را بو میکشم، با آدمهای مورد علاقهام وقت میگذرانم، از جزئیات عکس میگیرم، در باران قدم میزنم؛ یعنی حالم خوب است!
✍|#انوش
گلخانه را برای خودم باز میکردم، گلهایش فروشی نمیبود. آنقدر رشدشان میدادم که حتی عطر گلها کتاب نخوانان را هم به کتابخانه میکشاند.😊
یکی از شاگردانم پرسید: استاد! اگر راه تدریس و درمان ره پیش نمیگیرفتین چی کاره میشدین؟
گفتم: اگر این دو نمیبود؛ بیشک که کتابخانه و گلخانه را کنار هم باز میکردم. به کسی که یک کتاب میخرید، یک استکان قهوه مجانی میدادم.
_ شنیدم تو هم معتادی، اما به چی؟
+ به چیزی که بیدارم نگه میدارد… قهوه!
✍|#انوش
📝•یاداشت روز
دیشب با مادرم دلخوری کوچکی داشتیم.
نه داد زدم، نه او حرف تندی زد؛ فقط سکوتی بود میانمان که سنگینتر از هر حرفی بود.
نیمهشب، هنوز خواب به چشمم نیامده بود، آرام آمد، بیصدا... ملحفه را روی تنم کشید و رفت.
انگار حتی قهرش هم نگرانم بود.
صبح، بوی چای تازه آمد.
صبحانه آماده بود.
وقتی میرفت، همانطور که قهر بود و حتی نگاهم نکرد، زیر لب گفت:
«من میروم مکتب... غذایت را بخور، که معدهات درد نگیرد!»
مادر است دیگر، مهرش بیمنت، عشقش حتی در دل قهر، از نگرانی نمیگذرد.
جانِکلام: مهربانیِ مادر، مأمن بیقیدِ آرامش است؛ پیش از سقوط، پیش از صدا و پیش از درد…
✍|#انوش
غم ناگفتههایم از چشمانم بیرون میزد، آنگاه که تقریبا غرق شدهبودم در سیلاب ناگفتهها.
کنارم نشست و گفت: "حرف بزن!"
نمیدانم، ولی انگار چشمانم را میخواند. یعنی چشمانم غم را اینقدر واضح بیرون دادهبود یا او عمیقا نگاه میکرد که فهمید.
✍|#انوش
ناگفتههایش، چون نامهای خواندهنشده، در غروبی بیپرنده، آنجا که ماه هنوز کامل نشده، در دلش جا ماندند.
دلی داشت شبیه شیشهای شکسته، از تیری که هیچگاه به نشان نرسید.
و این ناگفتهها… کاری کردند که دلش دیگر آن دلِ پیشین نباشد؛ بیشتر شبیه مجموعهای از تکههای بربادرفته شده بود.
به لباسهایی که هرگز نپوشید، خیره ماند. چشمانش پر از آب، اما اشکی نچکید.
لعنت فرستاد به آتشی که خاموش نشد
و خاکستری که باد آن را هم برد…
دیگر چه میتوانست!؟
✍|#انوش
غرق در دالان احساس بود، اما از منطق سخن میگفت...
دلش راه میرفت، زبانش حکم میداد.
✍|#انوش
گفت: «ولی من دوستت دارم»
و شنید: «من هم دوستت دارم، ولی...»
و همین جابجایی کوچک،
میانشان یک دنیا فاصله بود… یک دنیا تفاوت.
✍|#انوش
والدین یا رفیق، دلت باش…
پناه باش، آغوشِ وقتِ گریه، سنگرِ وقتِ جنگ.
پدر شو…
نه آن پدری که فقط نان میآورد،
آن پدری باش که واژهی "استقامت" را از نگاهش بیاموزد.
با غرور، اما نه بیرحم،
با صلابت، اما نه بیصدا.
وقتی در هم میشکند، قهر نکن،
بلند شو روبهرویش بایست و بگو:
زندگی، میدانِ فرار نیست...
میدانِ ایستادن است.
مادر شو…
دستِ نوازش، نگاهِ فهم، صدای آرامِ وقتِ طوفان.
آنگاه که بغضش در گلو میلرزد، تو آرام بگو:
اشک بریز، اما جا نزن...
سرت را بگذار روی شانهام و دردهایت را بریز،
تو از منی، و من از عشق.
و رفیق شو…
رفیقی که حضورش سکوت را معنا میدهد.
بگذار بیهیچ ترسی از زخمهایش بگوید،
از دلِ گرفته، از ناامیدی، از رویاهای لهشده زیر پای روزگار.
بگذار گریه کند، با صدای بلند،
بعدش آرام اشکهایش را پاک کن و در گوشش زمزمه کن:
میگذرد...
تا من هستم، این تاریکی، خانه نمیکند در جانت.
حالِ دلت را خوب کن!
دل که بگیرد، جهان هم بیرنگ میشود.
و تو، تو میتوانی رنگِ بودن باشی…
✍|#انوش
آسمان آبی گسترده برفراز کوهسار آرامشی بیپایان را به ارمغان آوردهبود، نسیم ملایم لطافت صبح را نوازش میکرد، شمیم گلها در هوا پیچیده بود.
سرو سبز، سایه سارش را سخاوتمندانه بر خاک پهن کردهبود.
کنار دریاچهی نشسته بود، آب چنان آبی و نغز بود. غرق تماشای رقص موزون و ادامهدار آب بود، که چلچلهها و عندلیبهای نشسته بر شاخسارها، نغمهسرایی کردند و مژدهای دیدار آوردند.
✍|#انوش
آسمان مهآلود است و بادی سردی شاخههای زرد درختان را به لرزه آورده، آوای ترقترق سوختن چوپ در شومینه و عطر گوارای قهوه حال دلم را قلقلک میدهد.
کتابم را میگیرم، در ملحفهای مخملیام میپیچم و کنار شومینه مینشینم.
نور ماه از پنجرهای اتاق داخل نفوذ میکند، یک جرعه قهوه مینوشم و برای ماه داستان دیو و دلبر را قصه میکنم.
چه باب دلم است این خلوت آرامشبخش!
✍|#انوش
