Eunoia | Sara Akbari
Открыть в Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
620
Подписчики
-224 часа
-67 дней
-2830 дней
Архив постов
|اولین مینیدوره نویسندگی|
📱•• آنلاین
💰•• رایگان
🕘•• سه روزه
(اشتراک برای عموم آزاد است!)
📞•• 0711508336
🆔••
رابطه، انسان را میسازد؛ رشدش میدهد، زخمش میزند، درمانش میکند، آبادش میکند و گاه، ویرانهای از او بر جای میگذارد... رابطه معمار روح است!
#انوش
رابطه انسان را میسازد، رشد میدهد، آسیب میزند، ترمیم میکند، آباد میکند و ویران!
انوش
ویرایش کن عالی نویسنده وار
_ «مجبور نیستی، دخترم. مجبور نیستی!»
و من لبخند زدم، از شادی نه، که از پذیرش:
_ «اجبار نیست، اما مسئولیت است. و من، زلالِ شما، از زیر بارم فرار نمیکنم.»
بهسوی مادرم لبخند زدم؛ لبخندی پر از مهر، از همانهایی که از اعماق دل میجوشند. و همین که لبخند بر لبانش نشست، بیدرنگ خودم را در آغوشش انداختم. آغوشی که برایم، امنترین پناهِ جهان بود.
او تنها مادرم نبود، همه چیزم بود.
پدرم بود در روزهایی که پشتوانهای نداشتم، مادرم در تمام لحظههای شیرین و تلخ، خواهرم وقتی بیکسی بر شانهام سنگینی میکرد و برادرم در شبهای دلتنگی.
وجودش، تمام داشتهی زندگیام بود.
الهی قربان آن چشمان خستهاش که هر قطرهاش، روایت سالها صبوری و جنگیدن برای ماست.
ناگهان صدای شوخ و شیرینی فضا را عوض کرد:
_ «میبینم جمعتان جمع است، اما یک گلتان کم است!»
و این زیتون بود، همان خواهرم، که مثل همیشه بیهوا و با همان سبکسنگینِ هفتاد کیلوییاش، خودش را انداخت رویمان!
صدایم از زیر آغوش خندهدارشان بلند شد:
«آی دختر، موهایم را کندی! زود بلند شو!»
و صدای خندههایمان، مثل بادی سبک، اندوه آن روز را برای لحظهای از حویلی برد.
در دل آن همه تلخی، هنوز چیزهایی بود که میشد به آن دل خوش کرد.
مثل همین خندهها، همین آغوشهای گرم، همین لحظههای نابِ با هم بودن.
زمان، بیوقفه چون نسیمی گذرا، از میان روزهای بیم و امید عبور کرد و بیآنکه بفهمم، روز عقد فرارسید.
اما این روز، نه مثل روز خواستگاریام خاموش و سنگین، که پر از هیاهو و شادی بود. سردار تمام ده را به وجد آورده بود؛ صدای دولها از سحر تا غروب، بر سقف خانهها میکوبید و در دل کوچهها میپیچید. مردم از هر سو با شوق تماشا میآمدند، گویی جشن شاهزادهایست.
شنیدم که خودش، با ذوق کودکانهای، برایم لباس نکاح خریده. تنهایی تمام خریدها را کرده، بیآنکه کار را به کسی واگذارد.
وقتی لباس را دیدم، فهمیدم ذوقش دروغ نیست، لباسی که در آن، خودِ دیگری از من میدرخشید. ساده و باشکوه. مثل رؤیایی که ناگهان به حقیقت بدل شود.
از شهر، آرایشگری آورده بودند که ظاهراً در کارش استاد بود، اما دستهایش بیرحم! با هر حرکت، چیزی بر صورتم میپاشید، میمالید، میکِشید.
گویی صورت مرا با گچ و گلکاری اشتباه گرفته بود!
نَفَسم بند آمده بود، تنم خسته شده بود، اما شوق در دل داشتم که ببینم آخر این همه جانکندن، چه از من ساخته؟!
بعد از دو ساعت، بالاخره عقب رفت و با نگاهی راضی گفت: _ _ «ببین حالا چی شدی، دختر جان!»
آینه را روبهرویم گرفت. و من؛
وااای!
انگار خودم نبودم، انگار کسی دیگر از درون آینه نگاهم میکرد.
زیباییای که باورم نمیشد از آن من باشد، لبخندی که میان اشک و حیرت شکفت.
با صدایی لرزان اما شاد گفتم:
_ دستت درد نکنه مروارید جان. واقعاً خوشم آمد.
او لبخند زد و با لحنی شیرین پاسخ داد:
_ «تشکر خانم جان، خوش شدم که پسندیدی.»
و من؛ در دل هزار ترس و تردید، برای لحظهای کوتاه، لبریز شدم از حسی شیرین و نادر.
شبیه شکوفهای که در دل زمستان، بیاجازه، باز میشود.
مروارید از اطاق بیرون رفت و هنوز صدای بستهشدن درِ اتاق نرفته بود که مادرم و خواهرانم با شوقی بیتاب، وارد شدند. نگاهشان به من افتاد و آن لحظه؛ گویی زمان در سکوتی طلایی ایستاد. اشک از چشمانشان بیاجازه جاری شد، اینباز از غم نه، بلکه از شوق و غرور؛ برای اولینبار مرا در لباس عروسی میدیدند.
لباسی که در قریه ما تنها یک معنا داشت: آغاز راهی نو. ردای سفیدِ پاکی، با چپنی سبز که سایهای از امید و زندگی بر تن عروس میپاشید. شال سبز روی سرم، نشانی از خوشبختی بود که نسلبهنسل در دل زنان قریه زنده نگه داشته شده بود.
اگر مراسم حنا داشتیم، لباس نکاح سرخ میبود؛ نماد سرخرویی و بخت نیک، اما امروز همهچیز ساده و بیزرق و برق، ولی پُر معنا بود.
مادرم بغلم کرد، محکم و طولانی. مثل وقتی که دختری را به سفری دور میفرستند، بیاطمینان از برگشت. خواهرانم، یکییکی در آغوشم اشک ریختند، خاطرات کودکیمان در یک لحظه مثل نسیمی از ذهنم گذشت. گرمای عشقشان، تنهاییِ سنگینی را که در دلم نشسته بود، برای لحظاتی ذوب کرد.
ناگهان درِ اتاق بهآرامی باز شد.
دختر خان وارد شد، مستوره.
نه آن زنی که امروز آمده بود، سرد و عبوس، که دختری شوخطبع و پرانرژی. در چهرهاش مهربانی و در نگاهش نوعی همدلی دیده میشد که از مادرش به ارث نبرده بود.
با لبخندی شیرین، به سمتم آمد. دستم را گرفت، مرا چرخاند و با ذوقی کودکانه گفت:
مادرم، که قلبی پر از عشق و دلهره داشت، با لحنی آرام اما مقاوم پاسخ داد:
_ خانم جان، یاد کردن از این مسائل تلخ است، اما به ناچار باید باز هم یاد کنیم. اگر چنین است، پس این معامله را میپذیریم. ولی باید همه چیز روشن و واضح باشد.
زن با لحنی جدی و بدون کمترین ملاحظه ادامه داد:
_ «پس فردا عروسی است و قرار نیست هیچ حنا و تشریفاتی بههم بزنیم، ساده و بیریا.»
مادرم، که هیچگاه قدرت کلامش را از دست نمیداد، گفت:
_ « درست است، ولی شما کجا میروید؟ حداقل یک پیاله چای میگرفتید.»
زن با نیشخندی سرد پاسخ داد:
_ «برای چای نیامدهایم، بلکه سردار به زور ما را روان کرد.
من همچنان در سکوت، کنار دیوار ایستاده بودم، درونام آشوب بود و قلبم میان امواج تردید و ترس به تلاطم افتاده بود. اما میدانستم که باید قوی باشم، باید همچون آن لباس سرخ، در برابر هر طوفانی استوار بایستم، حتی اگر طوفان از جنس زمین و آسمان هم باشد.
_ «حداقل زلال را میدیدید...»
صدای مادرم با لرز خفیفی در گلویش پیچید. صدایش نرم و پر از التماس بود، اما زیر آن لایهای از امید پنهان شده بود، امیدی که حالا تنها به یک نگاه من بستگی داشت. من؛ دختری که حتی نمیدانست دلش چه میخواهد.
زن خان نیشخندی سرد زد، از آن خندههایی که پشتش نه خنده، بلکه تحقیر بود. گفت:
_ «هر روز میبینمش. تنها امروز ندیدم. باید مطمئن شوم فرض را ادا کرده باشم؟ ههِ...»
هر واژهاش مثل سوزن داغی در قلبم فرو رفت. انگار همان لحظه، چیزی درونم شکست. انگار صدای غرورم بود که آرام خرد میشد و در حویلی طنین میانداخت.
فضا سنگین بود. حویلی، که همیشه برایم مأمن آرامش بود، حالا مثل قفسی تنگ به نظرم میرسید. صدای گامهای محکمشان، زن خان و دخترش در میان سکوت صبح، مثل پتکهایی بر زمین کوبیده میشد. آن صداها نه فقط در گوشم، که در دلم زلزلهای به پا کرده بود.
کنار دیوار ایستاده بودم؛ ساکت، خاموش، و درونم طوفانی. قلبم دیوانهوار میکوبید، مثل پرندهای که خودش هم نمیداند دنبال راه فرار است یا مأوا. اشکم پایین نمیریخت، اما در عمق نگاهم موج میزد. ترسی کهنه در دلم خانه کرده بود، از آیندهای که هیچ نقشی در آن نداشتم. از سرنوشتی که دیگران برایم مینوشتند، بیآنکه حتی قلم را در دست گرفته باشم.
به دستهایم نگاه کردم. سرد بودند، بیجان. مثل لحظهای که فهمیده باشی زندگیات از این لحظه دیگر آن زندگی قبل نیست.
با خودم زمزمه کردم:
«آیا حق من فقط سکوت است؟ فقط تسلیم؟»
اما چیزی در درونم، خیلی آرام، شاید حتی نامحسوس، روشن شد. مثل جرقهای در شب تار. هنوز همه چیز تمام نشده بود. شاید هنوز هم بشود ایستاد. نه برای اعتراض، که برای بودن.
باد صبحگاهی آرام پرده را تکان داد. پنجره نیمهباز بود و هوای خنک تنم را لرزاند. اما اینبار، از سر ترس نه. شاید از بیداری.
از حرفهایی که میانشان رد و بدل میشد، انگار با هر جمله یک کیلو از وزنم میریخت. نفس کشیدن برایم سخت شدهبود. صدایشان میآمد، ولی کلمات مثل خنجری تیز، بیآنکه معنایشان را بفهمم، در جانم فرو میرفتند. زن خان، سراپا آذینِ طلا، همچون تندیسی متحرک با نگاهی که نه از مهربانی، بلکه از تملک لبریز بود، بههمراه دختر مغرورش بهسوی دروازه حویلی روان شد. چیزی آرام در گوش مادرم میگفت، اما نتوانستم لبخوانی کنم، تنها حس کردم آخرین قطرهی کرامت را هم میمکد و میبرد.
حالم بد بود. آنقدر که نمیدانم چگونه بیان کنم. درد، دیگر در اشک نمینشست، تهنشین شده بود در اعماق قلبم، جایی دور از چشم، جایی که حتی فریاد هم به آن نمیرسد. کسی، حتی با بیوهها هم چنین نمیکند. خواستگاری نبود، بیحرمتی بود؛ ازدواج نبود، اسارت بود.
و من؟
من هنوز دختری بودم که خوب و بد زندگی را بهدرستی نمیفهمید، دختری که بهجای شکوفههای خیال، حالا خارهای تقدیر در دلش میرویید. چرا من، چرا باید قصهام چنین نوشته میشد، اما مگر سرنوشت از ما اجازه میگیرد؟
مادرم با جگرخونی و چهرهای در همشکسته وارد خانه شد. نگاهش به من افتاد و بیاختیار، اشک از چشمانش جاری شد. نه اشک، که اندوه سالها خویشتنداری.
بهسویش رفتم، دستانم را دور گردنش حلقه کردم، همان گردنی که سالها بار زندگی را بیهیچ شکایتی به دوش کشیده بود. آرام در گوشش زمزمه کردم:
_ «هیچی نگو، ملکهی من، هیچی. من همه چیز را شنیدم. من قبول دارم. قبول دارم تا با چنین خانوادهی سرد و بیروح بسازم. چون میدانم بهای آرامش شما، قلبِ من است. و من با تمام وجودم میدهمش.»
مادرم هقهقکنان گفت:
در این یک ماه، من به این مرد عادت کرده بودم. نه، بیشتر از عادت؛ او تنها تکهی روشن این خانهی خاموش بود، تنها دلیل بودنم در این دنیای غریبه.
چادرم را آرام عقب زد و بر موهایم بوسهای نشاند.
همانطور که در آغوشش بودم، دلم خواست زمان برای لحظهای بایستد.
همینجا، در میان آغوشی که شبیه آرامش پس از طوفان بود.
بیاد دارم روزهای نخست این خرابکده را.
روزی که مادر سردار مرا با خدمههایشان به آشپزخانه فرستاد و لقب گدا را بالایم گذاشت.
روزی که منوره خواهر سردار اتاقش را بالایم جمع کرد و پدرش مدام بدقدم خطابم میکرد. تنها سردار همدمم بود و در اخیر برایشان گفت اگر یکبار دیگر کوچکترین بیاحترامی به من بکنند، خانه را ترک میکند. از ترس حرفهای سخت سردار فعلا خاموش هستند.
از خاطرات بیرون آمدم و گفتم:
گفتم: سردار!
لبخند بر لبش نشست، همان نگاه آشنا و گرمش را به صورتم دوخت و گفت:
_ جانِ خانمم؟
نفسی عمیق کشیدم، صدایم لرز داشت، اما دلم قرص بود برای گفتن.
_ یک ماهه که شوهرم هستی،
راستش هیچ شکایتی از تو ندارم، مهربان بودی، صبور و باگذشت. اما من هم انسان هستم و این چهاردیواری هرچقدر هم قشنگ باشد، زندان است. من یک ماه است که جز این خانه، دیواری ندیدم. فامیلم، مادرم. دلم برایشان تنگ شده. فقط یکبار، بگذار بروم ببینمشان... لطفاً!
سردار بیهیچ کلامی، آرام بازوانش را از دورم باز کرد، در سکوت به طرف لباسهایش رفت.
دکمههای پراهنش را یکییکی باز میکرد که گفت:
_ ببخش که کم گذاشتم، خانمم.
تا من حمام میکنم، آماده شو، میرویم شهر.
نفهمیدم قلبم چهطور کوبید، نفسم گرفت از ذوق.
با شوق کودکانهای گفتم: بهخدا؟ بگو واقعاً میرویم شهر؟
خندید، همان خندهی مردانهای که از ته دل میآید:
_ بخدا، میرویم شهر... هله سیاهمویم، برو زود آماده شو!
"سیاهمو"
لقبی که فقط از دهان او شیرین بود. از همان روز اول، به خاطر موهای پرپشت و مشکیام، دیگر هیچوقت زلال صدایم نکرد.
و من؟
دلم گرم میشد با همین واژهی ساده، که فقط مخصوص من بود.
با آرایش هیچ میانهای نداشتم؛ نه بلدم، نه دلبستهاش.
برای همین صبر کردم تا سردار از حمام بیرون شود.
نیم ساعتی گذشت و با حولهای بر شانه بیرون آمد.
نگاهی به من انداخت و گفت:
_:عه! هنوز آماده نشدی؟
با خجالت نگاهی به لوازم آرایش انداختم، لبم را گزیدم و گفتم:
_ چی... سردار، من هنوز هم نمیدانم چطور از اینها استفاده کنم.
یک هفته از ازدواج من با سردار گذشته بود.
هفت روز از آغاز زندگی تازهای که همهچیزش برایم ناآشنا و متفاوت است.
از خوراک و پوشاک گرفته تا فضای خانه و حتی واژههایی که بر زبان جاریست.
من دیگر زلالِ کوچکِ مادر نبودم. زنی بودم با عنوانی بزرگ، عروس خان.
چه کسی باور میکرد دختری چون من، روزی پایش به چنین خانهای باز شود؟
بیشک، دختران قریه پشت سرم زمزمهها کردهاند، اما اینکه سردار دوستم دارد، برایم کافیست.
گرچه خودم را در این وصلت، میانِ خواستهی دل و مصلحت خانواده، فدا کردهام، اما پایانش دستکم تا اینجا آرام بوده.
سردار با من مهربان است؛ مردی فهمیده و باگذشت.
او پسر محبوب خانواده است و شاید تنها دلیل پذیرش من همین باشد.
اما پدرشوهر و مادرشوهرم هرگز با من آشتی نکردهاند.
مادرشوهرم در این هفت روز، حتی یکبار از اتاقش پایین نیامده که رو در رویم بنشیند.
پدرشوهرم هرگاه آمده، یا سکوت کرده یا با تلخی فضا را برهم زده، انگار نهفقط من، که هر آنچه از من است، برایشان ناپذیرفتنیست.
خواهران سردار را نگویم هر کدام زهر ریختن را از مادر آموختند. در میان تنها همدمم در نبود سردار مستوره است. وقتی سردار نباشد میاید و همراهم حرف میزند تا حالم خوب شود.
در این خانهی باعظمت، در میانِ رواقهای بزرگ و فرشهای گرانقیمت و همه چیزش آرامش نداشتم.
فضای خانه در این یک هفته مثل غبار نشسته بر دل بود، سنگین، خاموش، خفهکننده.
تمام روز را در اتاق خود زندانی میکردم؛ نه صدایی، نه نگاهی، نه آغوشی که دلم را گرم کند. فقط خودم، دیوارها و بغضهایی که گاهی آرام، گاهی بیصدا میشکستند زن ظالم پای مستوره را نیز از اتاقم قطع کردهبود.
هر غروبی که میآمد، امیدم به آمدن سردار بود. وقتی میآمد یا با هم پایین میرفتیم، یا همانجا، در سکوت اتاق، غذایی را شریک میشدیم که تنها مزهاش حضور بود.
من، دختری بودم که حتی یک شب از مادرم دور نبودم.
مادری که نفسش عطرِ آرامش بود، صدایش مثل لالاییِ همیشهگی.
و حالا یک هفته میشد که روی ماهش را ندیده بودم، دستان گرمش را حس نکرده، عطر نابش را به ریهام نفرستاده بودم.
دلم بیقرار بود، روحم خسته.
خورشید میرفت، ماه میآمد؛ تکرار بیحاصل روزهایی که دیگر در آنها جانی برایم نمانده بود.
زندگی برایم شبیه خوابی بیرؤیا شده بود و بیداریام تنها گریه و انتظار بود.
یک ماه با همین درد گذشت.
طاقتم ته کشید.
آن شب، تصمیم گرفتم با سردار حرف بزنم، شاید بتوانم حتی برای یک روز، یک ساعت، مادرم را ببینم.
حمام کردم و لباسی پوشیدم که میدانستم دوستش دارد. پراهن کمرچین سرخ، با تنبان سفید ساده.
موهایم را بافتم، چادر سفیدم را مرتب سر کردم و چون با آرایش آشنا نبودم، فقط سرمهای کشیدم و عطری را که سردار از شهر برایم آورده بود، به گلو و یخنم پاشیدم. روی تخت نشستم و منتظر ماندم. مثل همیشه، دروازه را قفل کرده بودم. نمیدانم چرا، اما سردار از من خواسته بود چنین کنم.
بارها پرسیدم چرا؟
و همیشه فقط همین پاسخ را شنیدم:
«من چیزی را میدانم که تو نمیدانی.»
و من، سکوت کردم. مثل همیشه.
صدای چرخیدن کلید در قفل، قلبم را به لرزه انداخت. فهمیدم سردار است. نفس در سینهام حبس شد. دستانم میلرزیدند، بیهیچ دلیلی. یا شاید هزار دلیل پنهان. نمیدانم چرا، اما حتی بعد از گذشت یک ماه، هنوز هم از دیدنش اضطراب میگیرم. نوعی استرس عجیب که بیشتر شبیه اولین دیدار است تا زندگی مشترک.
و طبق معمول، این لرزشها و تپشها، بهانهای میشود برای شوخی و مسخرهکردنهای مهربانانهاش.
در باز شد. لبخند گرم و بازیگوشش صورتش را پر کرد.
چشمانش برق زدند، از تعجب یا از ذوق، نمیدانم.
همانطور که با نیشخندی دلفریب نگاهم میکرد گفت:
_ بهبه! مدیون چی باشم این امشب؟
با شرم گفتم: سلام!
مهربان خندید و ادامه داد:
_ علیکم سیاهمویم. چه زیبا شدی امشب!
_ تشکر.
نزدیک آمد، با همان قدمهای مردانه و آرام، دستانم را گرفت و بوسید. گرمای لبهایش، مثل آتش لطیفی، لرزش را از تنم برد.
همانطوری که دستانم را گرفته بود گفت:
_ حالا بگو ببینم، چی شده که زن زیبا خود را اینطور قشنگ آراسته؟
با ابرویی بالا رفته، لبخند شیطنتآمیزی زدم:
_ مگر نمیشود زنی برای شوهرش دلبری کند؟
قهقهای زد، از همان خندههایی که دل را آرام میکند، نه تمسخر، نه تعجب، فقط محبت.
_ البته که میتوانی، خانمِ مقبولم!
آرام دستانش را دور کمرم حلقه کرد و من سرم را روی سینهی گرم و امنش گذاشتم. صدای ضربان قلبش، مثل لالایی شیرینی در گوشم طنین انداخت.
اما ناگهان صدایی زهرآلود، شادی را از هوا ربود. مادرش بود، همان زنی که نگاهش سردتر از شب زمستانی بود. با تکهپرانیای که سنگینیاش چون خنجر بر شانهام افتاد، گفت:
_ عجله کن سردار! اگر بمانی، فیلم عاشقانه میسازی. تا حالا سی رقم کریم را روی صورتش مالیدهاند.
سکوت کردم، اما درونم لرزید. هر واژهاش مانند تیری زهرآلود بود که به قلب غرورم اصابت میکرد و از هر سو مرا خراش میداد. دلم میخواست فریاد بزنم، اما غرورم اجازه نمیداد. این شب، شب من بود، اما سایهای از درد، آرام بر آن افتاده بود.
سردار بیتفاوت به زهر کلام مادرش، آرام ایستاده بود، گویی درونش چشمهای از صبر و خونسردی میجوشید، پادزهری ناپیدا که نیش کلمات را بیاثر میکرد. نگاهش، لبخندش، حتی سکوتش، گواه دل مهربانی بود که زیر کلاه دامادی میتپید.
آرام دستش را به سویم دراز کرد. دلم لرزید. نمیدانم تردید بود یا ترس یا همان شرمی که با دختر بودن در رگهایم آمیخته شده بود. سرم را کمی بلند کردم، نگاهم در نگاهش گره خورد، و او لبخند زد از آن لبخندهایی که انگار پرده از اطمینان برمیدارد. چشمانش را بست؛ بیکلام گفت: «نترس، من اینجا هستم.»
نخستینبار بود که دستم را در دست مردی میگذاشتم. دستانم لرزید، اما نگذاشت فرو بریزد. دستانم در گرمای دستش گم شد، اما در همان گم شدن، انگار خودم را یافتم. گرمایی که از میان انگشتانش عبور کرد، راهی تا اعماق جانم یافت.
از حویلی بیرون آمدیم. هنوز رد اشکهای مادرم را بر صورتش حس میکردم که پشت سرم ایستاده بود و زیر لب دعا میخواند. سردار کمکم کرد تا در دولی بنشینم. دولی با گلهای تازه و پارچههای رنگارنگ آذین شده بود، همانگونه که دختران رویاهایشان را میپوشانند.
سردار کلاه دامادیاش را مرتب کرد و بر اسب سفیدش نشست. اسبی که با صدای زنگولههای بسته به گردنش، آهنگ سفر را مینواخت. گلهای یاس و نسترن از گردنش آویزان بود و هر قدمش گویی در مسیر افسانهای میکوبید.
راه افتادیم. طنین دایره و دول در هوا میپیچید، دستها به هم میخورد، هورا میکشیدند، و دختران ده، با شالهای رنگین، در مسیر ما میرقصیدند. شادی تا سقف آسمان بالا رفته بود. حتی باد هم لباسها را به رقص آورده بود.
به باغ سرور خان رسیدیم؛ باغی که افسانهاش تا دههای دیگر هم شنیده میشد. درختانش تنومند و پرثمر، گلهایش بیپایان و جویبارش زمزمهگر. درختان انار با سرخی وسوسهبرانگیزشان، نارنجها، بادامها، شاخههای خمیدهی سیبهای رسیده، همه به تماشای عروس و داماد آمده بودند.
آفتاب نرم غروب، رنگ طلاییاش را روی چهرهام پاشیده بود. پردههای سفید با وزش نسیم، در هوا میرقصیدند. باغ، میان شور و مهر و شکوفه، به تپش افتاده بود؛ گویی دل طبیعت هم با من میتپید.
در آن لحظه، میان گلها و نغمهها و نگاهها، تنها چیزی که در گوشم میپیچید، صدای آن لبخند بستهی سردار بود که در دلش زمزمه میکرد: «تو تنها نیستی. اینجا شروع توست، نه پایانت.»
رقص و پایکوبی با شور و هیجان دول و دایره تا نیمههای شب ادامه داشت. صدای خندهها و شادیها در هوا پیچیده بود، اما در دل من، طوفانی از احساسات متلاطم بود. در پایان شب، پدرم با نگاهی سنگین و دستانی لرزان و اما بیهیچ حسی، فیتهای سرخ را بر کمرم بست. گرهی که نه تنها نشانهای از رسم و آیین بود، بلکه گویی مهر تأییدی بر جدایی از خانه و خانوادهام بود. شاید این گره، معاملهای خاموش در برابر بیستوپنج جریب زمین بود، معاملهای که در آن، من بهایش بودم.
با خواهران و برادرانم خداحافظی کردم. آغوشهایشان گرم بود، اما در دلشان غمی پنهان موج میزد. وقتی نوبت مادرم رسید، بغضم ترکید. آه مادرم؛ او را محکم در آغوش گرفتم، گویی میخواستم تمام خاطرات کودکیام را در آغوشش حفظ کنم. کاش میشد او را نیز با خود ببرم، اما میدانستم که این ممکن نیست. میدانستم که از این پس، مهر و مأمنم، دیگر او نخواهد بود.
از خانهای دل کندم که در آن چشم به جهان گشوده بودم، خانهای که با تمام سختیها و تلخیهایش، باز هم مأوای من بود. دیوارهای ترکخوردهاش، بوی نان تازهی مادرم، صدای خندههای شبانهی خانوادهام. همه را پشت سر گذاشتم. شاید خاطرات شیرینی نداشت، اما بودن در کنار خانواده، هزار بار بهتر از تنهایی خانهای بود که قرار بود از این پس در آن زندگی کنم، خانهای که بیشتر به زندانی بیپنجره میمانست.
خانهی خان، بزرگترین و نامدارترین مرد قریه بود؛ مردی که آوازهاش از دامنههای همین کوه تا دههای دور دست میرسید. عروسیاش، همانگونه که رسم و رواج بود، با شکوهی تمام برگزار شد. عروس و داماد بیدرنگ به اتاق حجله فرستاده میشدند و مردم، هنوز تا روزها با رقص و پایکوبی، شور این وصلت را زنده نگه میداشتند.
_ «واه! چه بودی تو؟ خانم برادرم شدی و ناحق دل از لالایم نبردی ظالم!»
سرم پایین افتاد، لبخندم میان حجب و شادی گم شد.
مستوره کومهام را کشید، چشم در چشمم انداخت و گفت:
_ «عروس قشنگ، آمادهای که نکاحت بسته شود؟»
بیصدا، فقط با یک اشاره سر، پاسخ دادم.
لحظاتی بعد، صدای عبور آرام مردی آمد. مولوی وارد اتاق شد.
سکوت عمیقی فضا را پر کرد.
او با صدای آرام و مطمئنش پرسید:
«زلال، دختر زلیخا و هارون، آیا راضی هستی که عقدت بسته شود؟»
نفسی آرام کشیدم، نگاهی به چشمان مادرم انداختم که اشک در آن حلقه زده بود و با صدایی آهسته اما راسخ گفتم:
_ بلی، راضیام.
سپس نوبت پدرم رسید. جز او وکیلی نداشتم و چه کسی بهتر از او، که همیشه در سایهای از سکوت، ستون زندگیام بوده؟
با رضایت پدر، عقد بسته شد.
اتاق کمکم خالی شد. اما من دیگر آن دختر چند لحظه پیش نبودم؛ زلال، دختری که هنوز از فردا میترسید، حالا زنی شده بود با نام شوهر بر زبان، و پیوندی که بیاجازه دل، به نامش رقم خورده بود.
مادرم، همراه خواهرانم، دستانم را گرفت.
حویلی در پیش بود، با صدای دول، خنده، و مردمانی که منتظر عروس بودند.
اما در دل من، صدایی دیگر بود.
صدایی آرام و مبهم، که میپرسید:
«آیا خوشبختی را میتوان در لباسی سفید یافت؟ یا باید در دلش، خودت بجویی!؟»
بر پایه رسمِ کهن سرزمین ما، داماد سوار بر اسپی سپید، با غروری آرام و گیسوان بادی، همراه نوای کوبندهی دایرهها و شور انگیز دولنوازان، بهسوی خانه عروس رهسپار میشد. صدای پای اسپ، صدای قدمهای تقدیر بود که کوچهها را از خواب عصرگاهی میپیراند. و عروس، چون نغمهای نگفته، آرام و محجوب، در دل دولی آذینبسته، راهی خانهای تازه میشد، خانهای که قرار بود مأوای مهرش گردد.
اما خانهی ما، حویلیای کوچک و رنجدیده، فرسوده از سالها و بیتاب ازدحام شادی. تصمیم بر آن شد که محفل در باغ باشکوه سرور خان برگزار شود. باغی از رؤیا، که درختانش سایهسار خاطره بودند و نسیمش از قصههای جوانی میوزید.
همین که صدای هُورای دختران برخاست، فضا پر شد از شور و شراره. هوراهایی که برآمده از حلقههایی رنگارنگ بود و نوید آمدن سردار را میداد، سرداری که همیشه مثل سایهای مزاحم در مسیرم بود. کسی که حرفهایش، نگاهش و حتی سکوتش، همیشه باری بود بر شانههای دخترانهام. کسی که هرگز انتظارش را نکشیده بودم.
مادرم با دستانی گرم، اما دلواپس، شالم را روی صورتم کشید. گویی میخواست تنهاییام را از نگاههای هزار نفره پنهان کند. در همان لحظه، سردار از در حویلی وارد شد، قامتی بلند، نگاهی جسور و لبخندی مطمئن که گویی جشن را نه برای وصلت، که برای پیروزی خودش به پا کرده بود.
چهار طرف حویلی، پر بود از صدا: جیغهای شوق، دست زدنهای شورآور و ترانههایی که زنان ده زمزمه میکردند. اما در دل من، هیچ صدایی نبود جز تپش بیقرار قلبم؛ قلبی که نمیدانست خوشحال باشد یا دلواپس. آنچه برای دیگران جشن بود، برای من آغاز فصلی نامعلوم بود؛ فصلی که نویسندهاش من نبودم، اما بازیگر نخستش بودم.
زیتون و زیبا، خواهرانم، همانگونه که رسم بود، با لبخندهایی آمیخته از هیجان و اشتیاق، روبهروی سردار ایستادند. چشمانشان برق میزد و صدایشان میلرزید از شوقی که در دلشان موج میزد. رونمایی خواستند، لحظهای که در خاطرهی هر عروس چون نگینی میدرخشد.
سردار، با وقاری شیرین، لبخند زد. صدای خندهاش، شبیه به پرتو آفتابی بر دل سایهدارم نشست. آنقدر گرم و مهربان بود که ناخودآگاه گوشهایم تیز شد. گفت:
_ عروسم بیش از اینها میارزد. کنار بروید، بگذارید روی ماهش را ببینم.
دخترها آرام کنار رفتند و سردار قدمبهقدم به من نزدیک شد. من، پشت شال سپیدم، چون گلی لرزان در نسیمی ناشناخته، دست مادرم را سختتر فشردم. اما مادرم، با نگاهی که در آن مهر و تقدیر به هم آمیخته بود، دستانم را آرام رها کرد. گویی میگفت: «اکنون وقت رفتن است، دخترکم. وقت دل سپردن به سرنوشتی که نامش را عشق خواهند گذاشت، اگر بخواهد بیاید.»
سردار نزدیکتر آمد. دستانش با لطافتی بیکلام شالم را کنار زد. من چشم به زمین دوختم، از ترس نه، بلکه از شرمی شیرین، از حسی غریب که تا عمق استخوانهایم نفوذ میکرد. اما حس میکردم، بینیاز از دیدن، که نگاهش به چهرهام خشک شده. نفسش انگار در سینهاش حبس شده بود. آنگاه صدایش آرام و شگفتزده پیچید:
_ نظر بد از تو دور باشد، ای پریپیکرم. چه زیبا شدی، شبیه ماه تمام.
نمیتوانم بگویم از سردار بدم میآمد، نه. اما هنوز دلم برایش نمیتپید. میان ما دیواری شفاف از ناآشنایی بود، که امیدوار بودم روزی ترک بردارد و قلبم بیاختیار به سویش کشیده شود.
_ «مجبور نیستی، دخترم. مجبور نیستی!»
و من لبخند زدم، از شادی نه، که از پذیرش:
_ «اجبار نیست، اما مسئولیت است. و من، زلالِ شما، از زیر بارم فرار نمیکنم.»
بهسوی مادرم لبخند زدم؛ لبخندی پر از مهر، از همانهایی که از اعماق دل میجوشند. و همین که لبخند بر لبانش نشست، بیدرنگ خودم را در آغوشش انداختم. آغوشی که برایم، امنترین پناهِ جهان بود.
او تنها مادرم نبود، همه چیزم بود.
پدرم بود در روزهایی که پشتوانهای نداشتم، مادرم در تمام لحظههای شیرین و تلخ، خواهرم وقتی بیکسی بر شانهام سنگینی میکرد و برادرم در شبهای دلتنگی.
وجودش، تمام داشتهی زندگیام بود.
الهی قربان آن چشمان خستهاش که هر قطرهاش، روایت سالها صبوری و جنگیدن برای ماست.
ناگهان صدای شوخ و شیرینی فضا را عوض کرد:
_ «میبینم جمعتان جمع است، اما یک گلتان کم است!»
و این زیتون بود، همان خواهرم، که مثل همیشه بیهوا و با همان سبکسنگینِ هفتاد کیلوییاش، خودش را انداخت رویمان!
صدایم از زیر آغوش خندهدارشان بلند شد:
«آی دختر، موهایم را کندی! زود بلند شو!»
و صدای خندههایمان، مثل بادی سبک، اندوه آن روز را برای لحظهای از حویلی برد.
در دل آن همه تلخی، هنوز چیزهایی بود که میشد به آن دل خوش کرد.
مثل همین خندهها، همین آغوشهای گرم، همین لحظههای نابِ با هم بودن.
زمان، بیوقفه چون نسیمی گذرا، از میان روزهای بیم و امید عبور کرد و بیآنکه بفهمم، روز عقد فرارسید.
اما این روز، نه مثل روز خواستگاریام خاموش و سنگین، که پر از هیاهو و شادی بود. سردار تمام ده را به وجد آورده بود؛ صدای دولها از سحر تا غروب، بر سقف خانهها میکوبید و در دل کوچهها میپیچید. مردم از هر سو با شوق تماشا میآمدند، گویی جشن شاهزادهایست.
شنیدم که خودش، با ذوق کودکانهای، برایم لباس نکاح خریده. تنهایی تمام خریدها را کرده، بیآنکه کار را به کسی واگذارد.
وقتی لباس را دیدم، فهمیدم ذوقش دروغ نیست، لباسی که در آن، خودِ دیگری از من میدرخشید. ساده و باشکوه. مثل رؤیایی که ناگهان به حقیقت بدل شود.
از شهر، آرایشگری آورده بودند که ظاهراً در کارش استاد بود، اما دستهایش بیرحم! با هر حرکت، چیزی بر صورتم میپاشید، میمالید، میکِشید.
گویی صورت مرا با گچ و گلکاری اشتباه گرفته بود!
نَفَسم بند آمده بود، تنم خسته شده بود، اما شوق در دل داشتم که ببینم آخر این همه جانکندن، چه از من ساخته؟!
بعد از دو ساعت، بالاخره عقب رفت و با نگاهی راضی گفت: _ _ «ببین حالا چی شدی، دختر جان!»
آینه را روبهرویم گرفت. و من؛
وااای!
انگار خودم نبودم، انگار کسی دیگر از درون آینه نگاهم میکرد.
زیباییای که باورم نمیشد از آن من باشد، لبخندی که میان اشک و حیرت شکفت.
با صدایی لرزان اما شاد گفتم:
_ دستت درد نکنه مروارید جان. واقعاً خوشم آمد.
او لبخند زد و با لحنی شیرین پاسخ داد:
_ «تشکر خانم جان، خوش شدم که پسندیدی.»
و من؛ در دل هزار ترس و تردید، برای لحظهای کوتاه، لبریز شدم از حسی شیرین و نادر.
شبیه شکوفهای که در دل زمستان، بیاجازه، باز میشود.
مروارید از اطاق بیرون رفت و هنوز صدای بستهشدن درِ اتاق نرفته بود که مادرم و خواهرانم با شوقی بیتاب، وارد شدند. نگاهشان به من افتاد و آن لحظه؛ گویی زمان در سکوتی طلایی ایستاد. اشک از چشمانشان بیاجازه جاری شد، اینباز از غم نه، بلکه از شوق و غرور؛ برای اولینبار مرا در لباس عروسی میدیدند.
لباسی که در قریه ما تنها یک معنا داشت: آغاز راهی نو. ردای سفیدِ پاکی، با چپنی سبز که سایهای از امید و زندگی بر تن عروس میپاشید. شال سبز روی سرم، نشانی از خوشبختی بود که نسلبهنسل در دل زنان قریه زنده نگه داشته شده بود.
اگر مراسم حنا داشتیم، لباس نکاح سرخ میبود؛ نماد سرخرویی و بخت نیک، اما امروز همهچیز ساده و بیزرق و برق، ولی پُر معنا بود.
مادرم بغلم کرد، محکم و طولانی. مثل وقتی که دختری را به سفری دور میفرستند، بیاطمینان از برگشت. خواهرانم، یکییکی در آغوشم اشک ریختند، خاطرات کودکیمان در یک لحظه مثل نسیمی از ذهنم گذشت. گرمای عشقشان، تنهاییِ سنگینی را که در دلم نشسته بود، برای لحظاتی ذوب کرد.
ناگهان درِ اتاق بهآرامی باز شد.
دختر خان وارد شد، مستوره.
نه آن زنی که امروز آمده بود، سرد و عبوس، که دختری شوخطبع و پرانرژی. در چهرهاش مهربانی و در نگاهش نوعی همدلی دیده میشد که از مادرش به ارث نبرده بود.
با لبخندی شیرین، به سمتم آمد. دستم را گرفت، مرا چرخاند و با ذوقی کودکانه گفت:
مادرم، که قلبی پر از عشق و دلهره داشت، با لحنی آرام اما مقاوم پاسخ داد:
_ خانم جان، یاد کردن از این مسائل تلخ است، اما به ناچار باید باز هم یاد کنیم. اگر چنین است، پس این معامله را میپذیریم. ولی باید همه چیز روشن و واضح باشد.
زن با لحنی جدی و بدون کمترین ملاحظه ادامه داد:
_ «پس فردا عروسی است و قرار نیست هیچ حنا و تشریفاتی بههم بزنیم، ساده و بیریا.»
مادرم، که هیچگاه قدرت کلامش را از دست نمیداد، گفت:
_ « درست است، ولی شما کجا میروید؟ حداقل یک پیاله چای میگرفتید.»
زن با نیشخندی سرد پاسخ داد:
_ «برای چای نیامدهایم، بلکه سردار به زور ما را روان کرد.
من همچنان در سکوت، کنار دیوار ایستاده بودم، درونام آشوب بود و قلبم میان امواج تردید و ترس به تلاطم افتاده بود. اما میدانستم که باید قوی باشم، باید همچون آن لباس سرخ، در برابر هر طوفانی استوار بایستم، حتی اگر طوفان از جنس زمین و آسمان هم باشد.
_ «حداقل زلال را میدیدید...»
صدای مادرم با لرز خفیفی در گلویش پیچید. صدایش نرم و پر از التماس بود، اما زیر آن لایهای از امید پنهان شده بود، امیدی که حالا تنها به یک نگاه من بستگی داشت. من؛ دختری که حتی نمیدانست دلش چه میخواهد.
زن خان نیشخندی سرد زد، از آن خندههایی که پشتش نه خنده، بلکه تحقیر بود. گفت:
_ «هر روز میبینمش. تنها امروز ندیدم. باید مطمئن شوم فرض را ادا کرده باشم؟ ههِ...»
هر واژهاش مثل سوزن داغی در قلبم فرو رفت. انگار همان لحظه، چیزی درونم شکست. انگار صدای غرورم بود که آرام خرد میشد و در حویلی طنین میانداخت.
فضا سنگین بود. حویلی، که همیشه برایم مأمن آرامش بود، حالا مثل قفسی تنگ به نظرم میرسید. صدای گامهای محکمشان، زن خان و دخترش در میان سکوت صبح، مثل پتکهایی بر زمین کوبیده میشد. آن صداها نه فقط در گوشم، که در دلم زلزلهای به پا کرده بود.
کنار دیوار ایستاده بودم؛ ساکت، خاموش، و درونم طوفانی. قلبم دیوانهوار میکوبید، مثل پرندهای که خودش هم نمیداند دنبال راه فرار است یا مأوا. اشکم پایین نمیریخت، اما در عمق نگاهم موج میزد. ترسی کهنه در دلم خانه کرده بود، از آیندهای که هیچ نقشی در آن نداشتم. از سرنوشتی که دیگران برایم مینوشتند، بیآنکه حتی قلم را در دست گرفته باشم.
به دستهایم نگاه کردم. سرد بودند، بیجان. مثل لحظهای که فهمیده باشی زندگیات از این لحظه دیگر آن زندگی قبل نیست.
با خودم زمزمه کردم:
«آیا حق من فقط سکوت است؟ فقط تسلیم؟»
اما چیزی در درونم، خیلی آرام، شاید حتی نامحسوس، روشن شد. مثل جرقهای در شب تار. هنوز همه چیز تمام نشده بود. شاید هنوز هم بشود ایستاد. نه برای اعتراض، که برای بودن.
باد صبحگاهی آرام پرده را تکان داد. پنجره نیمهباز بود و هوای خنک تنم را لرزاند. اما اینبار، از سر ترس نه. شاید از بیداری.
از حرفهایی که میانشان رد و بدل میشد، انگار با هر جمله یک کیلو از وزنم میریخت. نفس کشیدن برایم سخت شدهبود. صدایشان میآمد، ولی کلمات مثل خنجری تیز، بیآنکه معنایشان را بفهمم، در جانم فرو میرفتند. زن خان، سراپا آذینِ طلا، همچون تندیسی متحرک با نگاهی که نه از مهربانی، بلکه از تملک لبریز بود، بههمراه دختر مغرورش بهسوی دروازه حویلی روان شد. چیزی آرام در گوش مادرم میگفت، اما نتوانستم لبخوانی کنم، تنها حس کردم آخرین قطرهی کرامت را هم میمکد و میبرد.
حالم بد بود. آنقدر که نمیدانم چگونه بیان کنم. درد، دیگر در اشک نمینشست، تهنشین شده بود در اعماق قلبم، جایی دور از چشم، جایی که حتی فریاد هم به آن نمیرسد. کسی، حتی با بیوهها هم چنین نمیکند. خواستگاری نبود، بیحرمتی بود؛ ازدواج نبود، اسارت بود.
و من؟
من هنوز دختری بودم که خوب و بد زندگی را بهدرستی نمیفهمید، دختری که بهجای شکوفههای خیال، حالا خارهای تقدیر در دلش میرویید. چرا من، چرا باید قصهام چنین نوشته میشد، اما مگر سرنوشت از ما اجازه میگیرد؟
مادرم با جگرخونی و چهرهای در همشکسته وارد خانه شد. نگاهش به من افتاد و بیاختیار، اشک از چشمانش جاری شد. نه اشک، که اندوه سالها خویشتنداری.
بهسویش رفتم، دستانم را دور گردنش حلقه کردم، همان گردنی که سالها بار زندگی را بیهیچ شکایتی به دوش کشیده بود. آرام در گوشش زمزمه کردم:
_ «هیچی نگو، ملکهی من، هیچی. من همه چیز را شنیدم. من قبول دارم. قبول دارم تا با چنین خانوادهی سرد و بیروح بسازم. چون میدانم بهای آرامش شما، قلبِ من است. و من با تمام وجودم میدهمش.»
مادرم هقهقکنان گفت:
زیتون سرگرم جمع کردن سفره بود که مادرم، با نگاهی پر از مهر اما صدایی که لرزشش را تنها من شنیدم، گفت:
_ «زلال، دختر مقبولم... امروز زنها به دیدنت میآیند. حمام کن و همان لباسی را بپوش که برای عروسی بچهی کریمشاه دوخته بودی. سرخ به تو میآید... خیلی.»
با شرم و کمی دلشوره دلم فرو ریخت. میدانستم این فقط یک سفارش نیست، یک نوع وداع خاموش بود، شاید هم التماسی در لفافه. سرم را به نشانهی تأیید پایین انداختم و برخاستم، در گلویم تکهای بغض مانده بود.
هنوز قدم از آستانه نگذاشته بودم که صدای پدرم را شنیدم، نه بلند، اما محکم:
_ «کش نمیدهی زن! اینها ناز ما را نمیخرند که چند بار بیایند.»
مادرم بیآنکه نگاهش را از پنجرهی گشوده بردارد، آرام گفت:
_ «درست است.»
اما من شنیدم، لابهلای این دو واژهی ساده، چقدر حسرت و ناگفته پنهان بود.
چشمانم پر از اشک گرم و سنگین شده بود، قطرههایی که بیصدا روی گونهام میلغزیدند و دنیایی از اندوه و اضطراب را بازتاب میدادند. بیآنکه کسی صدایم را بشنود، آرام از اتاق بیرون خزیدم، قلبم سنگینتر از همیشه میتپید و ذهنم پر بود از سوالهایی بیپاسخ، تردیدهایی که آرامآرام مرا در خود میبلعیدند.
به حمام رفتم و زیر جریان آب سرد ایستادم، آب چون دستان مهربانی بود که میخواست غبار اندوه را از روحم بشوید. دستهایم را به آرامی شستم، انگار میخواستم با هر قطره، ترسها و شکهایم را نیز بشویم. وقتی از آب بیرون آمدم، به سوی لباسی رفتم که چندی پیش برای عروسی پسر کریمشاه دوخته شدهبود؛ سرخی آن، ترکیبی بود از شجاعت و ظرافت، درست مانند من که میان درون پر تلاطم و ظاهر آرامم گرفتار بودم.
لباسی که تا مچ پایم میرسید، بیریا و ساده بود، اما در عین حال بهگونهای مرا در آغوش گرفت که حس میکردم در پوست خودم به آرامش رسیدهام. موهایم را آزاد گذاشتم، بیآنکه پیچوتاب دهمشان و تنها به کمک سرمهای کمرنگ، چشمانم را قاب کردم، هر چند ساده بود، اما بازتاب دل واقعیام بود، دلی که هم خسته بود و هم سرشار از امیدهای کوچک.
به آینه نگاه کردم؛ آیا این دختر ساده میتواند دل پسری را که همه به دنبالشاند، برباید؟ پسری که برای داشتنش دختران قریه زمین را به آسمان میدوزند، سردار فقط من را میخواست؛ دختری که شاید حتی خودش هم نمیدانست چه درون بیهمتایی دارد، دختری با صدایی آرام و نگاههایی که حرفهای ناگفته زیادی در خود دارند.
موهای سیاه و بلندم، چشمان آهویی با مردمکهای قهوهای پر رمز و راز، مژههای پرپشت که یادگار پدرم بود و پوستی سفید که شاید تنها نشانههایی از زیبایی من بودند، اما آنچه مرا متفاوت میکرد، آرامشی بود که پشت همه اینها پنهان بود، آرامشی که گاهی به لرزه میافتاد و گاهی چون نسیم ملایمی میوزید.
صدای همهمه و خندههای نرم، مرا از خاطراتم بیرون کشید. به سمت حویلی نگاه کردم، دو زن وارد شدند و با قدمهایشان شکوه و هیبتی متفاوت به فضا بخشیدند. مادرم، با نگاهی مهربان و دستانی پر از احترام، به استقبالشان رفت و آنها را به درون خانه دعوت کرد.
زیتون، خواهر مهربانم، با لبخندی که ترکیبی از شوق و نگرانی بود، به سمت من آمد و گفت:
_ «خواهر جان، چه زیبا شدهای! چشم بد دور باشد، مقبولم.»
من با لبخندی نرم و دلنشین جواب دادم:
_ تشکر خواهرکم. این مهمانان کیستند؟
زیتون نگاهی تردیدآمیز و عمیق به آن دو زن انداخت و گفت:
_ «راستش، هنوز نمیدانم کدامشان همسر خان است و کدامشان خواهر سردار، اما میدانم که این دیدار، طوفانی در دل خانه ما به پا خواهد کرد…»
در دل من هم طوفانی به پا شده بود؛ ترس و امید، دلتنگی و شجاعت، همه درهمتنیده بودند و مرا به آیندهای نامعلوم میبردند، آیندهای که شاید زندگیام را برای همیشه دگرگون کند.
چشمهایم هنوز پر از باران بود که صدای گفتوگوها به گوشم رسید، صدایی آرام، اما پرتنش، که از همان سمت حویلی به گوش میرسید و من از گوشهای پنجره نگاهشان میکردم. دو زن، یکی با لهجهای محکم و پُرصلابت، دیگری با صدایی نرم و لرزان که در دل خود بغضی نهفته داشت. میتوانستم تصور کنم چگونه هر کلمه، چون تیغی تیز، بر قلبم فرود میآید.
یکی از آنها، با صدایی که از تجربه و قدرت لبریز بود، گفت:
«زلیخا جان، پسرم دیوانه شده، فکر میکنم سرش به جایی خورده که دست به کاری زده که از عهدهاش برنمیآید، دو پایش را در یک کفش کرده تا دختر تو را برای خودش بگیرد. حالا که من و تو هم در مقابل بیستوپنج جریب زمین ایستادهایم، پس باید این معامله را قبول کنیم.»
صدای زن دیگر، که شاید خواهر سردار بود، لحنی نازک و شبیه نگرانیش را پنهان میکرد:
_ «مادر، این حرفها چه سودی دارد؟ من عجله دارم، لطفاً هرچه زودتر حرفهایت بگو. معامله خیر است.»
#از_من_برای_من!
منِ عزیز!
کاش میشد همهی تقصیرها را به گردن میگرفتم؛ نه برای آنکه حق با من باشد، بلکه برای آنکه تو دیگر مجبور نباشی بارِ هیچ ملامتی را بر شانههایت حمل کنی.
کاش میتوانستم تمام انگشتهای اتهام را به سوی خود برگردانم و تو را رها کنم؛ رها از هر آنچه روحت را فرسوده است، رها از هر آنچه نفست را تنگ کرده است.
دلم میخواهد آزادت کنم؛ آنقدر آزاد که بتوانی بیواهمه، بیعذاب، بیتردید، زندگی را از نو نفس بکشی؛ در جایی دور، بینام و بینشان، جایی که نه کسی تو را به گذشته بشناسد و نه امروزت را با قضاوت بیالاید.
کاش میشد؛ بیبارتر زندگی کنی؛ آرام!
اگر آزادیِ تو بهایش متهم شدنِ من باشد، بدان که این معامله را بیهیچ چانهای میپذیرم.
#انوش
گاهی برنامههای آشپزیِ روستایی را تماشا میکنم.
زحمتهای خاله برای پختن یک غذای ساده، زیباییِ قریه و خانههای بهروز شدهاش، همه دلنشیناند؛ اما آنچه بیش از همه مرا مجذوب خود میکند، چیز دیگریست؛ حیوانات.
مرغها، فیلمرغها، سگ، پشک و چندین موجود دیگر، همه در یک حیاط زندگی میکنند. سگ به پشک کاری ندارد، پشک مرغ را شکار نمیکند، مرغ از کنار سگ با آرامش عبور میکند و هر کدام، بیآنکه قلمروی دیگری را بر هم بزنند، روزشان را میگذرانند.
هر بار که این صحنهها را میبینم، ناخواسته به انسان فکر میکنم.
ما که خود را «اشرف مخلوقات» میدانیم، گاهی تحملِ همسایه، همکار، همصنف یا حتی عضوی از خانوادهٔ خود را نداریم. اختلاف سلیقه، زبان، قوم، عقیده یا منفعت، کافیست تا دیوار بکشیم، قضاوت کنیم یا یکدیگر را برنجانیم.
عجیب است!
حیوانات، بیآنکه کتاب اخلاق خوانده باشند، کنار هم زندگی میکنند؛ اما انسان، با این همه کتاب، مکتب، دانشگاه و ادعای تمدن، هنوز هم هنرِ با هم بودن را نیاموخته است.
از نظر من بزرگترین نشانهٔ تمدن، برجهای بلند و جادههای پهن نیست؛ تواناییِ زندگیِ مسالمتآمیز با یکدیگر است.
#انوش
#امضای_خدا
دو شاگرد دارم؛ دو خواهر.
چهرههایشان آنقدر به هم شبیه است که اگر نامشان را ندانی، گمان میکنی یک نفر را دو بار دیدهای. اما همین که چند دقیقه با آنها همکلام شوی، درمییابی که خداوند، هیچگاه دو روح را یکسان نمیآفریند.
یکی از جنسِ سکوت است؛ آرام، هشیار، مسئولیتپذیر و شیفتهی آموختن.
دیگری از جنسِ بهار؛ پرجنبوجوش، بازیگوش، بیپروا و سرشار از زندگی.
هر بار که به آنها نگاه میکنم، بیش از تفاوتشان، به عظمت آفرینش فکر میکنم. چگونه ممکن است دو انسان، در یک خانه، با یک پدر و مادر، زیر یک سقف و با یک تربیت بزرگ شوند، اما هر کدام دنیایی کاملاً متفاوت باشند؟
شاید خدا، انسانها را شبیه هم نمیآفریند؛ زیرا اگر همه یکسان بودند، جهان چیزی برای آموختن از یکدیگر نداشت.
پ.ن: تفاوت، فاصلهی میان انسانها نیست؛ امضای خداوند بر یکتاییِ هر روح است.
#انوش
#آشنایی
چه اتفاقهایی در زندگی رخ میدهد که تمام دلیلشان، تنها یک آشنایی است.
یکی در کافه، کتابش را جا میگذارد؛ دیگری در بس، ایستگاهش را رد میکند. یکی بیاختیار مسیر هر روزهاش را عوض میکند و دیگری ساعتها به صفحهی خاموش تلفنش خیره میماند، بیآنکه انتظار پیامی را داشته باشد.
از دور که نگاه کنی، همهی اینها حواسپرتیاند؛ اما حقیقت چیز دیگریست. اینها ردپای آدمهایی هستند که بیصدا وارد ذهن و جان ما شدهاند.
عجیب است... پیش از آشنایی با بعضی آدمها، جهان چقدر ساده بود. کافه، فقط کافه بود؛ خیابان، فقط خیابان؛ باران، تنها باران بود و یک آهنگ، تنها چند نتِ کنار هم. اما کافیست کسی از راه برسد؛ همان لحظه، جهان شروع میکند به معنا گرفتن. ناگهان هر کوچه، خاطرهای میشود؛ هر صدا، یادآوریِ حضوری؛ هر فصل، نامی پیدا میکند و هر غروب، رنگ دلتنگی.
چه نیروی شگفتی در آشنایی نهفته است... بیآنکه اجازه بگیرد، عادتهایت را جابهجا میکند، نگاهت را عوض میکند، حتی حافظهات را از نو مینویسد. از آن پس، دیگر هیچ چیز را فقط آنگونه که هست نمیبینی؛ همهچیز، رنگِ یک نفر را به خود میگیرد.
و شاید راز زندگی همین باشد؛ اینکه سرنوشت، همیشه با حادثههای بزرگ نوشته نمیشود. گاهی همهچیز از یک سلام آغاز میشود؛ از یک نگاه کوتاه، از یک گفتوگوی چند دقیقهای، از هممسیر شدن دو غریبه.
اما تلخترین بخش ماجرا اینجاست؛ بعضی آشناییها، ماندن را بلد نیستند. میآیند، جهانت را از نو میآفرینند، معنای بسیاری از واژهها را تغییر میدهند و بعد، بیآنکه چیزی را با خود ببرند، میروند. غافل از آنکه تمام جهان تو را با خود بردهاند.
از آن روز به بعد، تو دیگر همان آدم سابق نیستی. ممکن است دوباره بخندی، دوباره راه بروی، دوباره زندگی کنی؛ اما هیچگاه دیگر با همان چشمهای پیشین به دنیا نگاه نخواهی کرد.
شاید بزرگترین معجزه و بزرگترین اندوهِ انسان همین باشد؛ اینکه گاهی تمام یک زندگی، از آشنایی با کسی آغاز میشود که قرار نبوده تا پایان، کنارمان بماند.
جانکلام: آشنایی، آن نقطهایست که سرنوشت، بیآنکه صدایی کند، مسیرِ یک روح را برای همیشه تغییر میدهد.
#انوش
چیزی که بیشتر مرا به شگفتی وا میدارد اینست که؛ این بازی آخر ندارد مثل زندگی.
تا هستی با چالشهای رنگارنگ روبهرو شو و طعم لذیذ موفقیت را مزهمزه کن!
گاهی زندگی فقط میخواهد مطمئن شود که واقعاً چیزی را که آرزویش را داری، آنقدر دوستش داری که برایش بارها شکست بخوری و باز هم ادامه بدهی.
و من هر بار که کندی کراش بازی میکنم، بیشتر به این باور میرسم که زندگی هم چیزی شبیه همین بازی است؛
مرحلهبهمرحله، شکستبهشکست، امیدبهامید، و لبخندبهلبخند.
فقط باید ادامه داد...
زیرا پشت هر مرحلهای که امروز غیرممکن به نظر میرسد، دنیای تازهای منتظر ماست.
#انوش
زیباترین قانون این بازی همین است؛
هیچ مرحلهای برای همیشه قفل نمیماند.
شاید امروز نتوانی از آن عبور کنی، شاید فردا هم نه، اما اگر دست از تلاش برنداری، بالاخره روزی صفحه روشن میشود، موسیقی پیروزی پخش میشود و مرحله تمام میشود.
زندگی هم دقیقاً همین قانون را دارد.
هیچ رنجی ابدی نیست. هیچ زمستانی همیشگی نیست. هیچ شب تاریکی تا همیشه ادامه پیدا نمیکند.
همهچیز میگذرد.
همهی ما، دیر یا زود، از مرحلهای که امروز ناممکن به نظر میرسد عبور خواهیم کرد.
و آنوقت، وقتی به عقب نگاه کنیم، شاید لبخندی بزنیم و با خودمان بگوییم:
«عجیب است... روزی فکر میکردم هرگز از این مرحله نمیگذرم.»
قشنگترین بخش ماجرا این است که هیچ مرحلهای بدون تلاش تمام نمیشود و هیچ تلاشی، بینتیجه نمیماند.
باید زمین بخوری، بلند شوی، دوباره امتحان کنی، اشتباه کنی، یاد بگیری، صبور باشی، و ادامه بدهی.
دقیقاً همان کاری که زندگی هر روز از ما میخواهد.
شاید راز زیبایی زندگی همین باشد؛ اینکه قرار نیست همهی مرحلهها آسان باشند.
اگر همهچیز با اولین تلاش به دست میآمد، نه طعم پیروزی معنا داشت و نه لذت رسیدن.
