ru
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Открыть в Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
620
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-2830 дней
Архив постов
من خموشم!🙂 متنش با شما! برداشت‌تان چیست؟
من خموشم!🙂 متنش با شما! برداشت‌تان چیست؟

#یاداشت_روز #نسخه‌ی_لطیف ساعتِ بیکاری بود؛ نشستم کنارِ شاگردان و آن لحظه‌ها، کتابک‌های رسامی‌شان را رنگ زدم. قلم‌های زری را برداشتم و بر حاشیه‌ی رویاهای کوچک‌شان نقشِ نور کشیدم. روزِ بعد، وقتی به صنفِ پایین رفتم، صدای ترانه بالا بود کودکانه، بی‌پیرایه، زلال… گوش سپردم و ناگهان «منیِ کوچکِ» گمشده در سال‌ها از جایی درونم بیدار شد؛ با لباس‌های گُل‌گُلی، جرابک‌های سفید، بوتک‌های هم‌رنگِ لباس‌هایم و آن کیف‌پشتیِ خرگوشکِ سرخ. چقدر واضح به یاد دارم آن روزها که هنوز واژه‌ها در دهانم می‌لغزیدند، اما دلم، بی‌هیچ لکنتی می‌خواند؛ «گودی‌گکِ نازنین» ترانه‌یی که با تمامِ کودکی‌ام برای جهان خوانده بودم و هنوز در گوشِ خاطره‌های همه طنین دارد. نشستم میانِ طفلک‌ها، در آینه‌ی چشم‌های‌شان چهارساله‌گیِ خودم را دیدم و با آن‌ها هم‌صدا شدم. و چه شگفت! آن‌هایی که نمی‌آموختند، که استاد از ناتوانی‌شان شاکی بود، آن روز زیباتر از همه ترانه را به یاد سپردند. در خانه، کنارِ خنده‌های خواهر و برادرِ کوچکم، پای کارتون نشستم تا آخر، بی‌هیچ عجله‌ای برای بزرگ شدن. و روزِ بعد، آب‌نبات‌های رنگی خریدم و قندی‌پشمک‌های شیرین، برای دلم که با اندکی رنگ شاد می‌شود. گاهی باید برگشت به گذشته‌های نرم، به نسخه‌ی لطیفِ خویش! گاهی این «منِ بالغِ دانا» را برای لحظه‌ای خاموش کنیم و دستِ کودکِ درون‌مان را بگیریم همان بی‌باک، بی‌ریا، پاک و دوست‌داشتنی. چرا که برای دوامِ زندگی، باید کودکی را زنده نگه‌داشت تا زندگی رنگ داشته باشد، شوقی، ذوقی، و نوری… چیزی برای دلگرمی! ✍🏻|#انوش

خاطره‌ها خیسِ خزان‌اند، خنده‌ها خاموش و خجول! ✍🏻|#انوش

من در مجموع نامه نوشتن را دوست دارم؛ مهم نیست عصر تکنولوژی باشد و این همه برنامه‌ها برای رسانیدن پیام و هدف... حسی که نامه به آدم انتقال می‌دهد این شبکات اجتماعی نمی‌تواند! شما را نمی‌دانم، من چنین نظری دارم.

یک چیزی که در کودکان را دوست دارم، این است که هر حرف و عمل‌شان واقعی و دلی است. اگر بالای‌شان قهر شوم، صدا بلند بکنم، یا جزایی کنم فقط طرفم می‌بینند و ده دقیقه بعد همان استاد جان است و همان شیطنت‌ها... با کینه و عقده درکل دشمن هستند، امیدوارم این عادت‌‌شان‌ تا اخیر عمر یاورشان باشد؛ این‌طور کم‌تر می‌رنجند!

photo content
+6

#از_این_هفته #انگیزه‌ای_برای_ادامه این‌روزها، نامه‌های لطیفِ عاشقانه بیش از همیشه به دستم می‌رسند… نامه‌گک‌هایی که از «دوستت
#از_این_هفته #انگیزه‌ای_برای_ادامه این‌روزها، نامه‌های لطیفِ عاشقانه بیش از همیشه به دستم می‌رسند… نامه‌گک‌هایی که از «دوستت دارم» لبریز اند، از توصیف‌های گرم، از تشکری‌های صادقانه، و از واکنش‌هایی که چون نور، در دلِ خستگی‌هایم می‌تابند. هر واژه‌شان دستی‌ست که آرام شانه‌هایم را می‌فشارد و نجوا می‌کند: ادامه بده! گاهی میانِ هیاهوی زندگی، انسان فراموش می‌کند که چقدر اثر دارد، چقدر دیده می‌شود و چقدر می‌تواند در دلِ دیگری روشنی بیافریند؛ اما این نامه‌ها، این تکه‌های کوچکِ مهر مرا دوباره به خودم برمی‌گردانند. همان‌طوری که هر روز هر کدام جدایی‌ در آغوشم می‌گیرند و باتری‌ وجودم را پر از چارج می‌کنند... نامه‌گک‌هایشان را با شما هم شریک می‌سازم ببینید که چقدر زحمت کشیدن و خلاقیت به خرج دادن‌‌‌... من تا ختم مکتب از این کارها بلد نبودم.😁 #انوش

سلام؛ حال همه‌ی ما خوب است!

برایم شعر بفرست حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت برای تو می‌گویند می‌خواهم بدانم دیگران که دچار تو می‌شوند تا کجای شعر پیش می‌روند تا کجای عشق تا کجای جاده‌ای که من در انتهای آن ایستاده‌ام. _ افشین یداللهی

مگر نگفتم، جهان آن چیزی نیست که فکر می‌کنی؟ مگر نگفتم، آب طلب‌نکرده همیشه مراد نیست؟ مگر نگفتم، هر رسیدن، ردِ نرسیدن دارد؟ مگر نگفتم، سکوت، بلندتر از فریاد حرف می‌زند؟ مگر نگفتم، آدم‌ها گاهی برای ماندن نمی‌آیند، برای فهمیدنِ رفتن می‌آیند؟ مگر نگفتم، دل اگر بی‌هوا بند‌ شود، بی‌هوا هم می‌شکند؟ مگر نگفتم، حقیقت همیشه خوشایند نیست، اما همیشه لازم است؟ مگر نگفتم، زندگی را باید ساخت، نه فقط دید؟ دیدی چقدر می‌فهمیدم، اما خودم را به نفهمیدن می‌زدم. به قول مادر بزرگم، انگار در کوچه‌ی علی چپ‌زدن خوشم میآمد... نمی‌دانم! ✍🏻|#انوش

و چه معصوم‌اند کسانی که خنده و اشک‌شان برآمده از اختیارشان است… همان‌ها که بی‌ریا، پاک‌ترین و مهربان‌ترین قلب‌ها را در سینه د
و چه معصوم‌اند کسانی که خنده و اشک‌شان برآمده از اختیارشان است… همان‌ها که بی‌ریا، پاک‌ترین و مهربان‌ترین قلب‌ها را در سینه دارند و جهان، بی‌آنکه بداند، به حضورشان روشنایی می‌گیرد. ✍🏻|#نوش

#بازتاب_عبارت #خیال‌پردازی_افراطی عده‌ای از مردم هستند که بیشتر از زندگی واقعی، در جهان خیالی خود زندگی می‌کنند. این گروه نه دیوانه‌ اند و نه بیمار روانی. وقتی زندگی واقعی پیوسته با مانع و نارضایتی روبه‌رو می‌شود و تلاش برای رهایی نتیجه نمی‌دهد، مغز به دنبال راهی برای تجربه‌ی آرامش و شادی می‌گردد. در این شرایط، فرد به دنیای خیالی پناه می‌برد؛ جایی که همه چیز مطابق میل اوست: رنگ‌ها، طعم‌ها، رویاها، خواسته‌ها و آرزوها. در این دنیای خیالی، مغز می‌تواند دوباره دوپامین و سیروتونین تولید کند و تجربه‌ی لذت و آرامش داشته باشد، در حالی که در دنیای واقعی، فشار استرس و اضطراب فرصت تجربه‌ی شادی را از او سلب کرده است. اگر این پناه‌گیری و خیال‌پردازی طولانی، مداوم و شدید شود، علم روان‌شناسی به آن Maladaptive Daydreaming یا «خیال‌پردازی افراطی» می‌گوید: وضعیتی که در آن تخیل به جای همراهی با زندگی واقعی، جایگزین آن می‌شود و می‌تواند فعالیت‌های روزمره، روابط و وظایف فرد را تحت تأثیر قرار دهد. در این حالت، خیال‌پردازی نه فقط فرار از واقعیت، بلکه مکانیسم سازگاری روانی است: مغز با ساختن دنیایی مطابق میل فرد، آرامش موقت و احساس پاداش عصبی می‌دهد و انسان می‌تواند با تنش‌های زندگی واقعی مقابله کند، حتی اگر فقط در خیال باشد. #انوش

Maladaptive Daydreaming یا خیال‌پردازی افراطی
Maladaptive Daydreaming یا خیال‌پردازی افراطی

تپش‌ها، حس‌ها، نگاه‌ها، و تمام جهان من، در این لحظه‌ها جمع می‌شود. #انوش
تپش‌ها، حس‌ها، نگاه‌ها، و تمام جهان من، در این لحظه‌ها جمع می‌شود. #انوش

و سکوت… پایانِ تمام اضطراب‌هایی‌ست که با سخن گفتن و توضیح دادن، پایان نیافتند… #حلیمه_نظری

#ذهن_خلاق #از_امروز در صنف نشسته بودم؛ سرگرمِ تنظیمِ حاضری و چند موضوعِ دیگر. ارسلان آمد، با همان سادگیِ کودکانه‌اش گفت:«استا
#ذهن_خلاق #از_امروز در صنف نشسته بودم؛ سرگرمِ تنظیمِ حاضری و چند موضوعِ دیگر. ارسلان آمد، با همان سادگیِ کودکانه‌اش گفت:«استاد، اینه رقعه‌ گفتین نوشته کدم حالی اجازه است برم خانه؟» یک ساعت پیش‌تر آمده بود و گفته بود: «استاد، بعد از تفریح می‌مانی خانه‌ برم طوی داریم؟» گفته بودم: «برو یک رقعه نوشته کن، بعد بیا اجازه است بری.» می‌دانستم هنوز نوشتنِ رقعه را بلد نیست، اما خواستم در برابرِ رخصتی که می‌گیرد، طعمِ کوچکِ تلاش را هم بچشد… وقتی برگشت و رقعه‌اش را خواندم، هم خندیدم، هم دلم روشن شد، با خود گفتم: ذهنِ کوچک، چگونه این‌همه خلاق می‌شود؟ پرسیدم: «کی برت نوشته؟» گفت: «استاد خودم، فقط محمد گفت به‌جای طوی عروسی نوشته کنم.» حرف *کین روبین‌سون را بیاد آوردم که گفته بود: «هر کودک با ذهنی خلاق به دنیا می‌آید؛ مهم این است که آن را زنده نگه داریم.» من هر روز از این نو نهالان خلاق، خلاقیت می‌آموزم. #انوش

#دو_قطب_ذهن هوای‌ زیبایی بهار بود و با فامیل تصمیم گرفتیم به قریه برویم برای تبدیل هوا، در راه روان بودیم، چشمم به موتر پیش‌روی‌ افتاد که دو متن جالب و متضاد نوشته بود؛ در قسمت بالا نوشته بود، «مرش کو خانه‌تان» پایین‌تر نوشته بود؛ «نادان چی داند قدرِ ذکی را» نمی‌دانم هدف مالکِ موتر دقیقا چی بود، ولی چشمانم به متن خیره ماند و ذهنم سنگین شد. از نظر من تنها نوشته‌ی عادی بالای موتر نبود، مغز انسان بود. مغز انسان هم از دو بخش ساخته شده، تاریک و روشن. بخش تاریکش پر از همین جملات است؛ پر از قضاوت‌ها، پر از فاصله‌ها، باورهای‌ غلط، پر از عقده‌ها، پر از من بهترم. و بخش روشن آن پر از خوبی، نه دشمنی دارد و نه قضاوت. فقط عشق و ظرفیت فهمیدن... و مرز میان این دو یک ترک نازک نور است، مثل این‌که ذهن میان دو انتخاب گیر کرده؛ قضاوت ‌و فهمیدن. جانِ‌گپ: بعضی جمله‌ها فقط نوشته نیستند، رَدی از ذهن انسان‌اند. انسان گاهی ناخودآگاه می‌نویسد آنچه در درونش می‌گذرد، نه آنچه باید بگوید. #انوش

به قدرِ نیاز بمیریم، نه آن‌چنان که نبودن، به عادت بدل شود. به مقدارِ لازم بگرییم، نه آن‌گونه که اشک، زبانِ همیشگیِ چشم‌ها گرد
به قدرِ نیاز بمیریم، نه آن‌چنان که نبودن، به عادت بدل شود. به مقدارِ لازم بگرییم، نه آن‌گونه که اشک، زبانِ همیشگیِ چشم‌ها گردد. به اندازهٔ کافی غم داشته باشیم، تا ژرفای بودن را دریابیم. و تا مرزِ خیره‌گی پیش برویم، آنجا که سکوت، رازهای جهان را آهسته نجوا می‌کند… و در میانِ این همه، اندازه‌ای از لبخند نگه داریم و جایی برای خنده بیابیم، حتی اگر اندک، حتی اگر دور؛ چرا که زندگی، بی‌روشنیِ همین لبخندهای کوچک، آرام‌آرام بی‌طعم می‌شود! ✍🏻|#انوش

یادت باشد! تو فراتر از تصور خویش، توانایی؛ ژرف‌تر از تمام آنچه بر تو گذشته، معنا داری؛ و نزدیک‌تر از آنچه در نگاهت می‌گنجد، ب
یادت باشد! تو فراتر از تصور خویش، توانایی؛ ژرف‌تر از تمام آنچه بر تو گذشته، معنا داری؛ و نزدیک‌تر از آنچه در نگاهت می‌گنجد، به روشنایِ پیروزی ایستاده‌ای. #انوش

و می‌نویسم... تا ختمِ این داستان، آغازِ هزار روایتِ دیگر باشد و من در میانِ پایان‌ها هنوز ادامه داشته باشم. #انوش