Eunoia | Sara Akbari
Открыть в Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
619
Подписчики
Нет данных24 часа
-67 дней
-2530 дней
Архив постов
📃 او در نامهاش چنین نوشتهبود
تو را چون خورشیدی که حتی پشت ابرها میدرخشد، چون رودخانهای که بیپروا به دریا میپیوندد و چون سرودی که در هر نفس طنین میاندازد، دوست دارم.
با تمام یقین، با تمام شور، و با عشقی که هیچ مرزی نمیشناسد!
دوست داشتنت برایم نه یک انتخاب، که ضرورتیست، همچون نفس کشیدن، همچون ادامه دادن زندگی، حتی در روزهایی که دنیا رو به قهر دارد.
تو را نه به دلیلِ خوبیهایت، که به خاطر حضورت دوست دارم. به خاطر همان لحظههایی که نبودی، اما نبودنت مثل خلأیی تمام هستیام را درنوردید.
من تو را با تمام بینقصیهایت و با تمام نقصهایت دوست دارم؛ با لبخندهایی که دلم را گرم میکنند و سکوتهایی که هزار واژه در خود دارند.
تو را در طنینِ گامهایت، در گرمای صدایت، در نگاهت که بیهیاهو تمام واژههای نگفتهام را میفهمد.
اگر روزی فراموش کنی که چهقدر دوستت دارم، به این نامه نگاه کن.
هر سطرش تپش قلبیست برای تو و هر واژهاش، نقطهای از نقشهی عشق من است که بیهیچ تردیدی به نام تو ختم میشود.
✍🏻|#انوش
◇نقش آثار قدیمی در رشد ذهن و قلم نویسنده
آثار قدیمی، تنها برگهایی زرد شده در غبار تاریخ نیستند، بلکه ستونهای استوار تمدن اندیشه و الهاماند. آنها صدای نویسندگانیاند که با واژهها، دنیا را تفسیر کردند، جان زمان را به کلمات گره زدند و حقیقت را از دل تاریکی به روشنای ادراک آوردند.
مطالعهی آثار کهن، نه تقلید از گذشته، که پیوندی عمیق با ریشههای تفکر است. هر جمله از این متون، راهیست به درون روحی آگاهتر و هر واژه، نردبانیست برای صعود به افقی بالاتر از ادراک معمول.
برای نویسنده، آثار قدیمی نهتنها منبع واژگان و فرمهای زبانیاند، بلکه آینهی ساختار تفکر، روایت، منطق و خیال نیز هستند. آنجا است که نویسنده میآموزد چگونه با واژه، جهان بسازد، چگونه میان سطرها خاموشی را فریاد زند و چگونه در نهایت سکوت، معنا را به فریاد برساند.
آنچه امروز در قامت یک نویسنده میبالد، بیتردید بر شانهی نویسندگانی ایستاده که پیشتر؛ راه رفتهاند، جنگیدهاند، نوشتهاند، و نسلها را با جوهر قلمشان متحول کردهاند.
پس، خواندن آثار قدیمی یعنی بازکردن پنجرهای به جاودانگی و نهادن قدم در مسیری که قلم، همیشه بلندترین پرچم اندیشه بوده است.
✍🏻|#انوش
📚•تکههای از یک کل منجسم
_"اگر گاهی پدرها و مادرهایمان را از نقشهایشان جدا کنیم، شاید بتوانیم با آنها رابطههای بهتری برقرار کنیم. رابطه با آدمهای که شبیه به ما پر از پیچیدگی و ناکاملی هستند."
ما انسانها، هرقدر هم با خود تکرار کنیم که توقعی نداریم یا سطح توقعمان را به صفر رساندهایم، باز هم در گوشهای از دلمان انتظاری پنهان مانده است؛ چرا؟ چون سالهاست به توقع داشتن خو کردهایم. مخصوصاً از آنهایی که در مدار نزدیک قلبمان میچرخند.
در جایی از کتاب محبوبم نوشته بود:
«گاه لازم است نقشها را جابهجا کنیم، والدینمان را نه در قامت پدر و مادر، بلکه در قامت یک انسان ببینیم؛ انسانی با تاریخچهای پر از آرزو، ترس، ناکامی و نیاز.»
نقش والدین، شاید سختترین نقشِ این نمایشنامه باشد. ما از آنان تکیهگاه میسازیم، قهرمان، روانشناس، راهنما، و پناهگاه.
اما کمتر پیش میآید بپرسیم: آیا خودشان کسی را برای تکیه کردن دارند؟
ما میخواهیم بیخطا باشند، همیشه آماده، همیشه فهیم، همیشه مهربان.
اما آنان نیز روزهایی دارند که از فهمیدن خستهاند، از پذیرش فراری و از مهربانی ناتوان.
کاش گاهی فاصله بگیریم و والدینمان را نه از جایگاه مسئولیت، که از جایگاه انسان بودن ببینیم.
شاید آنوقت کمتر بر زخمهایشان نمک بپاشیم و بفهمیم که پشت آن سکوت، شاید سالها فریاد سرکوبشده خوابیده است.
آنگاه، توقع جای خود را به درک میدهد و ما قدمی به بلوغ عاطفی نزدیکتر میشویم...
✍🏻|#انوش
◇شادی و همبستگی
انسان، موجودیست با قلبی از لطافتِ خالق، که مهر خدا در تار و پود جانش دمیده شده است.
مِهرورزی، همدلی و میل به یاری، در ژنهای بشری نهفتهاند؛ اما ظهورشان، همچون قطرهای از دریای عشق، در هر کسی شکلی دیگر دارد.
و با همهی این توان درونی برای شفقت، حقیقت آن است که: نمیتوانی شفاگر همگان باشی.
نمیتوانی همه زخمها را بخیه بزنی یا برای هر رنجی نسخه بپیچی.
پس تکیهگاه باش برای آنانی که از رنجشان بوی خودت میآید.
برای آنهایی که دردشان، پژواکی از دلتنگیهای توست.
که آهشان، آوایی آشنا در کوچههای سینهات است.
تو تنها زمانی میتوانی التیام بخشی، که پیشتر، زخم را حس کرده باشی.
و یاری به چنین کسانی، نه ایثار، که نجات خویش است.
آنگاه بیاموزشان: صبر، وقار، شهامتِ خاموش، شجاعتِ نرم، و آن شادی نابِ برخاسته از همدلی.
اینها واژههایی غریباند در قاموسِ روزگار ما؛ خاصه برای آنانی که بر منبرِ همدلیاند، اما دلهایشان خالیست از لمس واقعی رنج.
جهان به مرهمهای واقعی نیاز دارد، نه به موعظههای بیحرارت.
و تو میتوانی آغاز باشی؛ نه با فریاد، که با فهم.
نه با ترحم، که با تکیهگاه شدن.
✍🏻|#انوش
او هالهای من است…
ماه صدایم میزند، گویی در شبهای تار خود، من نور امیدش بودم؛ نوری که راه را برایش روشن کرد، گرچه خود، در دل شب افتاده بودم.
و او شد هالهای ماه…
نوری که تنها بازتاب نبود، بلکه بر زیبایی ماه افزود. چنان که مردم، نهتنها ماه را، که هالهاش را هم ستایش کردند.
او «مینه» است؛ به همان لطافت نامش، آغشته به عشق و آراسته به مهر.
نوشتههایش، ترکیبیست از پاکی دل و گرمای احساس؛ واژههایی که بوی آغوش و صداقت میدهند.
از هالهای نازنین من بخوانید...
از او که اگرچه هاله است، اما ماه را کامل میکند.
https://t.me/qayivjon
Repost from معبِــر خیـال | مِهــر
در درون هر انسان، جهانی خاموش اما زنده جریان دارد؛ دنیایی بینام و نشانی که هیچکس را به آن راه نیست، حتی خودِ آدم هم گاه نمیداند در آن چه میگذرد. اما همان ناشناختهترین نقطه، امنترین پناهِ روح است؛ جایی دور از چشمهای قضاوتگر و زبانهای پر سروصدا.
این دنیا، نه نیاز به تظاهر دارد و نه به توضیح. نه کسی تو را در آن میسنجد، و نه تو ناچار به شبیه شدن به کسی استی. آنجا، فقط خودت استی، با تمام دردهایی که نگفتهای، و تمام آرزوهایی که مجال شکفتن نیافتهاند.
دنیای بیرون پر از افتوخیز است، پر از ناگهانیها، پر از خستگی. اما آن دنیای درونی، مثل رودخانهایست آرام که حتی وقتی شعلهور میشوی، نمیسوزاندت. میفهمدت. بیآنکه بپرسی، آرامت میکند.
جاییست که میتوانی خودت باشی... بینقاب، بیدروغ، بیترس.
و چه آرامشی دارد، داشتن جایی که تنها تو میدانی است…
✍مینه «نوری» ۱۴۰۴/۷/۲۷ ۱۱:۵۴pm 🖤💨
Repost from معبِــر خیـال | مِهــر
نوشتن، آرامش من
گاهی در میان ازدحام فکرهایم، ناگهان از خود میپرسم:
اگر نوشتن نمیبود، چه میکردم من؟
اگر این کاغذ سفید نبود که گوش بدهد به واژههای خستهام،
اگر قلم نبود تا دردهایم را آرام بنویسد،
آیا هنوز میتوانستم زنده بمانم؟
نوشتن برای من پناه است.
همانجاییست که وقتی هیچکسِ مرا نمیفهمد،
من خودم را در آن میفهمم.
با هر واژه، تکهای از روحم سبک میشود،
با هر جمله، بغضی از دلم فرو میریزد.
نوشتن برای من مثل دارو است؛
دارویی که اگر سر وقت نخورم، آرام آرام از بین میروم.
هر بار که مینویسم،
خستهگیهایم از میان میروند،
فکرهای بیجا خاموش میشوند،
و ذهنم مثل آسمان بعد از باران، صاف و شفاف میگردد.
نوشتن درمانِ من است، همدمِ من است،
و گاه تنها دلیلِ خوبِ ماندنم.
من سپاسگزار واژهها استم،
که هر بار، بیهیچ قضاوتی کنارم مینشینند،
روحم را آرام میکنند،
و به من یاد میدهند که هنوز میشود خوب بود،
هنوز میشود نوشت، و میشود زنده بود.
✍مینه «نوری» ۱۴۰۴/۷/۲۷ ۱۲:۳۸am 🤍🕊
Repost from معبِــر خیـال | مِهــر
راز من و شبهای تار،
نجواهای خاموش ماه است...
✍مینه «نوری»
۱۴۰۴/۷/۱۷
۱:۱۲am
🖤🥹
Repost from معبِــر خیـال | مِهــر
چرا باور دارید وقتی کسی عاشقانه مینویسد، حتماً عاشق است؟
چرا گمان میکنید اندوه یعنی زخمی از عشق، یا واژههای غمگین یعنی دلی شکسته؟
نویسنده، ترجمان روح است نه روایتگر یک احساس ساده.
او از عشق نمینویسد چون عاشق است،
از درد نمینویسد چون زخمیست،
بلکه مینویسد چون درونش دریایی از حسهای خاموش دارد که باید به کلمه بدل شوند.
نویسنده هرگز یک حس را روایت نمیکند،
بلکه تکهتکهی جهان را در واژههایش میپراکند.
او از دل تاریکیها، نوری میتند و از خاکسترها، پرواز میسازد.
هر جملهاش نه بازتاب حال،
که انعکاس هزار تجربهی نادیده است.
نویسنده، زیستههای خویش را نمیگوید،
بلکه آنچه را از جهان فهمیده، مینویسد.
عشق و غم برایش تنها نام نیستند،
جوهرند، زخماند، بینشاند.
پس هر بار که واژهای میخوانید،
پیش از آنکه قضاوت کنید،
درنگی کنید و بیندیشید—
شاید پشت آن جمله،
روحی نشسته باشد که از عمق خویش فریاد میزند،
نه برای دیدهشدن،
بلکه برای زندهماندن.
نویسنده عاشق نیست، آگاه است.
غمگین نیست، بیدار است.
و واژههایش نه فریاد، که نجاتاند.
مینه «نوری»
۱۴۰۴/۷/۱۵
۹:۵۲pm
🕊️🤍
Repost from معبِــر خیـال | مِهــر
تمام وجودم خسته است،
از دنیا، از آدمها، از گفتوگوهای بیمعنا، از خاطرههایی که نمیمیرند...
دیگر نه تمنایی در من مانده،
نه صدایی برای صدا زدن کسی.
تنها آرزویم این است
که لحظهای از این هیاهو جدا شوم،
در جایی که نه اسمی از من باشد و نه انتظاری،
در خلوتی که سکوتش مرا ببلعد
و هیچ نگاه پرسشگری دنبالم نیاید.
میخواهم برای اندکی، هیچکس باشم...
نهقوی، نهضعیف، نهخوشحال، نهغمگین،
فقط تکهای از نبودن،
که در میان شلوغی جهان،
بیصدا فرو میریزد.
✍مینه «نوری»
۱۴۰۴/۷/۱۵
۸:۴۴pm
