ru
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Открыть в Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
620
Подписчики
-224 часа
-67 дней
-2830 дней
Архив постов
مکث کردم و آهسته‌تر گفتم: ـ زلال دیگر همان کودک پنج‌ساله نیست. بزرگ شده. می‌فهمد. می‌بیند. می‌فهمد که تو او را پس می‌زنی و همین، بیشتر از هر سیلی‌ای دردش می‌دهد. هارون چیزی نگفت. ـ هنوز وقتی خواب هستی، کنار بسترت می‌آید. موهایت را نوازش می‌کند، چشم‌هایت را می‌بوسد، حتی لباس‌هایت را بو می‌کشد... چون هنوز همان پدر پنج سال اول زندگی‌اش را در تو جست‌وجو می‌کند. اشک در چشم‌هایم جمع شد. ـ تمامش کن، هارون. دخترهایم را بیشتر از این زجر نده. آن‌ها چیزی از تو نخواسته‌اند جز این‌که پدرشان باشی. هارون سرش را پایین انداخت. اشکی از گوشه‌ی چشمش لغزید. با صدایی که دیگر در آن خشونتی نبود، پرسید: ـ من بد هستم، زلیخا؟ نگاهش کردم. ـ بد نه... نفسی کشیدم. ـ شاید خودخواه بودی. شاید بیشتر از آن‌که به دل خودت گوش بدهی، اسیر رسم‌های همین قریه‌ی لعنتی بودی. اما فرق بزرگی میان «بودن» و «ماندن» هست. لحظه‌ای سکوت کردم و گفتم: ـ اگر آن مردِ هفت سال پیش بودی، هیچ‌چیز نمی‌گفتم. اما خودت را عوض کرده‌ای، هارون. پس این تغییر را نیمه‌کاره رها نکن. هارون به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند. آهی کشید؛ آهی سنگین، انگار تمام سال‌های گذشته را یک‌جا بر دوش کشیده باشد. و من برای نخستین بار، به جای خشم در چشمانش، چیزی شبیه شرم دیدم. #سارا_اکبری

با سیلی هارون، طفلک به زمین افتاد و با صدای بلند گریه کرد. من دویدم سمتش، اما پیش از آن‌که به او برسم، صدای زلال از اتاق دیگر بلند شد: ـ مادر! پدر! نعمت نفس نمی‌کشد! تمام خون بدنم یخ کرد. همه‌چیز را رها کردم و دویدم. نعمت را دیدم؛ رنگ صورتش به کبودی می‌زد و نفس‌هایش کوتاه و بریده بود. دست‌های کوچکش بی‌جان کنار بدنش افتاده بود. ـ نعمت! صدای خودم را نمی‌شناختم. هارون او را برداشت و بی‌درنگ راه افتادیم. نخست به کلینیک قریه بردیم، اما کاری از دست کسی برنیامد. هارون حتی لحظه‌ای درنگ نکرد و او را به شهر برد. آن روز، تمام راه را دعا می‌کردم. خدایا، این یکی را از من نگیر. عصر که برگشت، داروها در دستش بود. از نگاهش ترسیدم. پرسیدم: ـ مرد... چی شده؟ چند لحظه سکوت کرد. ـ نعمت تنگی نفس دارد. داکترهای شهر گفتند باید مراقبش باشیم. قلبم فرو ریخت. ـ یعنی چی؟ نعمت خوب می‌شود؟ جوابی نداد. همان سکوتش برایم از هزار جواب تلخ‌تر بود. آن شب، خانه برایم دیگر خانه نبود. دیوارها انگار تنگ‌تر شده بودند و هوا راهی برای نفس کشیدن نداشت. شب و روزم سیاه شد. برای نجات نعمت، هرچه داشتیم فروختیم؛ زمین، خانه و هر چیزی که می‌شد از آن پولی فراهم کرد. شهر به شهر رفتیم، داکتر به داکتر، اما هر جا می‌رفتیم، یک جواب می‌شنیدیم: «امید زیادی نیست.» اما من مادر بودم. مادر، حتی وقتی همه می‌گویند امیدی نیست، باز هم به امید چنگ می‌زند. نعمت هفت سال بیشتر نداشت؛ برای مرگ خیلی کوچک بود. من هنوز باور نمی‌کردم کودکی که با هزار آرزو به دنیا آورده بودم، ممکن است یک روز از آغوشم گرفته شود. یک روز زیتون را به زلال سپردم و رفتم تا احوال نعمت را بگیرم. وقتی وارد اتاق شدم، دیدم نعمت خوابیده است و هارون بالای سرش نشسته. دستش میان موهای ابریشمی پسرمان بود و آرام نوازشش می‌کرد. برای چند لحظه فقط ایستادم. سال‌ها بود چنین صحنه‌ای ندیده بودم؛ هارون، آرام و بی‌خشم، کنار فرزندش. آهسته گفتم: ـ حالش چطور است، مرد؟ نگاهش را از نعمت نگرفت. ـ بهتر است. دوایش را خورد و خوابید. کنارش نشستم. ـ اگر پسرم چیزی شود، می‌میرم، هارون. نگذار دوباره داغ اولادم را ببینم... اشک‌هایم دیگر بند نمی‌آمد. هارون این بار چیزی نگفت. فقط دستش را دور شانه‌ام انداخت و سرم را به سینه‌اش نزدیک کرد. برای نخستین بار بعد از سال‌ها، صدایش نرم بود. ـ من هستم، زن... نترس. هر کاری لازم باشد می‌کنم. نمی‌گذارم پسرت را چیزی شود. سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و گریه کردم. نمی‌دانم چرا همان لحظه دلم به داشتنش گرم شد. شاید انسان وقتی سال‌ها با خشونت زندگی کرده باشد، کوچک‌ترین نشانه‌ی مهربانی را با تمام وجودش می‌بلعد. بیماری نعمت، هارون را تغییر داده بود. دیگر جیغ نمی‌زد. دخترها را سرزنش نمی‌کرد. با من هم آن خشونت گذشته را نداشت. حتی انگار مرا به خاطر تمام آن سال‌هایی که حقیقت را از او پنهان کرده بودم، بخشیده بود. برای نخستین بار، احساس کردم شوهرم را دوباره پیدا کرده‌ام. اما ناگهان پرسشی در گوشه‌ی قلبم نشست: دخترانم چه؟ چرا مهر هارون فقط وقتی بیدار می‌شد که فرزندش پسر باشد؟ چرا برای نعمت، پدر بود و برای دخترهایش، مردی غریبه؟ به خودم امید دادم. شاید هارون واقعاً تغییر کرده باشد. شاید آن مرد هفت سال پیش دیگر وجود نداشته باشد؛ همان مردی که از داشتن زلال شرمسار بود و با شنیدن نام دختر، دنیا را بر سرم خراب می‌کرد. شاید این روی تازه‌اش ماندگار باشد. شاید روزی برسد که دخترهایش را نیز همان‌گونه که نعمت را دوست دارد، دوست بدارد. هنوز در همین فکر بودم که زلال وارد اتاق شد. همین که چشمش به من افتاد که در آغوش هارون بودم، لحظه‌ای ایستاد. نگاهش را پایین انداخت و با شرمی کودکانه گفت: ـ ببخشید... من... مادر جان، زیتون را خواباندم. می‌روم مدرسه. لبخند زدم. ـ تشکر، دختر نازم. برو به سلامت. زلال رفت. صدای قدم‌هایش که دور شد، چند لحظه سکوت کردم. بعد به هارون نگاه کردم. ـ مرد... سرش را بلند کرد. ـ به نظرت دیگر کافی نیست؟ با نگاه پرسشگرش نگاهم کرد. گفتم: ـ تا کی می‌خواهی از داشتن دخترهایت انکار کنی؟ مگر گناه آن‌ها چیست؟ سکوت کرد. ادامه دادم: ـ دیروز از قابله مروه شنیدم که جنسیت طفل از پدر می‌آید، نه از مادر. پس چرا تاوان دختر بودن را از من و دخترهایم می‌گیری؟ هارون سرش را پایین انداخت. ـ زلال را پنج سال غرق محبت کردی. پنج سال او را با خودت به زمین بردی، نوازشش کردی، صدایش زدی... بعد یک شب، فقط با فهمیدن این‌که دختر است، برایش غریبه شدی. صدایم لرزید. ـ چند سال است که برای آغوش تو بال‌بال می‌زند، مرد.

مکث کردم و آهسته‌تر گفتم: ـ زلال دیگر همان کودک پنج‌ساله نیست. بزرگ شده. می‌فهمد. می‌بیند. می‌فهمد که تو او را پس می‌زنی و همین، بیشتر از هر سیلی‌ای دردش می‌دهد. هارون چیزی نگفت. ـ هنوز وقتی خواب هستی، کنار بسترت می‌آید. موهایت را نوازش می‌کند، چشم‌هایت را می‌بوسد، حتی لباس‌هایت را بو می‌کشد... چون هنوز همان پدر پنج سال اول زندگی‌اش را در تو جست‌وجو می‌کند. اشک در چشم‌هایم جمع شد. ـ تمامش کن، هارون. دخترهایم را بیشتر از این زجر نده. آن‌ها چیزی از تو نخواسته‌اند جز این‌که پدرشان باشی. هارون سرش را پایین انداخت. اشکی از گوشه‌ی چشمش لغزید. با صدایی که دیگر در آن خشونتی نبود، پرسید: ـ من بد هستم، زلیخا؟ نگاهش کردم. ـ بد نه... نفسی کشیدم. ـ شاید خودخواه بودی. شاید بیشتر از آن‌که به دل خودت گوش بدهی، اسیر رسم‌های همین قریه‌ی لعنتی بودی. اما فرق بزرگی میان «بودن» و «ماندن» هست. لحظه‌ای سکوت کردم و گفتم: ـ اگر آن مردِ هفت سال پیش بودی، هیچ‌چیز نمی‌گفتم. اما خودت را عوض کرده‌ای، هارون. پس این تغییر را نیمه‌کاره رها نکن. هارون به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند. آهی کشید؛ آهی سنگین، انگار تمام سال‌های گذشته را یک‌جا بر دوش کشیده باشد. و من برای نخستین بار، به جای خشم در چشمانش، چیزی شبیه شرم دیدم.

با سیلی هارون، طفلک به زمین افتاد و با صدای بلند گریه کرد. من دویدم سمتش، اما پیش از آن‌که به او برسم، صدای زلال از اتاق دیگر بلند شد: ـ مادر! پدر! نعمت نفس نمی‌کشد! تمام خون بدنم یخ کرد. همه‌چیز را رها کردم و دویدم. نعمت را دیدم؛ رنگ صورتش به کبودی می‌زد و نفس‌هایش کوتاه و بریده بود. دست‌های کوچکش بی‌جان کنار بدنش افتاده بود. ـ نعمت! صدای خودم را نمی‌شناختم. هارون او را برداشت و بی‌درنگ راه افتادیم. نخست به کلینیک قریه بردیم، اما کاری از دست کسی برنیامد. هارون حتی لحظه‌ای درنگ نکرد و او را به شهر برد. آن روز، تمام راه را دعا می‌کردم. خدایا، این یکی را از من نگیر. عصر که برگشت، داروها در دستش بود. از نگاهش ترسیدم. پرسیدم: ـ مرد... چی شده؟ چند لحظه سکوت کرد. ـ نعمت تنگی نفس دارد. داکترهای شهر گفتند باید مراقبش باشیم. قلبم فرو ریخت. ـ یعنی چی؟ نعمت خوب می‌شود؟ جوابی نداد. همان سکوتش برایم از هزار جواب تلخ‌تر بود. آن شب، خانه برایم دیگر خانه نبود. دیوارها انگار تنگ‌تر شده بودند و هوا راهی برای نفس کشیدن نداشت. شب و روزم سیاه شد. برای نجات نعمت، هرچه داشتیم فروختیم؛ زمین، خانه و هر چیزی که می‌شد از آن پولی فراهم کرد. شهر به شهر رفتیم، داکتر به داکتر، اما هر جا می‌رفتیم، یک جواب می‌شنیدیم: «امید زیادی نیست.» اما من مادر بودم. مادر، حتی وقتی همه می‌گویند امیدی نیست، باز هم به امید چنگ می‌زند. نعمت هفت سال بیشتر نداشت؛ برای مرگ خیلی کوچک بود. من هنوز باور نمی‌کردم کودکی که با هزار آرزو به دنیا آورده بودم، ممکن است یک روز از آغوشم گرفته شود. یک روز زیتون را به زلال سپردم و رفتم تا احوال نعمت را بگیرم. وقتی وارد اتاق شدم، دیدم نعمت خوابیده است و هارون بالای سرش نشسته. دستش میان موهای ابریشمی پسرمان بود و آرام نوازشش می‌کرد. برای چند لحظه فقط ایستادم. سال‌ها بود چنین صحنه‌ای ندیده بودم؛ هارون، آرام و بی‌خشم، کنار فرزندش. آهسته گفتم: ـ حالش چطور است، مرد؟ نگاهش را از نعمت نگرفت. ـ بهتر است. دوایش را خورد و خوابید. کنارش نشستم. ـ اگر پسرم چیزی شود، می‌میرم، هارون. نگذار دوباره داغ اولادم را ببینم... اشک‌هایم دیگر بند نمی‌آمد. هارون این بار چیزی نگفت. فقط دستش را دور شانه‌ام انداخت و سرم را به سینه‌اش نزدیک کرد. برای نخستین بار بعد از سال‌ها، صدایش نرم بود. ـ من هستم، زن... نترس. هر کاری لازم باشد می‌کنم. نمی‌گذارم پسرت را چیزی شود. سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و گریه کردم. نمی‌دانم چرا همان لحظه دلم به داشتنش گرم شد. شاید انسان وقتی سال‌ها با خشونت زندگی کرده باشد، کوچک‌ترین نشانه‌ی مهربانی را با تمام وجودش می‌بلعد. بیماری نعمت، هارون را تغییر داده بود. دیگر جیغ نمی‌زد. دخترها را سرزنش نمی‌کرد. با من هم آن خشونت گذشته را نداشت. حتی انگار مرا به خاطر تمام آن سال‌هایی که حقیقت را از او پنهان کرده بودم، بخشیده بود. برای نخستین بار، احساس کردم شوهرم را دوباره پیدا کرده‌ام. اما ناگهان پرسشی در گوشه‌ی قلبم نشست: دخترانم چه؟ چرا مهر هارون فقط وقتی بیدار می‌شد که فرزندش پسر باشد؟ چرا برای نعمت، پدر بود و برای دخترهایش، مردی غریبه؟ به خودم امید دادم. شاید هارون واقعاً تغییر کرده باشد. شاید آن مرد هفت سال پیش دیگر وجود نداشته باشد؛ همان مردی که از داشتن زلال شرمسار بود و با شنیدن نام دختر، دنیا را بر سرم خراب می‌کرد. شاید این روی تازه‌اش ماندگار باشد. شاید روزی برسد که دخترهایش را نیز همان‌گونه که نعمت را دوست دارد، دوست بدارد. هنوز در همین فکر بودم که زلال وارد اتاق شد. همین که چشمش به من افتاد که در آغوش هارون بودم، لحظه‌ای ایستاد. نگاهش را پایین انداخت و با شرمی کودکانه گفت: ـ ببخشید... من... مادر جان، زیتون را خواباندم. می‌روم مدرسه. لبخند زدم. ـ تشکر، دختر نازم. برو به سلامت. زلال رفت. صدای قدم‌هایش که دور شد، چند لحظه سکوت کردم. بعد به هارون نگاه کردم. ـ مرد... سرش را بلند کرد. ـ به نظرت دیگر کافی نیست؟ با نگاه پرسشگرش نگاهم کرد. گفتم: ـ تا کی می‌خواهی از داشتن دخترهایت انکار کنی؟ مگر گناه آن‌ها چیست؟ سکوت کرد. ادامه دادم: ـ دیروز از قابله مروه شنیدم که جنسیت طفل از پدر می‌آید، نه از مادر. پس چرا تاوان دختر بودن را از من و دخترهایم می‌گیری؟ هارون سرش را پایین انداخت. ـ زلال را پنج سال غرق محبت کردی. پنج سال او را با خودت به زمین بردی، نوازشش کردی، صدایش زدی... بعد یک شب، فقط با فهمیدن این‌که دختر است، برایش غریبه شدی. صدایم لرزید. ـ چند سال است که برای آغوش تو بال‌بال می‌زند، مرد.

چند بار دیدم که هارون به بهانه‌ی شیطنت‌های کودکانه، دست روی زلال بلند کرده است. هر بار که صدای گریه‌اش را می‌شنیدم، قلبم فرو می‌ریخت. زلال دیگر فقط از دردِ دست پدرش گریه نمی‌کرد؛ انگار هر ضربه، چیزی از باورش به پدر را هم با خود می‌برد. از همان روزها بود که شب‌ها خواب به چشمم نمی‌آمد. هر وقت پلک‌هایم سنگین می‌شد، کابوسی به سراغم می‌آمد؛ کابوسی که سال‌ها دست از سرم برنداشت. در خواب می‌دیدم هارون زلال را در آغوش گرفته و با مهربانی موهایش را نوازش می‌کند؛ همان مهری که سال‌ها بود از دخترم دریغ کرده بود. زلال خوشحال بود و دست‌های کوچکش را دور گردن پدرش حلقه کرده بود. می‌پرسید: ـ پدر، کجا می‌رویم؟ و هارون با لبخند می‌گفت: ـ یک چکر پدر و پسری... بعد، تصویر خواب ناگهان تاریک می‌شد. می‌دیدم زلال را در سطلی می‌نشاند و سطل را به درون چاهی عمیق می‌اندازد. فریاد می‌زدم: ـ هارون! نه... دخترم را نبر! خودم را به چاه می‌رساندم، دست‌هایم را دراز می‌کردم، تقلا می‌کردم و نام زلال را آن‌قدر فریاد می‌زدم تا گلویم پاره شود؛ اما صدایم به هیچ‌کس نمی‌رسید. هرچه دست و پا می‌زدم، نمی‌توانستم نجاتش بدهم. و درست همان لحظه، با وحشت از خواب می‌پریدم. چند ثانیه طول می‌کشید تا بفهمم کجا هستم. نفس‌نفس می‌زدم و در تاریکی اتاق دنبال دخترم می‌گشتم. وقتی دستم به صورت گرمش می‌رسید، او را به آغوش می‌کشیدم و صورت و موهایش را غرق بوسه می‌کردم. گاهی آن‌قدر محکم در آغوشش می‌گرفتم که از خواب بیدار می‌شد. ـ مادر... چی شده؟ لبخند می‌زدم و می‌گفتم: ـ هیچ چیز دخترم... بخواب. اما خودم تا صبح بیدار می‌ماندم و به نفس‌های آرامش گوش می‌دادم. این کابوس لعنتی مدت‌ها رهایم نکرد؛ شاید بیشتر از دو سال. انگار ترس از دست دادن زلال، شب‌ها راه خانه‌مان را پیدا می‌کرد و کنار بستر من می‌نشست. زلال هم کم‌کم فهمیده بود که پدرش دیگر دوستش ندارد. یک روز آمد، کنارم نشست و مدتی چیزی نگفت. نگاهش به زمین بود. بعد آرام گفت: ـ مادر جان... من می‌دانم آن کسی که می‌خواست مرا دفن کند، پدرم بوده. قلبم ایستاد. با پریشانی نگاهش کردم. ـ کی چنین حرفی زده، دخترم؟ این حرف‌ها را از کجا آوردی؟ سرش را بلند کرد. در چشم‌هایش چیزی بود که برای سن کمش زیادی بزرگ بود؛ غمی که نباید هیچ کودکی آن را می‌فهمید. گفت: ـ خودم فهمیدم. سکوت کرد و بعد با صدایی آرام‌تر ادامه داد: ـ وقتی پسر بودم، پدر خیلی دوستم داشت. مرا با خودش می‌برد، صدا می‌زد، نوازشم می‌کرد... اما حالا که فهمیده دختر هستم، حتی برایم نگاه نمی‌کند. چشم‌هایش پر از اشک شد. ـ مادر... مگر دختر بودن گناه است؟ نتوانستم جواب بدهم. دلم می‌خواست دنیا را به هم بریزم، تمام آدم‌هایی را که دختر بودن را کم‌ارزش می‌دانستند، مقابلش جمع کنم و بگویم این کودک چه گناهی کرده است؟ اما فقط او را در آغوش گرفتم. زلال سرش را روی سینه‌ام گذاشت و ادامه داد: ـ مگر خداوند خودش مرا دختر خلق نکرده؟ استاد وهاب گفت زن و مرد را خدا آفریده و هیچ‌کدام حق ندارند به آفرینش خدا ناشکری کنند. موهایش را نوازش کردم و پیشانی‌اش را بوسیدم. زلالم دختر باهوشی بود؛ بیشتر از آن‌چه سنش اجازه می‌داد، می‌فهمید. خوشحال بودم که حقیقت را می‌فهمد، اما از اینکه مجبور شده بود چنین زود بزرگ شود، دلم هزار تکه می‌شد. کودکی‌اش باید با بازی و خنده می‌گذشت، نه با این پرسش که چرا پدرش دیگر دوستش ندارد. با هارون هم نمی‌شد حرف زد. زبانش بسته بود و دست و پایش باز؛ هرچه در دلش می‌گذشت، به جای زبان با خشم نشان می‌داد. بعد از نعمت، خداوند زیتون را نیز به من داد. دخترهایم یکی پس از دیگری قد کشیدند، اما هارون جز نعمت، گویی هیچ‌کدام‌شان را نمی‌دید. دلم برای دخترهایم می‌سوخت. آخر چرا باید سهم آنان از پدر، فقط نگاه‌های سرد و سکوت باشد؟ پدرشان زنده بود، اما آن‌ها طعم پدر داشتن را نمی‌چشیدند. چه تلخ است «پدر زنده» باشی و «بی‌پدر» بزرگ شوی. یک روز نشد هارون بنشیند و دخترهایش را در آغوش بگیرد. یک روز نشد موهای‌شان را نوازش کند، پای درد دلشان بنشیند یا فقط بگوید: «دخترم، دوستت دارم.» گاهی فکر می‌کردم خداوند در برابر هر ظلمی که به دخترانم می‌شود، توازن عجیبی در خانه‌مان می‌گذارد؛ هرگاه هارون به یکی از دخترها سخت می‌گرفت، شب نعمت بیمار می‌شد. انگار درد یکی، به دیگری می‌رسید. تا این‌که یک روز، همه‌چیز با یک جمله‌ی زلال تغییر کرد. هارون زیتون را به خاطر این‌که روی دستمال ادرار کرده بود، با سیلی زد. زیتون فقط یک سال داشت؛ آن‌قدر کوچک که هنوز نمی‌دانست چرا پدر از او خشمگین شده است.

هر چه تبر‌ زدند به کنده‌ام، بیل زندند به ریشه‌ام. خشک نشد، قطع نشد، جوانه زد! #انوش

انسان همه چیز را میفهمد؛ بجز انسان! #انوش

بعضی‌ چیز‌ها را باید در نطفه خفه کرد و از بین برد تا بزرگ نشوند؛ مثل یک دیدگاه سرطانی! #انوش

کاش انسان می‌توانست جای که می‌خواهد باشد؛ مثلا آسمان! #انوش

شما را نمی‌دانم، ولی من به هیچ‌وجه نمی‌توانم خداحافظی کنم؛ تا بگویم خداحافظ، خدا امانم را می‌برد و حافظ در گلویم آرام می‌شکند! #انوش

کابوس هم به‌روز رسانی شده؛ با چشمان باز هم می‌بینی‌اش! #انوش

باید عاشق شوی تا بفهمی دلبستگی یعنی چه، باید شکست بخوری تا بفهمی غرور چه بهایی دارد، باید چیزی را از دست بدهی تا ارزش داشتن را بفهمی. آدم ممکن است هزار صفحه درباره دریا خوانده باشد، اما تا یک‌بار وسط طوفان نایستاده باشد، هنوز نمی‌داند دریا یعنی چه. زندگی را نمی‌شود از پشت شیشه تماشا کرد. باید وارد خیابان شد، اشتباه کرد، دل بست، زمین خورد، بخشید، رفت و دوباره برگشت. دانستنِ زندگی با زندگی‌کردن فرق دارد. #دیبا

یک جهان ممنون رفیق قلب بابت دست‌خط زیبایش!

photo content

photo content

photo content

photo content

موضوعاتی از روان‌شناسی عمومی و روان‌شناسی تاریک هم بمانم، دوست داری؟
Anonymous voting

امروز زلالم دوازده ساله است. بعد از نعمت، خداوند دو دختر و یک پسر دیگر نیز به من بخشید؛ اما با گذشت این همه سال، هنوز بعضی خاطره‌ها آن‌قدر زنده‌اند که گویی همین دیروز اتفاق افتاده‌اند. هنوز دردِ آن روز از تنم بیرون نرفته است؛ روزی که حقیقت را به هارون گفتم و اعتراف کردم برکت، دختر است. چشم‌هایش در یک لحظه رنگ دیگری گرفت؛ رنگی که پیش از آن هرگز در نگاهش ندیده بودم. نه چیزی پرسید، نه فرصت دفاع به من داد. تنها مشت بود و سیلی و لگد که بی‌امان بر تنم فرود می‌آمد. هر ضربه‌اش انگار می‌خواست نه فقط استخوان‌هایم، که تمام سال‌هایی را که برای نجات دخترم جنگیده بودم، خرد کند. از دردِ بدنم کمتر می‌سوختم؛ آن‌چه جانم را می‌درید، نگاه زلال بود. دخترک بیچاره، هراسان گوشه‌ای ایستاده بود، اشک می‌ریخت و حتی جرئت نزدیک شدن به من را نداشت. هر بار که می‌خواست خودش را به آغوشم برساند، هارون با فریادی او را پس می‌زد. چند ساعت بعد، مرا از خانه بیرون کرد. حتی نگذاشت پسر شش‌ماهه‌ام، نعمت، را که هنوز از شیر گرفته نشده بود، با خود ببرم. می‌خواست با دور کردنم از کودکم، مرا مجازات کند. غافل از اینکه هیچ شکنجه‌ای برای یک مادر، دردناک‌تر از جدا شدن از فرزند شیرخوارش نیست. آن روزها را هرچه به یاد می‌آورم، هنوز نفس در سینه‌ام سنگین می‌شود. شب‌ها، سینه‌ام از دردِ شیر می‌سوخت و آغوشم از نبودِ نعمت خالی بود. نه صدای گریه‌اش را می‌شنیدم، نه می‌توانستم ببوسمش. هر شب، بالش زیر صورتم از اشک خیس می‌شد و فقط از خدا می‌خواستم یک بار دیگر پسرم را در آغوش بگیرم. یک ماه بعد، شاید تنها به خاطر نیاز نعمت به شیر مادر، مرا دوباره به خانه برگرداند؛ اما بازگشتن به آن خانه، بازگشت به زندگی نبود. هارون مرا بخشیده بود. زخم‌های بدنم خوب شده بودند، اما زخم‌هایی که بر روحم نشسته بود، هر روز عمیق‌تر می‌شد. هنوز هم گاهی بی‌هیچ دلیلی دستش بالا می‌رفت و خشمش را بر تنم خالی می‌کرد؛ انگار هر بار که نگاهم می‌کرد، فریب سال‌های گذشته دوباره در ذهنش زنده می‌شد. اما هیچ‌کدام از این‌ها به اندازه رنجی که زلال می‌کشید، مرا نمی‌آزرد. هارون دیگر حتی نامش را بر زبان نمی‌آورد. همان دختری که روزی با افتخار روی شانه‌هایش می‌نشاند، با خود به زمین‌های کشاورزی می‌برد، برایش سوغات می‌آورد و شب‌ها کنارش می‌خوابید، حالا برایش انگار وجود نداشت. وقتی از سر زمین برمی‌گشت، نعمت را در آغوش می‌گرفت، می‌بوسید، می‌خندید و با او بازی می‌کرد؛ اما زلال، چند قدم آن‌سوتر، ساکت می‌ایستاد و فقط نگاهشان می‌کرد. بارها دیدم آرام جلو می‌رفت، شاید دست پدرش را بگیرد یا خودش را به آغوشش برساند؛ اما هارون، بی‌آن‌که حتی نگاهش کند، از کنارش می‌گذشت. آن لحظه، چیزی در چشم‌های زلال خاموش می‌شد. نه با صدای بلند گریه می‌کرد و نه شکایتی داشت؛ فقط آرام به اتاقش می‌رفت، گوشه‌ای می‌نشست و با عروسک پارچه‌ای‌اش حرف می‌زد. کودکی که هنوز معنای تبعیض را نمی‌دانست، تنها می‌فهمید که دیگر دوست‌داشتنی نیست. و این، برای یک کودک، دردناک‌ترین احساسی است که می‌تواند وجود داشته باشد.

چند روز بعد، آرام‌آرام حقیقت در دل کوچکش جا باز کرد. دیگر با شنیدن واژه‌ی دختر اخم نمی‌کرد و از من روی برنمی‌گرداند. یک صبح، با چشم‌هایی که دوباره برق کودکی در آن‌ها جان گرفته بود، دوان‌دوان به طرفم آمد. گوشه‌ی چادرم را گرفت و با هیجانی که نمی‌توانست پنهانش کند، گفت: ـ مادر جان... حالا که من دختر هستم، می‌خواهم لباس‌های دخترانه بپوشم. مثل ریحان، موهایم را دراز کنم... و یک خواهش دیگر هم دارم. لبخند زدم و گونه‌ی گلگونش را نوازش کردم. ـ بگو جانِ مادر، هر چه باشد. کمی مکث کرد؛ انگار می‌ترسید خواسته‌اش را دوست نداشته باشم. ـ اسمم را هم عوض کن... دیگر برکت صدایم نکن. دوست دارم اسمم زلال باشد. بی‌اختیار خندیدم؛ خنده‌ای که با اشک درآمیخته بود. صورت سفید و لطیفش را میان دو دستم گرفتم و چند بار بوسیدم. ـ قربان دختر نازم شوم... چه اسم قشنگی. اما بگو ببینم، زلال را از کجا پیدا کردی؟ با همان سادگی کودکانه گفت: ـ یادت هست وقتی فکر می‌کردم پسرم، می‌گفتم دخترِ کاکا نجات را زن می‌گیرم؟ اسمش زلال بود. حالا که دیگر پسر نیستم، دوست دارم خودم زلال باشم. خندیدم؛ اما تهِ آن خنده، اندوهی نشسته بود که فقط یک مادر می‌توانست آن را بفهمد. پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم: ـ هرچه دخترِ مقبولم بخواهد، همان می‌شود. از امروز تو زلالِ منی؛ زلال، مثل آبِ چشمه، پاک و روشن. آن روز، ساعت‌ها جلوی آینه ایستاد. با دست‌های کوچکش موهای کوتاهش را عقب می‌زد و با ذوق می‌پرسید: ـ مادر... موهایم کی مثل ریحان دراز می‌شود؟ لبخند می‌زدم و می‌گفتم: ـ صبر کن جانِ مادر... مو هم مثل گل، وقت می‌خواهد تا قد بکشد. همان یک جمله، تمام دلش را روشن می‌کرد. از آن روز، هر صبح با امید، قد موهایش را نگاه می‌کرد؛ انگار هر تار مو، تکه‌ای از هویتی بود که سال‌ها از او پنهان مانده بود. ... روزها، آرام و بی‌صدا، جای خود را به شب‌ها دادند؛ شب‌ها به هفته و هفته‌ها به سال. امروز، زلال دوازده ساله است. هر بار نگاهش می‌کنم، همان دختر پنج‌ساله را می‌بینم که با شوق گفت: «اسمم را زلال بمان.» اما کنار این خاطره‌ی شیرین، زخمی هست که هنوز بعد از سال‌ها تازه مانده است. هنوز صدای مشت‌های هارون را فراموش نکرده‌ام؛ روزی که فهمید برکت، دختر است. آن روز، نه فقط تنم زیر ضربه‌هایش شکست؛ چیزی درون روحم نیز برای همیشه ترک برداشت...