ru
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Открыть в Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
619
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-2630 дней
Архив постов
لبخند تو، آتشکده‌ی خاموش دلم را به گلزاری شکوفا بدل کرد... بمان، تا عطر همین گلزار، در کوچه‌های نفس‌ کشیدنم بپیچد و زندگی، از تو آغاز شود. ✍🏻|#انوش

اگر با دقت نگاه کنیم، بازنگری و بازاندیشی نه تنها لازم، که بخشی جدایی‌ناپذیر از زیستن‌اند.  میان زندگی و مرگ، گاه فقط یک لحظه فاصله است. پس نگذار ثانیه‌های زیستن‌ات در حسرت‌ها هدر برود.  جرئت کن و زندگی‌ات را مرور کن. گذشته‌ات، اشتباهاتت، انتخاب‌هایت، تصمیم‌هایی که گرفتی یا نگرفتی.  هیچ آدمی بی‌درد نیست، هیچ زندگی‌ای بی‌سنگلاخ نیست‌‌. دلیل دل‌آبی‌هایت را پیدا کن. ببین در کجای مسیر پیچیدی، کدام کلید را اشتباه چرخاندی و گشودنِ کدام دَر، ترا با پشیمانی آشنا کرد. اما این‌را برای ماندن در اندوه نه، بلکه برای آموختن انجام بده. برای ساختن فردایی که شاید همچنان بی‌درد نباشد، اما دست‌کم، پر از حسرت و پشیمانی هم نباشد. به این بیاندیش اگر فرصتِ جبران را داشتی، چه کار متفاوتی را انجام می‌دادی تا دوباره پشیمانی دامن‌گیرت نشود... پس انجام بده! جانِ‌کلام: فرصت‌ها را سبک نشمار. آدم‌ها را، لحظه‌ها را، زندگی را با آگاهی زندگی کن، نه با تأخیر، نه با اگر... ✍🏻|#انوش

بین زندگی و مرگ یه کتابخونه وجود داره. توی این کتابخونه، قفسه‌ها تا ابد ادامه دارند. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بود
بین زندگی و مرگ یه کتابخونه وجود داره. توی این کتابخونه، قفسه‌ها تا ابد ادامه دارند. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی زندگیت چه شکلی میشد... راستی اگه فرصت این رو داشتی که پشیمونی‌هات رو جبران کنی، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟ 📓#کتابخانه_نیمه‌شب

چای را تلخ دوست ندارم، همیشه چیزی شیرین را ضمیمه‌اش می‌کنم، اما با او، خودِ چای طعم عسل می‌گیرد. ✍🏻|#انوش
چای را تلخ دوست ندارم، همیشه چیزی شیرین را ضمیمه‌اش می‌کنم، اما با او، خودِ چای طعم عسل می‌گیرد. ✍🏻|#انوش

کلمه تیر است، زبان کمان و تو تیراندازِ تازه‌کار. نشانه‌ات سیبی‌ست بر سر آدمی... محتاط باش!
✍🏻|#انوش

در این غربت و آوارگی، چگونه با فقدان تو کنار آیم؟ لرزش دست‌هایم و پرش چشم‌هایم، یادگار بی‌قراری بی‌پایان است. نمی‌گویی چگونه تاب می‌آورم التهاب نبودنت را؟ نمی‌گویی چگونه سحر می‌کنم شب‌های بی‌تو را؟ نمی‌گویی چند جان دارم که هر روز در نداشتنت می‌بازم؟ حداقل بگو، آیا این دلشوره‌ی ممتد، پایانی دارد...؟ ✍🏻|#انوش

هوا سرد بود، تاریکی بر جهان چیره شده‌بود و ابرها رخ ماه را پوشانده‌ بودند. بوی نمِ باران در هوا پیچیده‌ بود، صدای چرچر جیرجیرک‌ها و گاه زوزه‌ی دوردستِ گرگ‌ها، سکوت شب را می‌شکست. با شاخه‌های خشک آتشی روشن کرد و چای سیاه دم نمود. چاکلیت محبوبم را تعارف کرد. ناگهان همه‌جا در آرامش سنگینی فرو رفت، انگار حتی درختان ایستاده در اطراف، ماه، ستارگان و حتی آتش منتظر شنیدن مثنوی بودند. سرش را آرام بر تنه‌ای درخت تکیه داد، صبر کرد تا آغاز کنم. مثنوی را گشودم، همین‌طوری که می‌خواندم؛ در نور آتش و ماه او بی‌صدا، اما با تبسم از گوشه‌ی چشمان سیاهش نیم‌نگاهی می‌کرد. من از خواندن مثنوی سیر نمی‌شدم و او از تماشای من. ✍🏻|#انوش

رفیق و یاور این روزهایم، رنج است و تنهایی؛ رنجی که بی‌وقفه دلم را خون می‌کند و تنهایی‌ای که دیگر تاب آرام کردنم را ندارد. این
رفیق و یاور این روزهایم، رنج است و تنهایی؛ رنجی که بی‌وقفه دلم را خون می‌کند و تنهایی‌ای که دیگر تاب آرام کردنم را ندارد. این روزها... بیشتر از همیشه کم می‌آورم. ✍🏻|#انوش

رنج، هرچه داری از تو می‌ستاند، جز خودِ تو را؛ و همان یک قدم است که سرنوشتت را رقم می‌زند؛ یا گم می‌شوی، یا خود را می‌یابی. ✍�
رنج، هرچه داری از تو می‌ستاند، جز خودِ تو را؛ و همان یک قدم است که سرنوشتت را رقم می‌زند؛ یا گم می‌شوی، یا خود را می‌یابی. ✍🏻|#انوش

در خانه‌ی که او نفس می‌کشید، همه‌چیز شیرین بود، حتی تلخ‌ترین قهوه. ✍🏻|#انوش

به حرمت تمام روزهای که نبودی و من باز چشم انتظارت ماندم سوگند، این صبر جان‌فزا را کتاب می‌نویسم. ✍🏻|#انوش

جان‌کلام: سنگینی پشیمانی از ندانستن و نپذیرفتنِ حقیقت است، اما وقتی دلیلش را بشناسی و بپذیری، دیگر پشیمانی به بار نمی‌آید، فقط می‌شود که راهت را روشن کند تا نگذاری گذشته‌ات، آینده‌ات را تاریک بسازد‌. #انوش

بعضی پشیمانی‌ها فقط سر و صدای مزاحم‌ اند، خوابِ شب‌ را می‌گیرند، آرامش دل را برهم می‌زنند، فکرت را درگیر می‌کنند و تو را از «بودن» در حال، بازمی‌دارند. نه به‌خاطر اشتباه، بلکه به‌خاطر خیالِ اشتباه. شاید وقت آن رسیده که با بعضی پشیمانی‌ها صادقانه روبه‌رو شویم و بپذیریم؛ همه‌ی آن‌چه حسرت می‌خوریم، ارزش گریستن ندارد. و شاید هیچ‌گاه آن‌طور که تصور می‌کردیم، قرار نبود اتفاق بیفتد.

اما واقعیت این است که بسیاری از حسرت‌ها نه ریشه در واقعیت دارند، نه شواهدی برای اثبات‌شان وجود دارد.  فقط ساخته‌ی ذهنی خسته‌اند که عادت دارد همیشه دنبال «اگر»ها و «کاش»‌ها بگردد.

گاهی پشیمانی‌ها اصلاً از آن‌چه اتفاق افتاده نمی‌آیند، اکثر اوقات از آن‌چه در ذهن‌مان ساخته‌ایم می‌آیند. از رویاهایی که هرگز شکل نگرفتند، از حرف‌هایی که فکر می‌کردیم باید می‌زدیم، از راه‌هایی که نرفتیم و خیال می‌کنیم اگر می‌رفتیم، همه چیز بهتر می‌شد.

و آن‌جا که آدمی را دلتنگی بیشتر به سجاده می‌کشاند، نه‌تنها ایمان و عادت... ✍🏻|#انوش

دوباره در برابر اوهامم ناتوان شدم؛ منی بی‌جان را منگه‌وار در خود گرفتند. منطق قد علم کرد، اما خیالم، با جَلَتی خاموش و بی‌پروا، دهانش را بست. دعوای منطق و احساس کم بود، حالا خیال هم وارد شده. من مانده‌ام و این میدان نبرد درون... ✍🏻|#انوش

نگران نباش! بنفشه‌ها؛ به زمین دل‌سپردند و زنده ماندند، گیسوانِ تاک در نسیم جوانی می‌رقصیدند و جهان را به رقص فرا می‌خواندند،
نگران نباش! بنفشه‌ها؛ به زمین دل‌سپردند و زنده ماندند، گیسوانِ تاک در نسیم جوانی می‌رقصیدند و جهان را به رقص فرا می‌خواندند، باد با تبسم پرنده‌ها؛ ترانه‌ زندگی را بر شاخه‌ها می‌سراید، داس؛ در جذبه‌ی زیبایی لاله‌ها، مهر ورزید و با آن‌ها پیمان دوستی بست، سیل‌؛ به ساقه‌ها استقامت و قوت را آموخت، برف؛ شگوفه‌ها را پوشاند، تا سکوت و وقار زمستان را ببینند. و باغبان؟ باغبان؛ هنوز همچون قصه‌گویی ماهر، با دستانی پر از عشق و امید، بذر زندگی را در دل خاک می‌کارد تا باغ، زیر نوازش‌های گرم آفتاب، جان بگیرد و دوباره با رنگ‌های تازه بدرخشد. ✍🏻|#انوش

آرامش یعنی: تهی شدن بدن از پیچ‌وتاب‌های تجربه‌ی احساسی و استراحت بدن در لابه‌لای به‌ هم ریختگی‌های‌ فزیکی‌اش. که جزء از جهان
آرامش یعنی: تهی شدن بدن از پیچ‌وتاب‌های تجربه‌ی احساسی و استراحت بدن در لابه‌لای به‌ هم ریختگی‌های‌ فزیکی‌اش. که جزء از جهان درونی‌ ماست و فقط در اکنون به وجود میآید.

روزی بود که با تمام وجود تلاش می‌کردم همه‌چیز را تا ابد کنار خودم نگه دارم؛ آدمی بودم حمل‌کننده‌ی خاطرات، آدم‌ها، اتفاقات... هرکجا قدم می‌گذاشتم، گذشته را با خود می‌بردم. مهم نبود چقدر سنگین باشد، برای حفظ آن‌چه برایم ارزش داشت، می‌جنگیدم. اما هر چه گذشت، بیشتر آموختم که چنگ زدن، حفظ نمی‌کند؛ از دست می‌دهد. آموختم که هرچه چیزی را سفت‌تر در آغوش بگیرم، زودتر از دستم می‌لغزد و می‌رود. و هرچه با اشتیاق بیشتر بخواهمش، با شتاب بیشتری از من دور می‌شود. آن‌جا بود، درست در نقطه‌ی اوجِ این خواستن‌های بی‌حاصل، که «رها کردن» را یاد گرفتم؛ از سر بی‌تفاوتی نه، از درک عمیق این حقیقت که بعضی چیزها، اگر سهمت باشند، بی‌نیاز از چنگ زدن، کنار تو می‌مانند. و اگر نباشند، هر چقدر هم بخواهی‌شان، راه‌شان از تو جدا خواهد شد. جان‌ِکلام: رها کردن برای آرامش است، نه برای شکست. رها کن، اما هنوز قوی و پیگیر باقی بمان! ✍🏻|#انوش