ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Gُoth Islamophobe ِFemcels Sُociety.

Gُoth Islamophobe ِFemcels Sُociety.

Открыть в Telegram

پُرحرفی. t.me/HidenChat_Bot?start=793592011

Больше
Иран202 021Категория не указана
316
Подписчики
-124 часа
-17 дней
+1430 дней
Архив постов
سلطنت‌طلب‌ها تو توییتر دارن می‌گن فلان لباس شاه چارلز، کپی از لباسِ محمدرضا شاه پهلوی بوده. تا این‌جاش زیاد مشکلی نبود تا اینکه تو توییتِ بعدی دیدم می‌گن ملکه الیزابت هم به تاج و جایگاهِ فرح حسادت داشته. فکر کنم این بندگانِ لیلیث کُس‌مغزی چیزی هستن.

Anyways. این احوالات اصلاً در شأن کسی که دو روز دیگه سیزن جدید و آخرِ سریالِ موردعلاقه‌ش میاد نیست.

...

https://t.me/c/2369564311/11642 من این تجربرو همیشه با بابام دارم، ازش نفرت دارم ولی انگار هربار یه کورسوی امیدی ته دلم روشن میشه که شاید داره ادم میشه ولی بعدش به سرعت نور خودش خاموش میکنتش، هربار که به فرصت دوباره ای که بهش مبدم پشت میکنه احساس حماقت میکنم. انگار مثلا احمق تر از من وجود نداره.

من به دوست‌های نزدیکم حقِ تیر دادم که اگه روزی دیدن من تصمیم دارم بچّه‌دار بشم درحالی که هنوز تو ایرانم، بهم شلیک کنن. و حقِ تیر بعدی قراره درموردِ همین موضوع باشه. برای روزی که ببینن من دوباره اون‌قدری خَر شدم که باور کردم مادری دارم.

و نارویی که دیشب خوردم، تیرِ خلاص بود.

من می‌تونستم خیلی خیلی زودتر از اینا شروع کنم به دوست داشتنِ خودم، اگه اون شخص، اینی که هست نبود. و این چیزیه که نزدیکِ یک ساله داره شب بیدار نگهم می‌داره.

بمانَد بقیه‌ی ابعاد.

و به این فکر کردم که چطور من به‌خاطر تموم فیچرهایی که تو این عکس‌ها هست، تمومِ زندگیم احساس گناه داشتم، درحالی که اون حس می‌تونست جورِ دیگه‌ای باشه و زندگیم جورِ بهتری بگذره. با ابروهایی که پرپُشت نیستن، بینیِ بلند و قوزدار، قَدی که برای یه دختر زیادی بلنده و چشم‌های سَرد. درست تمومِ فیچرهایی که اون آدم درموردِ من ازشون متنفر بود.

این حرف‌ها الآن از کجا میان؟ مدیای توییترِ یه اکانت به اسم سارالین رو داشتم می‌دیدم. یه دختر خیلی خیلی زیبا و استایلیش. با حجمِ اعتماد به‌نفسی که شدّتش از پشتِ عکس‌هاش، موهات رو تکون می‌ده.

درحالی که من همیشه بارِ نفرت و انزجار رو از طرفِ این شخص احساس کردم. از جوری که بهم نگاه می‌کرد، از جوری که درموردم حرف می‌زد. تمامِ زندگیم. حتّی وقت‌هایی که حضور فیزیکی نداشت.

گردنبندِ یادگاری مادرشون، تلاش برای شبیه مادرشون شدن، از این‌‌جور چیزا.

و به این فکر می‌کنم چطور تو بچّگی هاج‌وواج به کرکترهای انیمیشنی خیره می‌شدم و نمی‌فهمیدم و درک نمی‌کردم passionشون نسبت به مادرهاشون چه معنی‌ای می‌ده.

And I can't bear thinking that I actually fell for that. I feel stupid.

و هیچ دلم نمی‌خواد الآن رفرنسی که می‌زنم، از بین همه‌ی چیزهای بهتر و aestheticتر، به دیالوگِ ناصر فاکین خاکزاد باشه. ولی من با چشمای خودم حس کردم که این آدم من رو زنده کرد که خودش بُکشه‌تم.

تا اینکه دیشب باز دوباره شد همونی که بود. همون نگاه، همون لحن. همون نفرت و بی‌رحمی. انگار نه انگار که چند ساعت قبلش وقتی داشت به‌خاطر صدای جنگنده به خودش می‌لرزید، تنها کسی که متوجه شد و بغلش کرد من بودم.

هیچ‌وقت تو زندگیم تصمیمی محکم‌تر از اون تصمیم نگرفته بودم، ولی در آخرِ روز موفق شد یه‌جوری نظرم رو عوض کنه. دیدم تو miserableترین حالت نشسته جلوی تلویزیونِ خاموش. گفتم fuck it و رفتم بغلش کردم و گریه کردیم و دوباره مادر و دختر شدیم.