ru
Feedback
Gُoth Islamophobe ِFemcels Sُociety.

Gُoth Islamophobe ِFemcels Sُociety.

Открыть в Telegram

پُرحرفی. t.me/HidenChat_Bot?start=793592011

Больше
Иран137 271Категория не указана
307
Подписчики
+224 часа
+47 дней
+530 дней
Архив постов
خیلی خوشگلی کاش بمیرم برات

Repost from N/a
photo content

این اواخر دیگه حتّی احساس گناه هم نیست. فقط عصبانیت و کلافگیه.

جایی زندگی میکنیم که به خاطر زنده موندن احساس گناه میکنیم

https://t.me/GothFemcelsSociety/14723 گریه‌م گرفت خیلی برام قابل درک بود و واقعا گریه‌م گرفت.

https://t.me/GothFemcelsSociety/14721 Agreed, this summertime sadness is way more different than how it used to be

چیزی که هیچ‌وقت درموردش حرف نزدم اینه که من بعد از عید رسماً واردِ رابطه‌ شدم. با همون آدمی که همیشه برای رابطه می‌خواستم، و رابطه‌ای که خودم هم توش همون آدمی بودم که همیشه می‌خواستم باشم. اون‌قدر همه‌چیز درموردش درست بود که حتّی تو دوران دیتینگ هم تصمیم گرفتم بهش تعهد داشته باشم، به خونواده‌م و دوست‌هام هم نزدیکش کردم، گذاشتم همه‌جا همراهم بیاد. یه‌شب تا دیروقت پای تلفن بودیم، موقعِ خواب کلِ شب تماس رو قطع‌نشده رها کردیم و فردا صبح با صدای همدیگه بیدار شدیم. I've never felt so loved و من همیشه می‌تونم بفهمم کی حسش واقعیه و می‌تونم از تهِ دل بگم که اون آدم واقعاً عاشق بود و تاحالا چیزی شبیه بهش رو ندیده بودم، جوری که بعد از آشنایی‌مون به‌سرعتِ نور تو شغلش و زندگیِ حرفه‌ایش پیشرفت کرد و داشت کارهایی رو یکی‌یکی عملی می‌کرد که هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد تو زندگی اشتیاقی براشون پیدا کنه و معتقد بود باعثِ همه‌ش منم. ولی در نهایت من بازم خوشحال نبودم. درحالی که همه بهم می‌گفتن خوشحال‌تر به‌نظر می‌رسم، هر شب گریه می‌کردم و به خودم گرسنگی می‌دادم و افکارِ خودکشی داشتم. در آخر هم نذاشتم ادامه پیدا کنه و بعد از یه بریکِ چندین‌روزه، حرف‌هامو بهش زدم و تمومِ راه‌های ارتباطیش باهام رو بلاک کردم و دوباره به حالتِ عادیم برگشتم و احساسِ بهتری داشتم و فهمیدم واقعاً I was doing better alone. الآن که بهش فکر می‌کنم می‌بینم که وجودِ اون، نمی‌ذاشت اون‌جور که باید به وجود نداشتنم بپردازم. درحالی که به نبودن و وجود نداشتن اعتیاد دارم. چون هیچ‌چیز بیشتر از موردِ عشق و توجه قرار گرفتن به آدمِ احساس زنده بودن و وجود داشتن نمی‌ده. دوست داشته شدن شبیه اون باریکه‌ی نوری بود که به‌زور خودش رو از لای پرده‌های تیره و ضخیمِ اتاقم بهم می‌رسونه تا بهم یادآوری کنه life still goes on out there. تقریباً هر روز به اون آدم فکر می‌کنم و از جای اون هم که مطمئنم ازم متنفر نیست و به‌جای اینکه منو نبخشه، مشغولِ نبخشیدنِ خودشه، از خودم متنفرم و خودم رو نمی‌بخشم.

نمی‌خوام هیچ کاری بکنم، هیچ‌چیزی رو تجربه کنم، برای چیزی تلاش بکنم، زنده بودن برام سخت و پُرزحمته. حاضرم شاهدِ از دست رفتنِ ابدیِ همه‌ی چیزهای خوب زندگیم باشم، اگه به این معنی باشه که درعوض بتونم یک ساعت بیشتر تو comfort zoneام تنها باشم و وانمود کنم وجود ندارم.

من فکر می‌کردم صرفاً یه اندوهِ تابستونه‌ی معمولی باشه ولی نه، این مالیخولیا این‌بار جنسش فرق داره و این تابستون اندوهش مثل قبلیا نیست. این‌‌یکی تابستون از زمستونِ سال پیش شروع شده.

موضوع اینه که من تقریباً مطمئنم به آدمی که قبل از دی‌ماه بودم برنخواهم گشت و انگار یه‌چیزی برای همیشه تموم شده یا تغییر کرده که نمی‌دونم چیه و نمی‌دونم چطوری با این مسئله کنار بیام.

Fuck my life.

"Blow me."
"Blow me."

"Brought you some cake, birthday girl."
"Brought you some cake, birthday girl."

توّلد بِستی عزیزم بود و هول‌هولکی براش عشقشو کشیدم و کانتکستش رو حتّی نمی‌تونید حدس بزنید.
توّلد بِستی عزیزم بود و هول‌هولکی براش عشقشو کشیدم و کانتکستش رو حتّی نمی‌تونید حدس بزنید.

photo content