«ادبیاتِ عُصیان»
Открыть в Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
330
Подписчики
+324 часа
-147 дней
-230 день
Архив постов
او آسمانِ آبیِ پروازِ دردهاست
چون واژگانِ سعدی، هرجا بود بجاست
با هر تکانهی لب او سبز میشوم
این باغ و غنچه با قدمِ خِضر آشناست
پژواک زندگیست به کهسار لحظهها
بر غرقِ خوابِ غصه، رَسَندهِترین صداست
در شور دیدهی تو پیمبر شدم به شعر
گفتی بگو و گفتم: چشمان تو حراست
با این همه جمال و کمالی که در تو هست
بر جان و دل اگر ستمی هم کنی رواست
در هر غزل غزالِ صفاتت خُراموار
چون دیدگانِ من به تو سرگرم با چِراست
گفتی ز آرزو و گفتم کنار تو
مویی سپید و دفتر عمری سیه مَراست
فردوس کو که مدعیِ حورِ جنت است
تا پیش رویت آید، گوید چو تو کجاست؟
جان کردهای طلا و به هرجا که میروم
یک لحظه از لبم نرود: عشق کیمیاست
_صبا
انسانهای بلاتکلیفِ زندگیمان.هیچوقت نفهمیدم چرا بعضی آدمها، بیهیچ توضیحی ناپدید میشوند و دیگری را در هزارتوی بلاتکلیفی رها میکنند. مگر نه اینکه گفتوگو برای همین روزهاست؟ برای وقتی که چیزی میان دو نفر گره میخورد. گاهی یک گفتوگو به آشتی میرسد و گاهی به خداحافظی؛ اما دستکم تکلیف دلها روشن میشود! عجیبتر آنجاست که این سکوت از کسی سر بزند که روزی ساعتها با او حرف زدهای و رابطهای خوب داشتهای. این زمانهاست که میفهمی ثباتِ اخلاقی، از صمیمیت مهمتر است؛ چون کسی که در سختیِ رابطه راهِ گفتوگو را بلد نباشد، بعید است در دوستی هم همراهِ قابل اعتمادی باشد. _کــیمیاکــریمزاده
امروز رو شروع کردم با یک خبر بسیار خوب از زبون یکی از عزیزترینام. خداروشکر برای این اتفاق. بمونه به یادگار.
۴/۶
گربهها جهان را با بینیشان میسنجند. پیش از آنکه چیزی را بپذیرند یا به کسی نزدیک شوند، بویش را میگیرند؛ گویی از میان عطرها و ردها، امنیت را از خطر و خوبی را از بدی تشخیص میدهند. برای آنها، بو کردن فقط یک عادت نیست؛ مرزیست میان حاشیه امن و هر آنچه میتواند آرامششان را برهم بزند. کاش ما آدمها هم چنین موهبتی داشتیم؛ فیلتری نامرئی برای شناختن آدمها، تا پیش از آنکه دل ببندیم یا اعتماد کنیم، حقیقت را حس کنیم.
_کــیمیاکــریمزاده
عزیز دل من :)))
الهی قربون دلت، تو ذوقت از خودِ ادبیات شیرینتره.
خیلی ممنونم ازت. تو اینقدر قشنگ گفتی که خود سعدی هم بود، ذوق میکرد.💘
به سلامتی و خیییلی حسودی میورزم بهت که ادبیات میخونی دختر و خیلیم برات خوشحالم💘
از طرف دوستدختر سعدی.
امروز، مورخ ۲ تیر ۱۴۰۵، آخرین صفحهٔ ترم چهارم کارشناسی زبان و ادبیات پارسی ورق خورد؛ فصلی که در آن، واژهها تنها درس نبودند، پناه بودند. روزهایی آمد که از شعر جان گرفتم و شبهایی گذشت که ادبیات مرهمِ خستگیِ روح شد.
در این چند ماه، فهمیدم که زندگی بیش از آنکه پاسخ باشد، پرسش است؛ و ادبیات، هنرِ زیستن با این پرسشها. آموختم که آدمی را نه رنجها میشکنند و نه شادیها جاودانه میکنند؛ آنچه میماند، ردّی است که بر جان او میگذارند.
ترم چهارم نیز گذشت؛ با تمام فراز و فرودهایش، با تمام آدمها و خاطرههایش. و باز، آنکه از میان همهٔ این روزها عبور کرد و ماند، خودِ ما بودیم؛ پختهتر از دیروز و امیدوارتر به فردا. و آنچه که میماند ماییم.
که عالیجناب آموخت «هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیآید مفرحِ ذات».
_سعدی.
وقتی آقاجون را از دست دادیم، آنقدر کوچک بودم که عمقِ این فقدان را نمیفهمیدم. آقاجون مداح بود و صدایش همیشه از مسجد محل به گوش میرسید؛ صدایی که انگار با محله و روزهای کودکیام گره خورده بود.
یک سال بعد، در اولین عاشورای بدون آقاجون، یکی از مداحان دیگر که دوست آقاجون بود، همان شعری را خواند که همیشه آقاجون میخواند. با همان لحن، همان سبکِ خواندن و حتی صدایی شبیه به صدای خودش. من اما هنوز آنقدر کودک بودم که مرگ را باور نکرده باشم. تا صدا را شنیدم، بیاختیار دویدم سمت مسجد، به امید اینکه آقاجون را دوباره ببینم. و وقتی چهره دوستش را دیدم، تازه به یاد آوردم که عزیز قلب من رفته است.
سالها گذشته، اما تصویرِ آن دویدنِ کودکانه و آن ناباوریِ محض هنوز جلوی چشمم زنده است. هر بار که به آن لحظه فکر میکنم، بغضی قدیمی در گلویم مینشیند و چشمهایم خیس میشود. انگار بخشی از وجودم هنوز همان کودکی است که با شنیدن صدایی آشنا، امیدوارانه به سمت مسجد میدود تا فقط یکبار دیگر، او را ببیند.
دلتنگیِ آقاجون هیچوقت برایم عادی نشد؛ فقط یاد گرفتم با نبودنش زندگی کنم.
۴/۲
بسیار از مردهای باملاحظه، مهربان و محترم خوشم میاد. آرامش خالصاند اینگونه افراد. خدا برای عزیزانشون حفظشون کنه.
اطلاعات امروز💘🌈🍓🧸سلام دارم و سلام عرض مینمایم، اشتباهه. سلام نه داشتنیه نه عرض نمودنی. سلام رو باید با فعلِ کرد بگیم. سلام میکنم. سلام کردند. درود هم گفتنیه. درود با فعل میگویم میاد.
من همان خالِ سیاهم، بر بومِ سپید
نقطهای راز نهان در نفَسِ صبحِ امید
همه گفتند که این تیرگی آیینِ غم است
من غمآلوده نَمُردم، که مرا عشق خرید
بر رخِ یار نشستم چو شبی بر لبِ ماه
تا بداند که کمال از اثرِ نقص رسید
نه من آن لکهٔ عیبم که ز من روی کنند
من نشانِ نظرِ لطفِ خدایم به پدید
ماه اگر ماه شد از سایه و روشننفسیست
ورنه خورشید چه داند شبِ دل را جاوید؟
من همان خالِ سیاهم که به یک جنبشِ ناز
صد دلِ خسته ربودم ز کفِ عقلِ رشید
گرچه ناچیز نمودم به نگاهِ همگان
عشق از آینهٔ کوچکِ من خویش بدید
بر رخِ دوست نشستم نه به تدبیرِ خودم
قلمِ صنع مرا بر ورقِ حسن کشید
من نه آنم که ز چشمِ تو بیفتم روزی
خالِ معشوق مگر از نظرِ عشق پرید؟
قطرهای تیرهدلم، لیک در آیینهٔ عشق
میدرخشم چو ستاره، به شبِ بیم و نوید
آری آن خالِ سیاهم، بر بومِ سپید
که ز یک نقطه، جهانی به تماشا بکشید
_کــیمیاکــریمزاده
۳/۳۱
ستایش آدمهای بیسروصدا.مدتها فکر میکردم زندگی مسابقهای است که همه باید روی سکو بایستند؛ بعد فهمیدم اگر قرار باشد همه نفر اول شوند، چه کسی برای نفر اول دست بزند؟ دنیا پر شده از نسخههای لوکسِ خوشبختی؛ باید بهترین باشی، خاصترین باشی، متفاوتترین باشی. انگار اگر شاهکار نکشی، مدادت را باید بازنشسته کنی. اگر رمان ننویسی، حق نداری دفتر بخری. اگر قرار نیست قلهای را فتح کنی، چرا اصلاً کفش ورزشی پوشیدهای؟ نتیجهاش هم جالب است؛ عدهای آنقدر مشغول تبدیل شدن به نسخهٔ استثنایی خودشان هستند که فرصت نمیکنند خودشان باشند. چای را میخورند اما مزهاش را نمیفهمند، سفر میروند اما بیشتر از منظره، نگران عکس پروفایلاند، و آنقدر دنبال زندگی رؤیایی میدوند که از کنار زندگی واقعی رد میشوند. من کمکم به آدمهای معمولی مشکوک شدم؛ همانهایی که بیسروصدا کتاب میخوانند، گل میکارند، آشپزی میکنند، گاهی اشتباه میکنند و شب راحت میخوابند. نه تاریخ را عوض میکنند، نه جهان را نجات میدهند؛ فقط بلدند روزهایشان را زندگی کنند. شاید تراژدی زمانهٔ ما این باشد که همه میخواهند استثنا باشند و هیچکس حوصله ندارد انسان باشد. برای همین تصمیم گرفتهام با خودم آشتی کنم؛ با همین نسخهای که گاهی میدرخشد، گاهی خاموش است، گاهی میبرد و گاهی فقط در بازی میماند. اگر این «معمولی بودن» است، بگذار باشد. بگذار یک معمولی باشیم؛ اما لذت ببریم از زندگی. _کــیمیاکــریمزاده
شعری در توصیف عکس(۲).سر بر سرِ دوزانوی زن داشت بیقرار گویی رسیده بود به پایانِ انتظار گفتا: «مرا ببخش اگر دیر آمدم» خاموش ماند پنجره، تاریک شد حصار او سر به دامنش زد و زن در هوای او گویی نشسته بود میانِ امید و خار بنشست در مقابل و بوسید دستِ یار لرزید شمعِ عشق در آن خلوتِ خمار چشمی به دوردست، دلی غرقِ هایهای چون مردِ خستهای که بمیرد به پایِ یار آن نامهٔ سیاه که افتاده بود گفت باید گذشت زین همه رؤیای ماندگار یک بوسه بر دو دست زد و یک نگاهِ تلخ این بود سهمِ عشق از آن روزگارِ تار یک بوسه ماند و حسرتِ لمس حریر او یک عشق ماند و فاصلهای تا لبِ فرار مردی که بوسه زد به دو دستِ عزیزِ خویش رفت و گذاشت پشتِ سرش قلب داغدار زن ماند و یک اتاق و هجومِ سکوتِ سرد زن ماند و رد اشک بر آیینههای زار رفتند و در اتاق بماند از دو آن اثر عطری ز موی یار و غمی مانده یادگار _کــیمیاکــریمزاده #۲
