ru
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Открыть в Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
331
Подписчики
+824 часа
-47 дней
+630 день
Архив постов
تا صبح نشستیم و سخن‌ها گفتیم شب رفت و حدیثِ ما به پایان نرسید هر لحظه گلی ز باغِ معنی بشکفت امّا گلِ شوقِ دل به دامان نرسید گفتی که سحر، سپیده از راه رسد آن وعده به چشمِ خستهٔ جان نرسید صد نامه نوشتم از سرِ دلتنگی یک پاسخِ گرم از تو به دستان نرسید از بس که ز وصفِ روی تو داد سخن مدحی که سزا بود به دیوان نرسید خورشید ز شرمِ پرتوِ رخسارَت روزی به مقامِ نورِ تابان نرسید هر کس که ز عشقِ تو سخن راند، ولی معنای تو جز به اهلِ عرفان نرسید من ماندم و شب‌نشینیِ یادِ رخت این قصّه هنوز هم به پایان نرسید _عصیان شب است و شعر می‌طلبد.

برای جان‌هایی که نمیدونند، واحد درسی تاریخ بیهقی در ترم یک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی هست، عجب شروعی بود...

حقیقتا، هر بار که نام «تاریخ بیهقی» را می‌شنوم، بی‌اختیار دلم به روزهایی برمی‌گردد که این درس را می‌خواندیم؛ روزهایی که حالا در خاطره‌ها رنگی از شیرینی و دلتنگی گرفته‌اند. انگار تاریخ بیهقی فقط یک کتاب نبود، پنجره‌ای بود به دنیایی پر از آدم‌های زنده، با همه ضعف‌ها، آرزوها و کشمکش‌هایشان. خود بیهقی را همیشه تحسین کرده‌ام؛ نویسنده‌ای دقیق، صادق و نکته‌سنج که تاریخ را نه فقط با وقایع، بلکه با روح انسان‌ها روایت می‌کند. شخصیت‌های داستان‌هایش، از پادشاهان و وزیران تا خدمتکاران و مردم عادی، چنان واقعی و ملموس‌اند که گویی هنوز در میان ما زندگی می‌کنند. شاید همین انسانیت و صداقت روایت است که باعث می‌شود با شنیدن نام تاریخ بیهقی، هم به عظمت ادبیات فارسی فکر کنم و هم به روزهای خوشی که با خواندن آن سپری شد.

Repost from N/a
تاریخ بیهقی رو باید زندگی کرد.

امید که شایسته نگاه شما باشه.

شب رفت و حدیثِ ما به پایان نرسید از قصه‌ی دل به گوشِ یاران نرسید هرچند که بارها فرستاد دلم فریادِ نیاز، لیک درمان نرسید بارانِ بهار، بر همه جا راه گشود جز بر دل سینه‌ام که باران نرسید گفتم که مگر ز لطفِ چشمت روزی بر حالِ خرابم سر و سامان، نرسید عمری به امیدِ یک نفس وصل تو ماند آن مژده که وعده داد هجران، نرسید پنهان ز همه سوخت دلم در غمِ عشق دودی ز منِ سوخته پنهان نرسید تا صبح نشستیم و سخن‌ها گفتیم شب رفت و حدیثِ ما به پایان نرسید
کیمیا‌کریم‌زاده(عصیان) ۱۳خرداد۱۴۰۵

تا عشق به پروانه درآموخته‌اند زو در دل شمع آتش افروخته‌اند پروانه و شمع این هنر آموخته‌اند کز روی موافقت به هم سوخته‌اند

لعلت چو شکوفه عقد پروین دارد روی تو چو لاله خال مشکین دارد من در غم تو چو غنچه بندم زنار تا نرگس تو چو خوشه زوبین دارد

معشوقه ز لب آب حیات انگیزد پس آتش تب چرا ازو نگریزد آن را که لب دم مسیحا خیزد آخر به چه زَهره تب در او آویزد

خاقانی از آن کام که یارت ندهد نومیدی و چرخ داد کارت ندهد در آرزوئی که روزگارت ندهد غرقه شدی و زود گذارت ندهد:)

گردیِ لبت از لبم به بوسی آزَرد تب دوش تن مرا بیازرد به درد امروز تبم برفت و تبخال آورد تبخال مکافات لبم خواهد کرد

آن سنگ‌دلی و سیم دندان که بدی زآن‌خوشتری‌ای‌شوخ‌زبان‌دان‌که‌بدی در کار توام هزار چندان که بدم در خون منی هزار چندان که بدی

تیمار جهان غصه خوری ارزد؟ نی دیدار بتان نوحه‌گری ارزد؟ نی بیچاره پیاده را که فرزین گردد فرزین شدنش نگون سری ارزد؟ نی

گر کشتنیم چنان کش از بهر خدای کز بنده شنوده باشی از روح افزای زان میگون‌لب‌و‌زان‌مژهٔ‌جان‌فرسای مستم کن و آنگه رگ جانم بگشای

زنّار خطی عید مسیحا رویت من کشتهٔ آن صلیب عنبربویت آن شب که شب سده بود در کویت آتش دل من باد و چلیپا مویت

کس از رخ چون ماه تو بر برنگرفت تا صد دامن ز چرخ گوهر نگرفت ناسوختن از تو طمع خامم بود تا بنده نسوخت با تو اندر نگرفت

༘𐙚 خاقانی .ೃ࿐

Repost from "ص"
گاهی نه می‌خوام یار شاطر باشم نه بار خاطر. می‌خوام توی کنج تنهایی خودم با آدم محبوبم و کتابای مورد علاقم باشم و از همتون دورترین دور.

_لبخندت صدا داره.

photo content
+1