ru
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Открыть в Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
332
Подписчики
+824 часа
-47 дней
+630 день
Архив постов
گاهی در صحبت با یکسری افراد اینگونه‌ام که؛ تمامِ کلماتش را می‌نیوشم و دل‌زدگی مرا آشکار نمی‌شود.

Alireza Ghorbani Roozhaye Bi Gharar.mp311.56 MB

دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است. فروغ فرخزاد𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

قرارمان آن نبود که خاک، زلال باشد؛ این چه چشمانیست که تو داری؟

نورِ زندگی.

در بیانِ این سه، کَم جُنبان لبت از ذَهاب و از ذَهَب، وَز مَذهبت.

mp32.52 MB

هرچه مرهم میگذارم بند می‌آید مگر؟ ای وطن خونِ تو از اروَند می‌آید مگر؟

راجبش چیست؟ بلاتکلیفیِ یک ملت. یا بنویسید "راجع به"، یا اگر عربی برایتان مشکل است، جایگزین کنید با "درباره‌ی".

به قول فرهاد دماوندی: “دلم می‌خواست یه صدایی داشتم که همه می‌شنیدند، داد می‌زدم می‌گفتم: ما تو یه جای غریبی از تاریخیم!”

Repost from "ص"
برای عصیان
ای نرگس تو فتنه و در فتنه خواب‌ها زلف تو حلقه‌حلقه و در حلقه تاب‌ها حوران جنت ار به کمالت نگه کنند در رو کشند جمله ز شرمت نقاب‌ها دست قضا چو نسخهٔ خوبان همی‌نبشت روی تو اصل بود و دگر انتخاب‌ها گر پرتوی ز روی تو در عالم اوفتد سر بر کند ز هر طرفی آفتاب‌ها آخر زکات این همه خوبی نه واجبست؟ منعت که می‌کند که نکردی ثواب‌ها؟ فردا مگر گناه نباشد مرا به حشر کامروز در فراق تو دیدم عذاب‌ها من می‌کنم دعا و تو دشنام می‌دهی آری، بر تو کم نبود این جواب‌ها از اشک دیده بر ورق روی چون زرم گویی مگر به سیم کشیدند باب‌ها امشب چنان گریسته‌ام که اشک چشم من همسایه را به خانه در افکند آب‌ها بر خوان سینه از دل بریان نهاده‌ام در رهگذار خیل خیالت کباب‌ها غیری در اشتیاق تو گر نامه‌ای نوشت شاید که اوحدی بنویسد کتاب‌ها
و رباعی:
زلف تو، اگر فزود، اگر کاست خوشست قد تو اگر نشست، اگر خاست خوشست پیوسته حدیث قامتت میگویم زیراکه مرا با سخن راست خوشست 

نمیدونی تو که عاشق نبودی.mp32.35 MB

امروز مورخ ۲۱ بهمن ماه به سالِ ۱۴۰۴، به صورت رسمی، پایان ترم سوم کارشناسی زبان و ادبیات فارسی من هست. ترم سه فراز و نشیبی از جنسِ الاکلنگ داشت، زخم و درد و عشق و ادبیات، شعر و شور و شاعر و شکست. اما در نهایت چیزی که از همه آن اتفاقات گذشت و ماند، ما بودیم. و آنچه که می‌ماند، ماییم. زندگی رفت و ما ماندیم، روزها گذشتند و ما ماندیم، ما خواهیم ماند، پس از همه‌ی دردها و رنج‌ها، زهرِ غم و قندِ شادی درون ما حل خواهد شد، روزی دیگر ازین غم و شادی اثری نیست، تنها چایی که طعمش تغییر کرده مانده است. ادبیات مرهمِ زخم‌های من شد، تیماری شد براین دلی که لحظه‌ای آرام و قرار نداشت، به من آموخت که عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد، و قلب را از هر آلودگی، تمیز. من آموختم که روح، بسیار بزرگ‌تر از آن است که با چیزی ناخالص آمیخته شود، با نفرت، با خشم، با جنون و با حسد. ادبیات به من آموخت که قلب، جایگاه و نشستِ عشق است و بس. این ترم را با یک بیت از مولانای بلخی به پایان میرسانم. "آنان‌که‌اهلِ‌صلح‌اند، بُردند‌زندگی‌را وین‌ناکسان‌بمانند، در‌جنگِ‌زندگانی"

Gholamhossein Banan - Deylaman (320).mp35.68 MB

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست رنگِ رخسار خبر می‌دهد از سرّ ضمیر! سعدی𓏲 ๋࣭ 𓈒֢.

تو در آیینه نگه کن که چه دل‌ بری، ولیکن تو که خویشتن ببینی، نظرت به ما نباشد سعدی𓏲 ๋࣭ 𓈒֢.

ميان عاشق و معشوق اگر باشد بيابانی درخت ارغوان رويد به جای هر مغيلانی سعدی𓏲 ๋࣭ 𓈒֢.

الا تا بانگِ دُراج‌ست و قمری الا تا نام سیمرغ‌ست و طغرل تنت پاینده باد و چشم روشن دلت پاکیزه باد و بخت مقبل منوچهری𓏲 ๋࣭ 𓈒֢.

که عاشق قدرِ وصل آنگاه داند که عاجز گردد از هجرانِ عاجل
عاشق زمانی قدر عشق را می‌داند، که ناتوان شود از دوری، و هجران و فراق را بچشد.
منوچهری𓏲 ๋࣭ 𓈒֢.

منوچهری نمی‌گوید معشوقه‌ام مرا در آغوش گرفت، میگوید: "دوساعد را حَمایِل کرد بر من فرو آویخت از من چون حَمایِل"