ru
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Открыть в Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
322
Подписчики
-124 часа
-57 дней
-530 день
Архив постов
برای تقلید از شعر سعدی باید به اندازهٔ سعدی بصیرت و دانش در زبان فارسی داشت، اما به این حد از اشراف به زبان رسیدن کار هرکس نیست و به همین دلیل، سعدی تقلیدناپذیر ترین شاعر ایران باقی مانده است.

در شعر گفتاری بار تمان صنایع بدیعی، به دوش کلام و اندیشه می‌افتد. شاعری می‌تواند چنین شعرهایی بنویسد که تسلط کامل بر زبان و آگاهی فراوان از ظرفیت‌ها و ریزه کاری های آن داشته باشد تا اندیشهٔ خود را شاعرانه بیان کند. تکیه‌گاه اصلی و منشأ الهام چنین شعری زبان است. در اینجا باید شعر را برخلاف شعر تصویری از درونِ زبان بیرون کشید. راز سهل ممتنع بودن شعر سعدی در همین است.

شعر تصویری در مقابل شعر گفتاری. شعر تصویری بسیار دست‌یافتنی‌تر از شعر گفتاری است. شاعر تصویرهایی را پیدا می‌کند و کنارهم می‌گذارد. شعر شاعران تازه‌کار اغلب تصویری است. در این گونه شعر کافی‌ است که شاعر ذهن متخیل و رنگینی داشته باشد تا بتواند شعرهای کم یا بیش موفقی بنویسد. اما در شعر گفتاری کار به این سادگی نیست. مستقیم حرف زدن و بدون کمک تشبیه و استعاره و مجاز شعر آفریدن توانایی‌هایی می‌طلبد که جز در شاعران نادر نمی‌توان یافت.

آندره برتون، نویسنده و شاعر بزرگ، یک تمثیل خیلی خوب برای این توضیح بیان کرده است. «دو سیم برق که وقتی نزدیک هم قرار گیرند به علت اختلاف باری که دارند جرقه‌ای میان آن‌ها زده می شود. آندره برتون این جرقه را "نور تصویر" می‌نامد. اگر دو سیم اختلاف پتانسیل نداشته باشند عین دو سنگ در برابر هم، سرد و بی تاثیرِ متقابل باقی می‌مانند و هیچ امر ثالثی روی نمی‌دهد». پس اگر دو واحد کلامی هر در شعر نتوانند در تقابل با هم مفهومی تازه پدید آورند، تصویری آفریده نمی‌شود.

تصویر در شعر چیست؟ از کنارهم قرار گرفتن دو کلمه، دو عبارت یا دو جملهٔ مختلف هرگاه امر سومی حادث شود، آن را تصویر می‌نامیم.

Repost from "ص"
دیروز درباره یکی از واژگان پرطرفدار کهن ایرانی، «دروا» یا «اندروا»، می‌خواندم. در زبان پهلوی به هوا «وای» (Vāyo) گفته می‌شده و سیمای نخستینِ دروا، «اندروا» (andarwād) بوده است. این واژه متشکل از «اندر» یا همان «در» به معنای درون و داخل، و «وای» به معنای هواست و معنای «در هوا»، «آویزان» یا «معلق» امروزی می‌دهد؛ بعدها با گذر زمان، معنای «سرگشته» نیز به آن اضافه شد.

من اگر نظر گناه است بسی گناه دارم چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم سعدی.

اولی حکمی است ناخوشایند و دومی اقراری است عادی و پیش پا‌افتاده. اما سعدی با کنارهم نهادن این دو و تشدید آن با مصراع بعدی ناگزیریِ خود را از نظربازی به اندیشه‌ای شاعرانه تبدیل می‌کند:

دو جملهٔ «نظر گناه است» و «من بسی گناه دارم» به تنهایی هیچ احساس شاعرانه‌ای را القا نمی‌کند.

تمام هنر شاعر در پیدا کردن عبارت‌های متفاوتی‌ست که در اختلاف معنایی باهم بتوانند تصویری قوی از احساس شاعر به دست دهند؛ و سعدی هنرمند بزرگی در این زمینه است.

رویای دیروز، امروز زندگی شد‌. |کلاس‌های گلستان‌خوانی|
رویای دیروز، امروز زندگی شد‌. |کلاس‌های گلستان‌خوانی|

تکثیر می‌شوند ستارگان در امتداد نگاهت چندان که به انگشتان نتوان شمرد.

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق برو ای خواجهٔ عاقل هنری بهتر از این؟! حافظ

برای همیشه یکی از زیباترین قسمت‌های زندگی منه.

تو فکر می‌کنی کتاب‌ها را انتخاب می‌کنی؟ نه، همیشه این کتاب‌ها هستند که در زمانِ درست، تو را پیدا می‌کنند. فکر می‌کنی فلسفه می‌خوانی تا جهان را بفهمی؛ غافل از اینکه فیلسوف، سال‌ها پیش، آشفتگیِ ذهن تو را نوشته است. خیال می‌کنی رمان می‌خوانی تا داستانی را دنبال کنی؛ اما نویسنده، روایتِ ناتمامِ زندگیِ تو را کامل می‌کند. گمان می‌کنی فیلم می‌بینی تا چند ساعتی از زندگی فاصله بگیری؛ در حالی که فیلم‌ساز، تو را روبه‌روی خودت نشانده است. و اما موسیقی. موسیقی هیچ‌گاه برای گوش تو نواخته نمی‌شود؛ برای آن بخشِ خاموشِ وجودت می‌نوازد که حتی خودت هم راهی به آن نداری. هر اثری که دوستش داری، چیزی از تو را می‌داند که هنوز به زبان نیاورده‌ای. برای همین است که جمله‌ها ناگهان گلویت را می‌گیرند، سکانس‌ها تا سال‌ها رهایت نمی‌کنند و ملودی‌ها، بی‌هیچ خاطره‌ای، دلت را به درد می‌آورند. تو به دنبالِ خودت هستی. و چه معجزه‌ای از این بزرگ‌تر که روزی، میان انبوه واژه‌ها، تصویرها و نُت‌ها، به نقطه‌ای برسی که احساس کنی سال‌ها منتظرش بوده‌ای؛ جمله‌ای که آرام در گوشت بگوید: «من تو را، پیش از آنکه تو خودت را بشناسی، شناخته بودم.» کــیمیاکــریم‌زاده

دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردد ندانستم تو ای ظالم دلی آهن‌ربا داری وحشی بافقی

به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ. وحشی بافقی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟ وحشی بافقی

هرگز نَرَهَد آنکه تواَش، بَند نَهادی. وحشی بافقی

Repost from N/a
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد.حافظ