ru
Feedback
پلان ۲۷

پلان ۲۷

Открыть в Telegram

[نور، صدا، تصویر، زندگی] رونوشت یا بازفرست پیام‌ها، بلامانع است. انتخاب آن بسته به شعور شماست. https://t.me/HarfChatBot?start=8ac8592a57f8

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
277
Подписчики
+124 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما.

She was made of sunlight and wildflowers.
+1
She was made of sunlight and wildflowers.

امروز به یه داده‌ی تحقیقاتی جالب برخوردم که گفتم با شما هم درمیون بذارم: «پدیده خالی شدن ذهن»
چرا یهو مغزمون قفل می‌کنه؟ حتما براتون پیش اومده؛ سر جلسه امتحان نشستید و یهو جواب سوالی که تا دو دقیقه پیش حفظ بودید رو یادتون نمیاد! یا می‌رید تو یه اتاق و با خودتون می‌گید: «من اصلا برای چی اومدم اینجا؟». ما تو دنیای علوم اعصاب به این حالت می.گیم «خالی شدن ذهن» یا Mind Blanking. مغز ما معمولا بی‌وقفه در حال تولید فکره، ولی جالبه بدونید حدود ۱۵ درصد مواقع، این جریان قطع میشه و مغز موقتاً از دسترس خارج میشه! :))))) تو مغز چه اتفاقی می‌افته؟ وقتی ذهن خالی میشه، در واقع عملکرد «شبکه توجه اجرایی» مختل شده. این شبکه که بخش‌هایی از قشر پیش‌پیشانی و آهیانه‌ای رو درگیر می‌کنه مسئول تمرکز، هوشیاری و بیرون کشیدن خاطرات از حافظه‌ست. وقتی این شبکه برای چند لحظه قطع بشه، شما نمی‌تونید اطلاعات رو پردازش یا بازیابی کنید. مقصرهای اصلی چی هستن؟ ۱. خستگی و کم‌خوابی: وقتی خیلی خسته‌اید، یه بخش‌هایی از سیستم توجهِ مغز، حتی تو بیداری میرن تو حالت خواب! به این پدیده میگن «خواب موضعی». یعنی چشم‌تون بازه، ولی انگار مغزتون اونجا نیست. ۲. استرس و اضطراب: استرس شدید (مثل سر جلسه امتحان) باعث ترشح هورمون نورآدرنالین میشه و مغز رو می‌بره تو فاز «جنگ و گریز». تو این حالتِ بحرانی، مغز فقط دنبال رفع تهدیدهای فوریه و درِ انبار حافظه رو موقتا قفل می‌کنه. ۳. چندوظیفگی و حواس‌پرتی: وقتی هم‌زمان چند کار رو با هم انجام می‌دید، اطلاعات از همون اول درست و عمیق تو مغز ثبت نمی.شن؛ پس طبیعتا موقع یادآوری هم به مشکل می‌خورید. کِی باید نگران بشیم؟ خالی شدن ذهن به تنهایی اصلاً ترسناک نیست؛ مغز فقط برای چند ثانیه دکمه‌ی توجه رو خاموش می‌کنه تا یه نفسی بکشه! اما اگر دیدید این اتفاق خیلی زیاد شده، به طور ناگهانی شروع شده یا داره کارهای روزمره‌تون رو مختل می‌کنه، بهتره با یه متخصص مشورت کنید.

تبلیغات ندادم. دوستان خوبی که کانال‌های بزرگتر داشتن، پیام‌های منو پسند و فوروارد می‌کردن. ولی خب دو مورد، اول اینکه تبلیغ دادن به نظر من اگه جای درستی صورت بگیره، چیز خوبیه. دوم اینکه شما برای دیده شدن، باید یک ارزشی ایجاد کنید (از نظر من). منظورم این نیست که علمی و سخت و پیچیده صحبت کنید، ممکنه ارزشِ محتوای شما همون حسی باشه که در یک قاب عکس خلاصه شده.

‌ ببخشید میشه بپرسم چطوری ۲۰۰ تا ممبر جمع کردید؟ تازه کانال خودمو زدم میخوام بدونم چیکار کنم تبلیغ دادید؟

اگه ذره‌ای تاثیر مثبت داشتم، باعث افتخاره.

‌ خیلی خوب آدم رو آروم میکنی ممنون

نهایتا اگه امسال به چیزی که لایقش هستی، نرسیدی (با توجه به اینکه هم استعداد داشتی و هم تلاش)، برای سال بعد جور دیگه با کمک خانواده برنامه‌ریزی می‌کنی. اون هزینه قلم‌چی و آزمون و چیزهای دیگه رو یه بخشی‌اش رو به تراپی اختصاص بدید. توی این یک سال آینده فرصت خوبیه که خودت رو هم پیدا کنی.

برو سر جلسه، ولی برای «جنگیدن» نه «بردن»! برو، قلم رو بردار، حتی اگر از ده سوال، فقط یه سوال رو حل کنی، یعنی به خودت ثابت کردی که هنوز زنده‌ای و تسلیم نشدی. نتیجه‌اش هر چی باشه، تویِ دفترچه‌ی خاطراتِ زندگی‌ات، این روز رو به عنوان روزِ «بلند شدن از جا» ثبت می‌کنی.

از پیامت متوجه شدم، خانواده‌ی حامی داری. امید دارم که شرایطت رو درک می‌کنن. سعی کن از احساساتت باهاشون صحبت کنی.

تو همین الانش هم یک قهرمانی. کسی که توی اون دو شب، این اتفاقات رو تجربه کرده، فقط راوی نیست، بارِ زیادی رو با خودش به دوش می‌کشه.

‌ سلام من نوزدهم دوستمو بغلم از دست دادم بابام فکر کرده بود منم گرفتن داشت میرفت تو مامورا یهو صداشو شنیدم جلشو گرفتم لباسام همه پر خون سحر بود گاز اشک‌آور دیگه حتی داشت جلوی نفس کشیدنم مو هم میگرفت یه خانومی در حیاطشو باز کرد مارو کشید تو همه اینا تو نارمک تهران بود اخه فقط با این اتفاق بگین من میتونستم سرپا بشم؟ بخدا ت. جنگ خونه تنها بود نزدیکمونو زدن کل شیشه ها اومد پایین یه ماه رفتیم باغ زندگی می‌کردیم با مامان بزرگم و خالم اخه چی بگم بگم فرزانگان درس میخونم گفتن دهم نهایی خوندم بخدا معدلم ۱۹.۸۶ شد گفتن یازدهم نهایی اول کل کتاب چقدر اون تاریخ چرت و پرتشونو خوندم بعد شد شیش تا درس معدل اون شیش تا شد ۱۸.۷۳ معدل ترم اول دوازدهم هم ۱۸‌.۵۶ شدم ولی از دی بگیر نگیر درس خوندم منی که تک فرزندم و امید پدر مادرم بخدا خیلی تلاش کردم درس بخونم مامانم خیلی پیگیر درس منه بنده خدا از هیچ چیزی دریغ نمی کنه و حرف منو راجب اینکه نمی خوام گوش نمی ده گفتم قلم چی نمی خوام گرفت مشاور نمی خوام دوسال برام گرفت تاملند نوشت ولی خدا شاهده از دی یکدونه کلاس یکدونه ازمون یک گزارش کار درست نفرستادم اصلا تمرکز نداشتم الانم انقدر عذاب وجدان و استرس منو گرفته که اصلا نمی تونم کاری بکنم و کار از کارم گذشته طوری که میدونم حتی یک سوالم نمی تونم سر جلسه حل کنم هرشب دارم کابوس میبینم

چطور می‌خوای دنبال خودت بگردی، وقتی بخش هیپوکامپ مغزت که مربوط به حافظه، خلق‌وخو و خواب هست کامل تحت‌تاثیر اون مواده؟

لطفاً به خودت برچسبِ «حتی اگه آدم معتادی هستی» نزن. چون من می‌فهمم که داری خودت رو قانع می‌کنی که تو اینی! همینی! و مغزت به جای پیش بردن راه درست، می‌خواد راه آسون‌تر رو انتخاب کنه.

چرا هیچ جوره نمی‌تونی؟ عضوی از خانواده‌ته؟ هیچ نشدنی در کار نیست! حتی اگه بهم بگی شخصی که ماری‌جوآنا رو داده دستت، بابات باشه! خیلی از آدم‌ها با هر سختی که بوده، وقتی دیدن خانواده براشون پناهگاه امنی نیست، خونه رو به مقصد بهتری ترک کردن، متوجهی چی می‌گم؟ حتی خانواده!

‌ https://t.me/plaan27/3289 میشه گفت تقریبا هیچ جوره نمی‌تونم اون آدم رو ترک کنم. و اینکه خیلی دنبال راه کار بودم. در نهایت به این نتیجه رسیدم هرکاری هم‌ که کردی هر کسی که بودی؛ لاقل تجربه‌ هرچیزی هستی. حتی اگه آدمِ معتادی هستی و فقط خودت میفهمیش هم می‌تونی ادامه بدی. فقط باید بیشتر دنبال بودن بگردم فکر کنم.

عزیزم اول از همه باید بهت بگم برای کنار گذاشتن چیزی که عصاره‌ی خوب و مثبت وجودت رو می‌بلعه، هیچ‌وقت دیر نیست. طبق چیزی که دیدم جدایِ از ماری‌جوآنا، باید افرادی که حتی یادآورش هستن رو هم ترک کنی. تو همیشه در هر حالتی لایق دوست‌داشته‌ شدنی و برای خیلی‌ها از جمله من، مهمی. تو سرمایه‌ی آینده‌ی این کشور و مردمش هستی. تو خودِ خودِ امیدی. اول از هر چیز با کس/کسانی که تو رو با این سبک زندگی آشنا و آمیخته کردن، قطع ارتباط کن و همزمان برای داشتن یک سبک زندگی سالم و بهتر باهم برنامه می‌ریزیم. من مدت نسبتا خوبی رو مشاور و منتور تحصیلی بودم. می‌تونم بهت کمک کنم در حد توانم.

‌ کنکور دارم. ولی براش یه کلمه هم تلاش نکردم. دلیلش هم اعتیاد بوده. من یک ساله درگیر ماری‌جوانا شدم. هنوزم نتونستم کامل از زندگیم بره اونم بعد هر روش تحقیقی و شناختی که سعی کردم. زندگیم سخت تره هر روز. دارم کش میام. چنگ میزنم که فقط زنده بمونم. این روزا سوژه ها کمتر به چشمام میاد. کمتر حواسم جمعه. فردا کنکوریه که یه شهر مطمئن بودن بهترینم و قراره بهترین باشم. مهم تر از همش خانواده ام. مهم تر از همه و همه و همه‌اش؛ خودم :)

کنکوری جان، شاید الان لحظات سختی رو سپری می‌کنی، خواستم بگم همین که تا اینجا ادامه دادی، ازت ممنونم. ارزش و تلاش و استعداد تو فقط در این آزمونِ چند ساعته خلاصه نمی‌شه، تو خیلی بیشتری. در ادامه دلت رو به خدا بسپار و ازش بخواه که بهترینِ خودت رو برات رقم بزنه. در ضمن، اگه خواستی حرف بزنی تا شنیده بشی من هستم.

کتابی که این روزها گوش می‌دم، کتابِ «پیامبر» اثر «جبران خلیل جبران» هست. اگه به مسائل عرفانی علاقمندید براتون جالب خواهد بود.