ru
Feedback
مکتوباتِ زن آقا...☫

مکتوباتِ زن آقا...☫

Открыть в Telegram

زن‌آقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و این‌جا، حرف‌ها مکتوب می‌شوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
232
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+330 дней
Архив постов
ای کاش بی میلی ما نسبت به دنیا از سرِ زُهد و معرفت بود ؛ نه بی حوصلگی هایِ ناشی از تکرار و خُمول.

من هرجای دنیا برم بگم: «چند روز دیگه انتخاب واحد دارم، ولی هنوز چندتا از امتحان‌های ترم قبل مونده و گرفته نشده» قطعا تو بخش اورژانسِ سلامت روان بستریم می‌کنن!

✨
✨

رفقا این که راحت میرید کربلا و زیارت سیدالشهدا، همش از برکت جمهوری اسلامی و خون شهداس... +شادی روح حضرت امام و شهدا و حفظ نظام جمهوری اسلامی، صلوات 🕊

حالا که یه سال از اون روز گذشته، هنوز وقتی چشمام رو می‌بندم، حسینیه رو می‌بینم… همون زیلوهای آبی، همون بوی خاص، همون شور شعارها… یادم نمیره وقتی وارد شدم، حس عجیبی داشتم. هی این‌ور و اون‌ور رو نگاه می‌کردم... همه‌چی برام آشنا بود ولی تازه... آشنا، چون بیست‌و‌خورده‌ای سال از پشت تلویزیون دیده بودم؛ تازه، چون این‌بار خودم وسطش بودم، جایی که همیشه آرزو داشتم. روی زیلوهای آبی نشسته بودم و دستم رو آروم روی بافتش می‌کشیدم، محو طرح که ن محو حسی که بهم میداد بودم. جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد، و هی شور بچه‌ها فوران می‌کرد… یه‌بار با «اباالفضل علمدار خامنه‌ای نگهدار» و یه‌بار با «ای پسر فاطمه منتظر شماییم». یادمه با ورود آقا، موج «حیدر حیدر» همه‌جا رو گرفت. همون‌جا بود که با ابهت و زیبایی‌شون روبه‌رو شدم و فهمیدم این مرد وصف‌شدنی نیست. ذوق دیدار فقط با اشک خالی می‌شد… اشکِ ذوقِ دیدار حبیب. بعد از عزاداری رفتم جلو برای نماز. چه حس عجیبی داشت خوندن نماز جماعت پشت سر حضرت آقا… نماز که تموم شد، همون‌جا صحبت کردن. من اما محو تماشا بودم و نمی‌شنیدم چی میگن، تا وقتی گفتن: «ای جوانان عزیز ما…» یهو به خودم اومدم و فهمیدم هوش و حواسم از اول تو نگاه ایشون جا مونده. دل‌کندن آسون نبود. هر بار که سمت در می‌رفتم، دوباره برمی‌گشتم و نگاه می‌کردم… ولی بالاخره رفتم. اون روز از حسینیه بیرون اومدم، ولی نه مثل قبل؛ عاشق‌تر و ولایی‌تر از همیشه. الان که یک سال گذشته، دلم هنوز همون‌قدر تنگه… برای بوی زیلوها، برای شور شعارها، برای اشک‌های بی‌اختیار، برایِ حبیبِ دلم... برای شیرین‌ترین دیدار جوانیم... به یادگار از اربعینِ ۱۴۰۳

سرت سلامت؛ حسینی ترین جامانده یِ اربعین...
سرت سلامت؛ حسینی ترین جامانده یِ اربعین...

البته نا گفته نماند؛ نظارت و کارشناسی هم خودش نوعی وظیفه است...✨

و بعد از گفتنِ همه ی این ها و فکر کردن به این نتیجه رسیدم که؛ به احتمال خیلی زیاد من بچه‌ی سرراهی این خانواده‌م! چون من ترجیح میدم؛ صرفا یه مصرف‌کننده باشم و بس ....

طبق دیده‌ها و شنیده‌ها، خانواده‌م اهل صرفاً مصرف‌کننده بودن نیستن؛ این‌جورین که تو مسیر نجف تا کربلا، میرفتن داخل موکب‌ها و خودجوش مشغول کمک و آشپزی می‌شدن...

اگر بخوام یکی از روتین های خانواده ام رو نام ببرم؛ باید بگم: موکب داری....

زندگی خانوادگی ما این‌طور می‌گذره؛ یا در حال آماده‌سازی کارهای قبل از موکبن؛ یا مشغول کار و خدمت در موکب هستن و یا سرگرم جمع‌کردن و بستن موکب...

از لحاظ روحی نیاز دارم؛ بعد از کربلا برم مشهد و بعدش برم مکه، اون موقع دیگه قول میدم بشینم امتحانامو بخونم. "فقط همین"

و یادم اومد که؛ چقدر ما گریه نکرده داریم برای شما آقایِ حاجی زاده یِ عزیز...

تو موکب داشت پخش می‌شد که: تنی خونین در آغوش حرم رفت؛ دلا دیدی که حاجی زاده هم رفت…